صحنه‌ی اول:

حاضرین در صحنه: سردار شفیع، قوماندان کندک 12 (شاه ولی)، دو نفر سرباز (سخی چریک و کریم گرگ)

حاضرین در پایگاه غند 2 پیاده روی دوشک های منظم نشسته اند. بین اطاق گلیمی فرش است. و سه بستره در سه کنج اطاق قرار دارد طوریکه خود شفیع در همه بالاتر بر یکی از این بستره ها تکیه کرده است. در اطراف اطاق عکس هایی از بابه مزاری دیده میشود و در بین شان یک قطعه عکس خلیلی نیز وجود دارد. در یک طرف دیگر دیوار آرم غند 2 پیاده ترسیم شده که به شکل ذیل است: روی جمجمه و دو استخوان دست که علامت خطر را نشان می دهد حرف غ بسیار بزرگ نوشته شده است. در بین آن عدد 2 رسم شده است و در زیر عدد 2 حرف پ ترسیم شده است. در زیر دو شمشیر است که از قسمت قبضه روی همدیگر قرار دارد و در امتداد دو شمشیر دو خوشه گندم قرار دارد که یک دایره‌ی بسته را تشکیل میدهند.

قوماندان شاه ولی در قسمت وسط اطاق به دیوار تکیه زده است و دو نفر سرباز دهن دروازه نشسته اند. شفیع کلاه پکول بسر دارد. قوماندان شاه ولی و دو نفر سر باز دستمال های چریکی بسر دارند. قوماندان لباس نا مرتب نظامی به تن دارد در حالیکه دو نفر چریک کالاهای کهنه ای بتن دارند. و کمر هر سه شان با دستمال نه گله‌ی سرخ به رسم حرکت و آمادگی بسته است. هر سه نفر یک کلاشنیکوف سر شانه دارند.

شفیع به قوماندان: از خط اول کی آمدی؟

قوماندان: دیروز ولی بگویم که خیر و خیریت بود.

شفیع: خرچ تان تا کی دوام می کند؟

قوماندان: یک یا دو هفته.

شفیع: دو هفته بعد از من خرچ بگیر. حالا نپرس که خودم هم کم خرچ هستم.

قوماندان: از دبیر خرچ را گرفتی.

شفیع: خودت می فهمی که خرچ دبیر تنها کندک 2 را بس می کند. از دبیر نپرس. یک هفته بعد خرچ از سیاه خاک می رسد. بعد حق شما را خودم می آورم. راستی نبی سلاح فروش نیامده بود؟

قوماندان: نه!

شفیع: یک هفته شده که از کابل حرکت کرده و خبر دارم که خوب سلاح آورده. کلاشینکوف هایش را نگیر. از کلاشینکوف بالاتر هر چی داشت بگیر. پولش را از کندک 4 بگیر. من مخابره می کنم. چند روز بعد یک سلاح فروش دیگر از کابل حرکت می کند. بگذارش به کندک 4 برود. سلاح هایش را آنجا می خریم و به خط اول می فرستیم.

شفیع به کریم گرگ: [شفیع رویش را به طرف کریم گرگ دور می دهد.]

شفیع: گرگ بچیم خرچ و خوراک می رسد.

کریم گرگ: هان! قوماندان صاحب.

شفیع: چرس هم می رسد. غمش را نخورید.

کریم گرگ: هان قوماندان صاحب. یک بوجی آرد خانه فرستادیم. یک پیپ روغن هم که بفرستم خرچ شان پوره می شود. اگه پول هم دادی می فرستم.

شفیع: دو هفته بعد معلوم می شود. زیاد سر من حساب نکن. خودت می فهمی که 1200 نفر را پول دادن کار آسان نیست.

شفیع به قوماندان: صبح باز بامیان میروم. چیزی کار نداری. هوش کنی که جای دیگر نروی. مستقیماً به خط می روی.

قوماندان: نه قوماندان صاحب. چیزی که کار نداشتم. اگر توانستی تکه زیاد بخر که بچه ها کالا ندارند.

شفیع: [کمی عصبانی می شود و دست به کلاهش می برد] اینش دیگه پس مانده بود. مه به چی اول برسم. اصلاً یادم رفته بود که کالا هم به بچه ها خریدنی هستم. نمی دانم چند ماه پیش برایتان کالا خریده بودم. اگر شش ماه نشده بود نمی خرم. لست اش پیشم است.

شفیع به همه خطاب می کند: خوب بچه ها. از خرچ بگذریم. زیاد غم آن را نخورید. تا من زنده هستم خرچ برایتان میرسد. سال ها برایتان رسانیده ام و تا سال ها زنده هستم برایتان می رسانم. فقط آبروی شفیع دیوانه را نگاه کنید و از خط یک قدم پس نروید. می فهمم سر بچه ها اعتبار است. اما از من بشنوید و هوشیار باشید. جاسوس ها و دشمنان همیشه در کمین هستند. و ایرانی ها هم در بین شما بیکار نمی مانند. هوشیار باشید و هوشیار باشید.

قوماندان! اگر دیدی که کسی بازیگوشی و سرشاری می کرد فوراً به من اطلاع می دهی. من از خدا می خواهم که زخم هایتان را مرهم کند و ایمان تان را به خط هزاره و ایمان هزارگی پایدار نگاه کند. من از این از شما زیادتر چیزی نمی خواهم. برخیزید و به راه بیافتید. هر وقت کار داشتید به داود یا به من مخابره کنید. و اگر مسایل خصوصی پیش افتاد راساً به من مخابره می کنید من نزد تان می آیم.

بچه ها تا حال از خط شما خبری بدی نشنیده ام. بچه ها قوماندان تان تا وقتی حق قومانده را دارد که به خط هزارگی استوار بماند. من از هر قدم تان با خبر می شوم. بی جهت نیست که شما را به خط اول فرستاده ام. می دانید من بهترین بچه ها را در کندک شما فرستاده ام. اما این به این معنی نیست که گوشم را پت کرده ام. همیشه احوال تان را از اجنت هایم می گیرم. بین خود جور بیایید و بی سری نکنید. هر کدام تان خود تان را زیر نظر بگیرید. هر کدام تان وظیفه دارید مانند یک اجنت همکاران تان را زیر نظر داشته باشید. هر کس به من اول تر از همه از خرابی و بی سری خبر داد جایزه دارد. شما همه بچه های بابه هستید. همه یادگار بابه هستید. شما را از همه بیشتر دوست دارم. نه شما را بی خرچ مانده ام و نه هم خواهم ماند. کاملاً خاطر تان جمع باشد. فکر نکنید شفیع بالای سر تان نیست. فکر کنید خود تان شفیع هستید. زیاد وقت ندارم. من می روم به کندک 2 که ببینم آنجا چی خبر است. اگر شب همینجا می مانید که چی بهتر ورنه سرراست به خط بر می گردید.

شفیع رو به سخی چریک می کند:

سخی چریک! زخم هایت چطور شده است؟

چریک: بسیار درد می کنند. صبح وقت ها بیشتر از همه درد می کند. تنها دیتول می زنم. سه ماه شده پایم را نشسته ام که زخمش آب نگیرد.

شفیع: آفرین بچیم! این زخم ها می گذرند و جور می شوند. اما درد تان را فکر کنید که درد مردم تان هست. از همه بیشتر به مردم تان فکر کنید. مثل من. وقتی به مردمم فکر می کنم دردهایم یادم میرود. آفرین بچه چریک! از دست من چیزی بر نمی آید. هر وقت زیاد درد کرد چرس بکش. شفاخانه ها هم که اعتبار ندارند. وقت هم نداری که خانه بروی. به هر صورت بمان در جبهه. جبهه را فراموش نکن که من فراموشت خواهم کرد. پناهت به خدا.

شفیع خطاب به همه: خوب بچه ها. خدا حافظ تان. من حتماً پیش تان می آیم.

شفیع به احترام بچه ها از جایش بر می خیزد و هر کدام را به آغوش می کشد.

شفیع به بچه ها خطاب می کند: باور کنید که هر وقت شما را در آغوش می کشم احساس برق گرفتگی می کنم. تمام بدنم می لرزد. فکر کنم از محبت باشد. خوب به هر صورت. من رفتم. تا حال فقط منتظر شما بودم. شما می دانید که من هر چی کمتر دارم وقت است. باز هم خدا حافظ تان.

صحنه‌ی دوم:

بعد از نماز صبح در خانه‌ی دبیر.

حاضرین صحنه: دبیر کل و سید محمد سجادی.

اطاق دبیر اطاق بزرگی است. یک پایه چوکی در یک گوشه‌ی اطاق قرار دارد که خود دبیر در وقت جلسات رویش می نشیند. او این کار را در دیگر مواقع نمی کند. از قسمت وسط خانه روبروی دروازه نیز حدوده ده پایه چوکی پهلوی هم چیده شده اند. و باقی اطاق با دوشک فرش شده است. در قسمت وسط اطاق گلیم نوی قرار دارد. در اطاق میزی وجود ندارد. دبیر در بالاترین قسمت روی جانمازش نشسته به آخرین قسمت نمازش رسیده است. در یک طرف دیوار عکس بابه مزاری و سمت چپ عکس خلیلی قرار دارد و در میان هر دو آرم حزب وحدت قرار دارد. و زیر آن آیه‌ی واعتصمو بحبل الله . . . نوشته شده است. سید محمد سجادی آهسته وارد اطاق می شود و آهسته سلام می کند. دبیر علیک میگوید.

دبیر نمازش را تمام می کند و به عقبش نگاه می کند.

سید محمد سجادی به دبیر: [با تواضع زیاد] جناب نماز را تمام کردید.

دبیر: [هنوز روی جانماز قرار دارد و رویش را به طرف چپ جاییکه سید محمد سجادی نشسته است بر می گرداند و در همان حال نشسته می گوید] بلی جان! نماز را بیاد خدا تمام کردم.

سید س: خدا برکت بدهد و نماز تان قبول باشد. خدا به حزب وحدت و دبیر آن صحت و سلامت بدهد تا دشمنان را سر نگون کنند. همیشه در نماز هایم دعا می کنم که خدا شما را سلامت داشته باشد. دیشب خواب تان را دیدم.

دبیر: سلامت باشید. حاجی آغا. روز خوبی است که بعد از نماز و با دیدن شما آغاز می گردد.

دبیر دعایش را تمام می کند و نزد سید محمد سجادی می نشیند.

دبیر به سید محمد سجادی: دیشب اصلاً خوابم نبرد. کمی نان زیاد خورده بودم و همه اش به قضیه‌ی سیاه خاک فکر می کردم. جرأت نکردم دوای خواب بخورم ترسیدم از نماز صبح نمانم. خوب شد که صبح وقت به من سر زدی. بسیار عاجل کارت داشتم. باید قضیه‌ی سیاه خاک را یک طرفه کنیم. من که دیگر خواب و خوراک ندارم.

س م س: دبیر صاحب! اصلاً خودتان را بیجا ناراحت نکنید. هر وقت یادم می آید که شما نا راحت هستید و غصه می خورید، به خدا قسم نان به گلویم نمی رود. فکر این چیز ها را از سر دور کنید. این کار ها را در جلسات شورای مرکزی مطرح میکنیم. و امیدوارم که راه حل درستی برایش بیابیم. شما که به شورا عقیده دارید.

سید محمد سجادی اشک هایش را که جاری شده است پاک می کند و با صدای بغض آلودی به دبیر می گوید:

- ببینید خانمم هر شب به شما دعا می کند. این است یک جوره دستکش برای تان بافته است که خواستم تقدیم حضور تان کنم.

دبیر نیز اشک هایش را پاک می کند و با صدای بغض آلودی می گوید: از طرف من خدمت همشیره سلام برسانید. راستی از ایران این را فرستاده اند. تماس دارید؟

س م س: بلی پریروز تلفون کرده بودم. آنان نیز به شما زیاد سلام می گویند. فکر کنم هفته‌ی آینده نزد فامیل شما به تهران خواهند رفتند. امیدوارم که به ایشان نیز خوب بگذرد. همیشه برایشان دعا می کنم.

دبیر [چپنش را درست می کند] به س م س:

اما قضیه‌ی سیاه خاک بسیار برایم مهم است. ببنید مردم به خوشی خودشان به ما اطمینان می دهند که سراسر محله‌ی سیاه خاک را به ما واگذار می کنند. ما باید حد اقل کسی را به این کار واداریم. شفیع دیوانه تا حال ده ها بار مخابره کرده و قاصد فرستاده که حاضر است مسئولیت قضیه‌ی سیاه خاک را بدوش بگیرد و قسم خورده که همه از آن راضی خواهند بود. درست است که حزب نیروی حسابی  ندارد که در آن منطقه‌ی وسیع جاگزین کند اما این شفیع از عهده‌ی این کار بر می آید. ما به او بسیار کم جیره می دهیم. جیره‌ی حدود بیست و پنج نفر. اما او به گفته‌ی خودش هزار و دوصد نفر دارد. این رقم قابل توجهی است. شاید او بتواند این منطقه‌ی وسیع را به امنیت برساند. توجه داشته باشید که او در این  اواخر بسیار تغییر کرده است. از پوسته هایش همواره خبر های خوش می رسد.

س م س: به لحاظ خدا! دبیر صاحب نمی شود مال و ناموس مردم را به شفیع و افرادش اعتبار کرد. آخر او یک شر افگنی بیش نیست. برای این کار می توان روی نیروهای جنرال قاسمی حساب کرد. او که به قدر کافی نیرو دارد. ضرورت نیست او نیروهایش را در غزنی جابجا نموده باشد. میتواند امنیت غزنی را به نیرو های دیگر منطقه سپرده و نیروهای او را به سیاه خاک می فرستیم.

دبیر: اما من شک دارم که آن نیروهای محلی بتوانند اهمیت این منطقه‌ی وسیع را بدانند. من به همت جنگی آنان شک دارم. بار ها تجربه کرده ایم که نیروهای محلی در خارج از منطقه‌ی شان جرأت جنگ را ندارند. فقط این دیوانه ها هستند که در هر جا می جنگند. من کلمه‌ی شر افگن را در مورد آنان دیگر درست نمی بینم.

س م س: به هر صورت. اما من این کار را به صلاح حزب نمی بینم. شما به جنرال قاسمی حدود سه صد نفر خرچ می دهید. این خرچ سه صد نفری کافی است که نیروهایشان سیر بمانند. اما شفیع هر روز سلاح می خرد و به نیروهایش حسابی می رسد. او این همه پول را از کجا می کند. زنجیر هایی دارد که از همه پول می گیرد. شما می دانید که از هر راننده، مسافر و غیره پول می گیرد. در راه سیاه خاک چی پول عظیمی بهم می زند. کافی نیست بدانید که با بیشتر شدن افرادش، پول بیشتر و به معنی دیگر چپاول بیشتر راه بیاندازد. اهمیت منطقه را بدانید. آخر آبروی حزب وحدت در میان است. برای این کار بنظرم سه صد نفر نیروی جنرال قاسمی کافی باشد.

دبیر: هر چی صلاح حزب و شما باشد. چی فکر می کنید؟ این مسئله را در جلسه چی گونه مطرح کنیم؟

س م س: فکر می کنم همه اعضای شورای مرکزی از این قضیه با خبر باشند. اینکه آنان در این باره چاره‌ای اندیشیده باشند یانه چیزی نمیدانم. اما به هر صورت باید این جلسه حتماً در حضور جنرال قاسمی صورت بگیرد و مطمئنم که او پایش را پس نخواهد کشید.

دبیر: امیدوارم همه چیز بر وفق مراد بچرخد. راست هم می گویید. او یا این. همه باید سرباز تهیه کنند. سه صد نفر تعداد کمی نیستند. و خدا کند که این سه صد نفر بتواند در محیط بیگانه استقامت کنند. از سوی دیگر ببنیم که مردم تا چی اندازه به گفته‌ی شان استوار می مانند. حال می گویند که تمام منطقه را تسلیم حزب وحدت می کنند و ضمانت عام و تام می خواهند که چیز نادرستی اتفاق نیافتد. به نظر من هم آنان به حرف شفیع اعتبار نخواهند کرد. آخر این دیوانه در گذشته ها سابقه‌ی درستی از خود نشان نداده است. دلم به حالش می سوزد. کوشش بسیار می کند تا در این اواخر چهره‌ی درستی از خود نشان بدهد. آخر اگر ما بتوانیم برایش اعاشه‌ی درستی برسانیم او نیز دست به بیراهی نخواهد زد.

س م س: شاید اعاشه برسانید. اما سلاحی که او می خرد از توان حزب وحدت بیرون است. او هرگز از راهگیری دست بر نخواهد داشت. شایعه است که بسیار مردم را کشته تا از آنان به زور پول بگیرد.

دبیر: این چیزها شایعه‌ی بیش نیستند.

س م س: به هر صورت او را نمی شود آدم ساخت.

صحنه‌ی سوم:

حاضرین در صحنه: سردار شفیع، قوماندان کندک 2 سخی، سه بادیگارد سردار شفیع هرکدام، سخی، محمد علی و حکیم.

محل واقعه کندک 2 غند 2 پیاده: اطاق محل قوماندانی یک اطاق نو آباد شده است. در روی اطاق یک گلیم کهنه است. همه با بوت هایشان روی این گلیم کهنه می آیند. در اطراف اطاق دوشک هموار شده است. شفیع در بالا سر اطاق نشسته است و دم در به احترام قوماندان سخی نشسته است. چریک های نیز که همه کرمچ های سیاه و کهنه به پا دارند در یک طرف اطاق نشسته اند. همه به شمول سردار شفیع با کلاشینکوف مسلح هستند. شفیع کلاه پکول در سر دارد و دیگران دستمال چریکی بسر دارند.

شفیع قبل از همه با قوماندان سلام می کند و او را در آغوش می کشد. و بعد بالا سر اطاق می نشیند. دیگران در جاهای قبلاً تشریح شده‌ی شان قرار می گیرند. شفیع به قوماندان:

چی خبر؟ خیر و خیریت است.

قوماندان سخی: هان قوماندان صاحب. خیر و خیریت است. به دعایت زندگی می گذرد. بچه ها با روحیه‌ی بلند آماده‌ی خدمت هستند.

س ش: برای اینکه خاطرم جمع گردد اول از خرچ تان می پرسم.

ق س: خرچ یک ماه دیگر را داریم. بد نیست. به دعایت.

س ش: فکر کنم بسیار اقتصادی کار می کنید. آفرین تان. پول را ذخیره کنیم که سلاح باید خرید.

ق س: هان قومان صاحب. ما وضع تو را هم در نظر می گیریم.

س ش: کدام سلاح تازه گیر نیاورده ای.

ق س: نه قوماندان صاحب. گیرم آمد حتماً برایتان اطلاع می دهم.

س ش: آفرین! سلاح را نگذارید بیجا گردد. مهم تر از همه این است که یک سلاح باید ثبت ویدیویی گردد.

ق س: سلاح از خیر سرت تا بخواهی داریم. اما تازه گیر نیاورده ایم. هر وقت گیر آوردیم حتماً ثبت ویدیویی هم خواهیم نمود. خاطرت جمع باشد. راستی قوماندان صاحب از سیاه خاک چی خبر. سیاه خاک را برای تو نمی دهند.

س ش: من بارها به دبیر مخابره کرده ام که سیاه خاک را تسلیم ما کنند. خودت می دانی که دیگر کسی نمی تواند از عهده‌ی آن منطقه‌ی عظیم برآید. اما تا هنوز خبری نیست. خودت میدانی که دبیر به سبد بینِ دِه می ماند. هر کی صبح وقت آمد پشتش می کند و با خود می برد. من مطمئنم که سید سجادی تا حال بارها صبح وقت نزد دبیر رفته و اشک ریخته و از او خواسته است که مبادا سیاه خاک بدست ما برسد. تا سید سجادی زنده است این خیال خام را نباید در سر پروراند.

ق س: تو کوششت را بکن. شاید شانس بیاوری که سیاه خاک را برایت بدهند. در این صورت تمامی راه های متصل به هزاره جات بدست ما می افتد.

س ش: من کوشش بندگی ام را میکنم. اگر سیاه خاک بدست ما بیافتد دیگر خاطرم جمع می شود. دیگر کنترل سراسر هزاره جات را بدست خواهیم داشت. من همیشه از نبودن سیاه خاک در قلمرو حکومتم رنج می برم. از این راه اگر چی کسی آمده نمی تواند اما من از ایرانی ها ترس دارم. آنان همیشه از همین راه سید علوی را اکمال می کنند. و این برای من مانند یک خارِ جگر است. اگر چی از طریق اجنت هایم همیشه کنترول پنجاه درصد روی این منطقه‌ی عظیم دارم اما با آن می خواهم صد در صد در کنترول خودم داشته باشم. سید علوی دشمن خون خواریست که نباید از چشم دورش داشت. و راه بیکران و تصرف نا پذیری به کابل دارد. پول زیاد بدست می آورد. سلاح نیز مخفیانه از کابل بدست می آورد. من هیچ چیزی از دستم نمی آید. از این مسئله شب ها خواب به چشم ندارم.

ق س: اگر دبیر جوانمردی کند و کنترل سیاه خاک را به ما بدهد دیگر راحت می شویم. اما فکرم راحت است. تا تو زنده باشی کسی در هزاره جات بی سری نمی تواند. خدا سایه ات را از سر هزاره جات دور نکند. بدون تو حزب وحدت فقط یک سال زندگی می تواند و بس.

س ش: خدا اجنت هایم را نگیرند در همه جا خوب کار می کنند. هم در کابل و هم در هزاره جات. خودت می دانی که تا حال چندین توطئه را خنثی نموده ام. و تا زنده ام تضمین می کنم که در هزاره جات گلی بیجا نخواهد شد. راستی از توطئه‌ی جدید با خبر بسازم تان. باز تصمیم دارند در محفل بازگشایی میدان هوایی بامیان به حزب حمله کنند و اکبری را به قدرت برسانند. شنیده ام که برای این کار قوماندان شوخک از کابل حرکت خواهد کرد و در بامیان جابجا خواهد شد. از هر راهی برود ما سر راهش هستیم. هر وقت حرکت کرد برایتان اطلاع می دهم. گوش تان باز باشد. حتماً قبل از آمدن پول و اسلحه نیز خواهد فرستاد. پول و اسلحه اش باید بیجا نگردد. مطمئن هستم که نمی توانند از راه سیاه خاک بیایند. بناً از هر راه دیگر که بیایند ما در سر راهش هستیم.

ق س: خوب شد که گفتی. من گوشم در راه آوازت است. هر وقت امر کردی ما گوش به فرمان هستیم.

س ش: تاریخ حرکت اش هنوز معلوم نیست. هر وقت تعیین شد برای تان اطلاع می دهم. فکر تان باشد که پیام بسیار سری است. کسی از آن با خبر نگردد. بد بختانه بین افراد سید علوی چندان اجنت ندارم. از توطئه‌ی اخیر شان با خبر شدی؟

ق س: نه قوماندان صاحب! قصه کن.

س ش: غلامی اجنت ایران، که خود یک فرد ایرانی تبار است، با تعداد زیادی ماین های مختلف النوع می خواست وارد بامیان گردد که دستگیرش کردم. بسیار وارخطا شده اند. با این کار خطرها همیشه زیادتر می شود، اما من دیگر چاره ای ندارم.

ق س: چی می خواسته غلامی از این همه ماین های مختلف النوع با خودش؟

س ش: معلومدار کشتن سران هزاره بار دیگر. آنها هرگز از به قدرت رساندن اکبری دست بر نمی دارند. نمی دانم کَی از این فکر خام کنار می آیند. آیا حتماً باید هزاره ها زیر دست تاجک ها باشند؟ آنها هرگز این واقعیت را نمی توانند بپذیرند که ما هم یک قدرت باشیم.

ق س: حالی با غلامی چی می کنی؟

س ش: پول زیاد میخواهم تا رهایش کنم. آخر ما هم به پول ضرورت داریم. به شکل دیگر که نمی شود از آنان پول گرفت. حتماً به پول دادن راضی می شوند. بسیار بدنام کننده است. امیدوارم که عصری برای عدالت نیز در این زمینه چیز هایی بنویسد تا آنان بیش تر رسوا گردند.

ق س: حتماً آنان می نویسند. مثل اینکه درباره‌ی سجادی چیز هایی نوشته بودند.

س ش: باید به زودی به آنان خبر بدهیم. پیش از اینکه پول برسد باید آنان با خبر گردند. و اِلی تمامی زحمات ما به هدر می روند.

ق س: با این همه فعالیتی که تو داری متوجه باید باشی که همیشه در کمین کشتن ات خواهند بود. تو دیگر برای آنان یک خطر را تشکیل می دهی. قدرت نمایی که در جشن کردی هم بی نظیر بود. تصورش را بکن در این جشن همه‌ی سلاح های حزب وحدت از تو بود. دیگر حزب وحدت چیزی ندارد که نشان بدهد. مجبور است از تو وام بگیرد.

سردار ش: راست می گویی. من همیشه از عقبم می ترسم. اگر از عقب خنجر نخورم از دشمن هیچ باکی ندارم. دشمنان روبروی من اند اما دوستانم در عقب من هستند و من همیشه نمی توانم متوجه آنان باشم. به هر صورت من بسیار متوجه خودم هستم. حتی بر نزدیک ترین دوستانم هم اطمنیان نمی کنم. می شود احمق ساخته شده باشند. هیچ کسی نیست که رویش اعتبار کرد. با این کار های که من می کنم در حقیقت گور خود را می کنم. اما چی کنم. بدون این کار ها هم نمی شود. باید برای هزاره بودن و هزاره زیستن جنگید. چاره‌یی دیگری نیست. از خطرات آن با خبر هستم. نمی دانم بعد از من با این همه نیرو چی رخ خواهد داد. نگه داریِ افراد کار ساده‌یی نیست. ببین نصیر دیوانه نمی تواند بیش از چهل نفر نگاه کند. او که بنظر من بهترین قوماندان است اما نمی تواند بیش از چهل نفر را خرچ بدهد. تصورش را بکن من دوازده صد نفر دارم که بدون من هرگز یک روز هم اعتبار ندارند. درست است که بچه های من بهترین بچه های جنگی اند اما فقط با کار و زحمت می توان آنان را وفادار نگه داشت. ببین من حتی وقت ندارم پایم را تداوی کنم. زخمم هم روزی مرا از پا خواهد انداخت. اما این دردها در مقابل درد مردمم برایم هیچ است. خدا کند این مردم نیز قدر مرا بدانند و بعد از مرگم مرا فرا موش نکنند. بدانند که زمانی کسی برایشان زحمت و درد کشیده است.

ق س: تا جایی که من میدانم این مردم تو را کم تر می شناسند. برای بهتر شناختن تو باید آنان درد تو را درک کنند که من این زمینه را هرگز نمی بینم. مگر اینکه هنرمندان هزاره روزی به سراغ تو بیایند. دیگر چاره یی نیست.

س ش: راست می گویی. هرکس تا نام شفیع را می شنود فرار می کند. نمی دانم من برای این مردم چی کرده ام. اگر دیوانگی نکنم هم دشمنان در یک روز مرا از بین می برند. در این شرایط و در این روزگار هر کی دیوانه نیست باید مسعود باشد. ما که دیگر چیزی برای عرضه کردن نداریم. کسی ما را به رسمیت نمی شناسد. رهبران ما گروهی از اوباشان بیش نیستند. آنان حتی جوِ دو خر را هم تقسیم نمی توانند. از رهبران که باید دست را شست. خوب به هرصورت من فعلاً باید بروم بعد به تو سر می زنم.

[شفیع از افرادش خداحافظی می کند و از اطاق بیرون می شود.]

صحنه‌ی چهارم:

حاضرین در صحنه: سید اعلی رحمتی(عضو شورای مرکزی) و سید محمد سجادی (عضو شورای مرکزی و عضو شورای عالی نظارت حزب وحدت)

محل صحنه تعمیر شورای مرکزی اطاق سید اعلی رحمتی. اطاق با گلیم فرش است و در چهار گوشه‌ی اطاق دوشک های نو هموار است.

سید محمد سجادی وارد اطاق می شود و سید اعلی رحمتی سر راهش به احترام ایستاده می شود: یاالله حاجی آقای سجادی. چی خوب که یاد ما کردید.

سید محمد سجادی به سید اعلی رحمتی: یک چای بمان تا با هم بخوریم.

سید اعلی رحمتی از اطاق بیرون میرود تا چای درست کند و بعد از چند دقیقه‌یی بر می گردد.

سید اعلی رحمتی می پرسد: چی خبر های تازه؟

س م س: خبر تازه نیست. خبر مهم خبر سیاه خاک است. دبیر می گفت که شفیع چند بار مخابره نموده و خواسته سیاه خاک را برای او بسپارند. این یک فاجعه است اگر سیاه خاک بدست این شریر بیافتد. من وقتی به این مسئله فکر می کنم شب خوابم نمی برد. سیاه خاک باید به هیچ صورت بدست یک هزاره نیافتد. او توانایی این را دارد که سیاه خاک را اداره کند. در آنصورت دیگر ما هیچ توانایی نداریم که او را کنار بکشیم. به هر صورت باید در شورای مرکزی طوری عمل کنیم که اصلاً روی این مسئله خاک بیافتد و دیگر هیچ کسی یادش نکند. من مطمئنم که اگر هزاره ها عکس العمل نشان ندهند بزودی مردم سیاه خاک هم از این مسئله دست بردار می شوند. بدست گرفتن سیاه خاک یک برد عظیم برای هزاره ها است. باید با تمام قوت جلو این مسئله را گرفت. کاش سید هادی سرچشمه افراد کافی می داشت تا سیاه خاک را تسلیم او می کردیم.

س ا ر: یا سید علوی افراد زیاد میداشت در اینصورت میشد برای او تسلیم کرد. او که بهتر از سید هادی است. به هر صورت من با شورای مرکزی کار می کنم و کوشش می کنم آنان را در کنار خود بکشم. از این طرف خاطرت جمع باشد من به هر صورت کاری خواهم کرد. من به تو قول می دهم که هرگز سیاه خاک بدست هزاره ها نخواهد افتاد. آخر سیاه خاک به حیث منبع عظیم مالی چطور بدست این مردم بیافتد؟ من ترا درک می کنم. خاطرت جمع باشد. من امروز به کار آغاز می کنم و همه را از این کار وا میدارم. باید طوری عمل کرد که به جلسات بعدی و بعدی کار را واگذار کرد تا همه از خیرش بگذرند.

س م س: آفرین! من می توانم سر تو اعتبار کنم. اگر دوماه بتوانی کار را عقب بیاندازی مسئله تمام است. دیگر کسی سراغش را نخواهد گرفت. سیاه خاکی ها هم سست خواهند گرفت و از خیر این کار خواهند گذشت. دربین آنان نیز به هر شکلی شده کار باید نمود. من کوششم را می کنم تا در بازار سیاه خاک مردم خطر این کار را بدانند.

س ا ر: فکرش را  نکنید من چاره‌ی این طرف را می کنم و شما چاره‌ی آنطرف را بکنید. مسئله حل خواهد شد. ما که نفوذ بیش از حد روی حزب وحدت داریم. تا این شورای مرکزی برحال است و این افراد در شورای مرکزی هستند ما هیچ مشکلی نداریم. دبیر را هم که صبح وقت پیشش رفتی از خودت می شود. دیگر مسئله ای نمی ماند که جای فکر کردن داشته باشد. اما فکر من روی مسئله‌ی دیگری می چرخد. این شفیع روز بروز قدرت می گیرد. شنیده ام که هفتاد هزار فیر مزایل دارد اما هنوز سلاح می خرد. تمامی پلان های ما را هم خراب می سازد. اگر چاره‌ی او را نکنیم خطر بزرگی در آینده خواهد شد. از یک سو بسیار خوب است که وظیفه‌ی تهیه اسلحه برای حزب وحدت را دارد از این رو فکر ما جمع است. زیرا پول زیاد برای افراد مسعود می ماند. اما اینکه در مقابل تمامی پلان های ما قرار می گیرد این دیگر قابل تحمل نیست. این بار این پلان باید پلان آخری باشد. پلان خوبی باید طرح کنیم.

س م س: بلی این پلان خوبی است. در روز افتتاح میدان هوایی بامیان همه با خوشحالی جمع می شوند تا این محفل را جشن بگیرند. افراد زیادی از کابل فرمایش داده ایم تا بیایند و در همین روز گلیم حزب وحدت را جمع کنند. این بار باید اکبری روی قدرت بیاید. باید! آخر روی او ما بیش تر از خلیلی سرمایه گذاری  کرده ایم. از طریق او تمامی پلان های ما برآورده می شود. این بار بسیار مخفیانه کار خواهیم کرد. اما نمی دانم این شفیع از کجا پلان های ما را می خواند. هر چی ما کوشیدیم افراد وابسته‌ی او را افشا بسازیم نمی شود. فکر کنم که حتی در بالا سر ها هم دست دارد. به هر صورت اگر این بار این پلان بر هم بخورد باید اولین کاری که کنیم گور شفیع دیوانه را بکنیم. در غیر آن به هیچ نخواهیم رسید.

س ا ر: برای این پلان باید سرمایه گذاری بزرگی کرده باشید.

س م س: بلی. این کار را کرده ایم. تمامی افراد در بامیان جابجا خواهد شد. و وقتی آنان به برگزاری جشن می روند پلان آغاز می گردد. اکبری با یک هلیکوپتر وارد بامیان می شود و تمامی نیروهای که داریم در راه جابجا می کنیم تا راه دیگران را بگیرند. کشتن خلیلی درست نیست. او را از میدان هوایی راهی ایران می کنیم. تمامی افراد خطرناک را نیز با او یکجا می فرستیم. بمجردیکه آنان به ایران برسند تحت تعقیب دایمی قرار می گیرند و نظربند اعلان می گردند. دیگر آنان راهی برای آمدن به بامیان را نخواهند داشت. تمامی پول حزب وحدت صرف این میدان هوایی شده طوریکه آنان برای معاش دادن دالر خورد می کنند. پس به این راه دیگر هیچ راهی برای مبارزه باقی نمی ماند. مگر اینکه شفیع کاری بکند و پلان ما را خنثی بسازد. در غیر آنصورت این آخرین پلان و زیبا ترین پلان است.

صحنه‌ی پنجم:

حاضرین در صحنه: سید هاشمی (قوماندان قول اردوی حزب وحدت و رهبر مستضعفین) و سید نستوه (عضو کمیته‌ی سیاسی حزب وحدت و از فعالین مستضعفین)

محل گفتگو: قرار گاه قوماندانی قول اردو

اطاق مانند همه اطاق ها با گلیم فرش شده و چهار طرف اطاق دوشک هموار شده است.

سید هاشمی به سید نستوه: نمی دانم باز سید سجادی با حزب وحدت چی پلان دارد. هر وقت پلانش نزدیک به ثمر رسیدن بود به ما اطلاع میدهد.

سید نستوه: باز چی شده تو باز از کجا می دانی که آنان پلان دارند. باز از کدام علم غیب حرف میزنی.

س ه: همین میدان هوایی بامیان را می گویم. نمیدانم برای چی این همه پول حزب را بباد می دهند؟ بدون پلان او کاری را نمی کند. تمام حزب وحدت را روی ناخنش می چرخاند. نمی دانم باز چی بر سر حزب وحدت می آورد. و این خلیلی هم دیگر کاری ندارد به جز از اینکه پلان های او را به ثمر برساند.

س ن: چطور پول را بباد می دهد. من منظورت را نمی دانم.

س ه: ببین در این میدان هوایی پول خور ترین رهبران و قوماندان ها را روی کار کرده و آنان هم بدون محابا پول حزب را بباد می دهند. امروز دیدم وقتی می خواست خریداری ها را تأمین کنند دالر خورد می کردند. این چیز ها بدون معنی نیست. باید پلانی روی کار باشد. یا به اصطلاح ساده باید کاسه‌یی زیر نیم کاسه باشد.

س ن: این کار شان خوب نیست. آنان با مقاومت ملی یک ملیت بازی می کنند. این مقاومت ملی هزاره ها است که در طول سالیان دراز شکل گرفته و تا امروز به این جا رسیده است. اگر این مقاومت ملی بشکند ما در مقابل پشتون ها تنها می مانیم و این درست نیست. ببین تاجک ها به تنهایی هرگز توانایی مقابله با پشتون ها را ندارند. به هر صورت آنان به همکاری و همیاری هزاره ها ضرورت دارند. با از بین بردن این مقاومت ملی آنان در حقیقت پشت تاجک ها را خالی می سازند. در بین ازبک ها هم ایرانی ها به کارهای ناروا دست می زنند. به این صورت که مقاومت ملی آنان را نیز می شکنند. به زودی تاجک ها در میدان تنها خواهند ماند.

س ه: من هم نمی دانم. من هم روی این مقاومت ملی حساب می کنم. نمیدانم جناح اکبری این همه حمایت مردمی را خواهد داشت که این همه اینان درباره‌ی آن می کوشند. من هم فکر می کنم که این کار نادرست است. اما یک نکته را نباید فراموش کرد که هزاره ها در این موقعیت ناگزیر اند دست به مبارزه بزنند. چی حزب وحدت جناح خلیلی باشد یا جناح اکبری. اما این که اکبری بتواند حمایت مردمی را جمع کند و بتواند یک نیروی فعال در صحنه را تشکیل بدهد من شک دارم. آینده را من بدون جناح خلیلی، اوضاع را بسیار تاریک می بینم. بزودی پشتون ها خواهند توانست سراسر افغانستان را بدست بیاورند. فراموش نکنیم که چندین بار حزب وحدت کمر تاجک ها را بسته ساخته است. نمیدانم نیروهای محلی آنچنان که خود خلیلی و سجادی می دانند خواهند توانست خارج از محل زندگی شان بجنگند یا نه. ببین! این دیوانه ها هستند که آسمان هزاره را آسمان خود میدانند و هر جا خطری متوجه هزاره باشد می جنگند. تا حال نیروهای محلی از خود حرکت درستی نشان نداده اند. به هر صورت این کار سجادی مورد پسند من نیست. آنان به نظر من بی جهت روی نیروهای اکبری سرمایه گذاری می کنند. آنهم چی سرمایه گذاری بی حد و حصری. اگر چی نیرنگ های سجادی همه از سوی شفیع دیوانه رد شده است. اما من نمی دانم که تا کجا این جنگ پیش خواهد رفت. تا حال همه نیرنگ های سجادی از سوی شفیع دیوانه رد شده است. و من نمی دانم سجادی از یکجا نگه داشتن نیروی ما که مستضعفین باشد با شورای اتفاق و حزب دعوت چی پلانی در سر دارد. من نمیدانم تا کجا باید همراهش یکجا بازی کنیم. آینده برای  من کاملاً نا معلوم است.

س ن: من هم سر در گم شده ام نمی دانم به ساز کی برقصیم. اکبری نیز از خلیلی چندان مزیت بیشتری ندارد. روزی خواهد شد که او هم همه هزاره ها را به باد خواهد داد. من نمی دانم که ساداتیزم به کجا خواهد کشید. آیا واقعا ما باید در مقابل هزاره ها بایستیم و یا هزاره ها را مانند برده قبول کنیم؟ این سوالیست که من تا هنوز به آن جوابی نیافته ام. اگر قبول کنیم که هزاره ها واقعاً مجبورند بجنگند که خوب. در این صورت ما هیچ چیز را از دست نداده ایم. اما اگر هزاره نتوانند با شکستن مقاومت ملی شان بجنگند دیگر ما در مقابل پشتون ها شکست خواهیم خورد. اما به هرصورت یک چیز هویداست که ساداتیزم در جناح نصری ها به رهبری سجادی قوی تر و تند تر از ما هست. اگر ما به آنان نپیوندیم هم از سویی بیچاره خواهیم شد. از اینرو چاره یی نیست جز اینکه به ساز آنان برقصیم. آخر آنان از قدرت بیشتر برخوردارند و از حمایت مردمی بیشتر بر خوردارند. ما با شورای اتفاق جنرال قاسمی و دعوت جناح کم پشت تر را تشکیل می دهیم. و چاره‌یی نداریم جز اینکه به ساز سجادی برقصیم. از سوی دیگر ما با همدستی با شورای اتفاق و سازمانِ دعوت، بالاسر نشین ها را تشکیل میدهیم. ببین تمامی کار های خوب را سجادی و سید اعلی به ما می سپارند. به خاطر یک پشتیبانی خامی که ما از آنان داریم دست مان چرب است.

س ه: اما ما نباید به این خوش باشیم که دست مان چرب است. درست است که سید سجادی بهترین امور کاری حزب وحدت را به دوستان ما داده است اما سوال در اینجاست که آینده چگونه ترسیم خواهد شد؟ از دوستی ما با آنان چی چیزی درست خواهد شد؟ آینده‌ی ساداتیزم به کجا خواهد انجامید؟ پشتون ها به همکاری پاکستان تا چی حد ممکن است مقتدرات ما را تعیین کنند؟ و سوال دیگر که با شکستن مقاومت هزاره ها آیا تاجک ها و ازبک ها خواهند توانست از مواضع شان دفاع کنند یا نه؟

س ن: ما که مستضعفین را در بامیان از شر هزاره ها پاکسازی کردیم. و عملاً در کنار تاجک ها قرار گرفته ایم. برای من هم سوال این است که این جدایی تا چی حد به نفع ما تمام خواهد شد؟ آیا ما بدون هزاره ها خواهیم توانست در مقابل پشتون ها مقاومت کنیم و دیگر سوال هایی از این قبیل. آینده را من بسیار تاریک می بینم. من که فکر می کنم این کار های سجادی آینده‌یی خوبی ندارد. و ما را به جایی نمی رساند.

س ه: هزاره ها که تا حال یک مغز خوبی از خود بیرون نداده اند. ملیتی که این همه به خواری و خفت خو کرده است مشکل است از سوی دیگران کمک شود. به جز از مزاری دیگر در این ملیت مردی نروییده است. اگر هم بروید از سوی سجادی تحریم می گردد. این هم مشکل دیگری است. نمیدانم این بازی موش و گربه به کجا خاتمه خواهد یافت؟

س ن: بنظرم وقت آن رسیده است که مستضعفین یک جبهه‌ی مشخص در مقابل سجادی بگیرد. باید دست ایران و سجادی را از مقتدرات این قبیله دور نگه بداریم. این یکی از واریانت های مثبت خواهد بود برای مستضعفین. در این صورت هزاره ها تنها نمی مانند و در آینده ساداتیزم یک جهت مثبت خواهد داشت.

س ه: مسئله این همه ساده هم نیست. ما بارها در مقابل ایران و سجادی جبهه گرفته ایم اما در هر صورت با تحریم مقابل شده ایم. و این بار این تحریم دیگر آخرین خواهد بود. و ما دیگر آبرو نخواهیم داشت به کدام دری سر بزنیم. هر چی ما خود را از هزاره ها دور می کنیم به همان اندازه بیشتر به آنها نزدیک تر حساب می شویم. اگر ما مثل هزاره ها راهی دیگری جز ایران می داشتیم مانند تاجک ها که هندوستان و فرانسه را در عقب شان دارند می توانستیم راحت تر کار کنیم. حال هیچ راهی نداریم جز اینکه با ایران راه برویم.

صحنه‌ی ششم:

حاضرین در صحنه: علیزاده مالستانی (امام جمعه حزب وحدت و عضو شورای مرکزی) و سید اعلی رحمتی.

محل واقعه: اطاق علیزاده مالستانی. اطاق طبق معمول با گلیم فرش شده و چهار طرف اطاق با دوشک مزین گردیده است.

سید اعلی رحمتی به علیزاده مالستانی: حاجی آقا سلام علیکم و رحمته الله و برکاته. خوب هستید انشأالله.

علیزاده مالستانی: وعلیکم بر سلام. یاالله حاجی آغا. شما خوب هستید انشأالله.

س ا ر: بد نیست می گذرد.

ع م: چطور شد که یاد ما کردید؟ دیر شده بود باهم دیدار نداشتیم.

س ا ر: فقط خواستم دیداری از شما داشته باشم. و در ضمن بدانم که چی کار و بار دارید و زندگی چگونه می گذرد.

ع م: بسیار تشکر. خوب نیست همراه کار ها خوب میگذرد. مسئله‌ی تدریس در حوزه است و کارهای دیگر. بد نیستند خوب می گذرند.

س ا ر: جلسه‌ی شورای مرکزی در پیش رو است. می دانید که چی اجندا ها روی کار هستند و چی باید کردها را از خود پرسیده اید؟

ع م: من از مسئله‌ی سیاه خاک باخبر شده ام. بسیار خوش می شوم اگر در این زمینه یک سیاست درست و روشنی انتخاب گردد که بد نیست. آخر این یک برد بسیار خوبی است برای هزاره ها.

س ا ر: سوال این نیست که این یک برد است یا نه! سوال این است که کی باید در سیاه خاک مقرر گردد.

ع م: این که دیگر سوالی نیست. ما سرباز زیاد داریم هرکدام می تواند از عهده‌ی این کار برآید.

س ا ر: ببینید سوال اساسی در همین جاست. ببینید شفیع هم خودش را برای این کار آماده معرفی کرده است.

ع م: مهم نیست. شفیع یا کدام دیگر. اما مهم این است که این منطقه‌ی وسیع را ما بدست بیاوریم.

س ا ر: چطور مهم نیست. ببینید! شفیع کدام وقت از خود کار خوب نشان داده که این بار این کار را بکند. آمدن او روی قدرت کار نا صوابی است. آخر ما باید در مقابل مردم سیاه خاک مسئولیت را نیز بدوش بگیریم. و کاری نکنیم که مردم سیاه خاک از ما آزرده گردد. بهتر است این کار را بدوش جنرال قاسمی بیاندازیم. او هم افراد بسیار دارد و هم از سویی انسان کار آزموده‌یی است. من فکر این را می کنم که باید در این جلسه روی یک شخص خوب اشاره کنیم. و همه با هم موافق باشیم. من دیگران را هم می بینم و می خواهم که حد اقل همه روی یک شخص متمرکز باشیم.

ع م: این حرف بسیار خوبی است. در صورتیکه او هم موافق این کار باشد من حرفی ندارم. سوال اساسی این جاست که این منطقه‌ی وسیع از دست ما نرود. مهم نیست کی قدرت را در این منطقه می گیرد. وقتی همه به جنرال قاسمی رأی بدهند من هم به او رأی خواهم داد. این که سوال ندارد.

س ا ر: من فقط همین را می خواستم از شما بدانم. آخر ما باید در یک جلسه با رأی اکثریت وارد مقدمات شویم تا یک نتیجه‌ی خوب بگیریم.

ع م: این مسایل چندان مهم نیستند. بنظر من بهتر است روی زمان آن یک توافق نیز داشته باشیم. هر چی زود تر بهتر خواهد بود.

س ا ر: بلی روی زمان بهتر است در جلسه فکر کنیم. هر چی زود تر بهتر. خوب به هرصورت من میروم تا با دیگران دیداری داشته باشم. قبل از اینکه دیر شده باشد.

صحنه‌ی هفتم:

حاضرین در صحنه: سید اعلی رحمتی و سید محمد سجادی:

محل حادثه: اطاق سید محمد سجادی:

سید محمد سجادی به سید اعلی رحمتی: جلسه‌ی خوبی بود. انشأالله که بخیریت گذشت. اگر دو جلسه‌ی دیگر به همین شکل چپ و غلط بزنیم این مسئله دیگر می خوابد. من آنجا هم به کار شروع نموده ام. همه بر وفق مراد خواهد چرخید. از خداوند می خواهم که پلان های مان هرگز به شکست مواجه نگردد.

س ا ر: زحمت زیاد کشیده بودیم. انشأالله قبول باشد. بخیر هیچ چیزی خلاف اتفاق نخواهد افتاد.

س م س: راستی تشکر از زحمت هایت. انشأالله نزد خداوند قبول باشد. من خاطرم جمع بود که می شود روی شما حساب کرد.

[در این وقت صدای مخابره بلند می گردد و از آن طرف صدای آقای بروجردی می آید.]

سید محمد سجادی عقب مخابره به آقای بروجردی[با لهجه‌ی ایرانی]: سلام جناب حاجی آقای بروجردی. این جا خیر و خیریت است.  همه از خودند.

آقای بروجردی: سلام آقای سجادی من وقت زیاد ندارم و اگر وقت داشته باشید روی یک مسئله‌ی مهم با هم حرف بزنیم.

س م س: بفرمایید!

ب: این شفیع لعنتی حاجی آقای غلامی را در گرو خود گرفته است. ما بزودترین فرصت ممکن با او تماس می گیریم و می کوشیم مسئله را از طریق پول بر طرف بسازیم. فقط شما کوشش کنید که تا حد ممکن در هیچ جایی سر و صدای این مسئله بر نخیزد. و بخصوص که در نشریات وحدت این مسئله نپیچد. بکوشید عصر برای عدالت نیز از این موضوع باخبر نگردند و الی طبل رسوایی ما را می کوبند.

س م س: خدا این بی شرف را خیر ندهد. این یک نقصان بزرگ است. تازه ما پیروزی مان در جلسه‌ی شورای مرکزی را جشن گرفته بودیم که شما این خبر نا گوار را به ما می دهید. نه به این طور نمی شود. من امروز یا صبح با جناب آقای سید انوری در تماس می شوم و با کمک و مشوره‌ی او می کوشیم این بار هر طور شده گور این جانی را بکنیم.

آقای ب: به لحاظ خدا یک چاره‌یی به حال ما بکنید. دیگر از دست این جانی بیچاره شدیم. نمی دانم این همه معلومات را از کجا بدست می آورد. کاش می توانستیم همدستان او را نیز با خودش یکجا به گور فراموشی می سپردیم. من از شنیدن این پیام بسیار ناراحت شده ام. ببین دلم به حال آقای غلامی می سوزد. مبادا این جانیان با او رفتار بد نمایند و به اذیت و آزارش بپردازند. این بسیار بد است. من از زمانیکه این موضوع را شنیده ام آرام ندارم. به لحاظ خدا یک چاره بکنید.

س م س: شما چاره‌ی آقای غلامی را بکنید. ما چاره‌ی این رذیل و اوباش را می کنیم. این بار آخر است که او این بد رفتاری را در حق ما می کند. خاطر تان جمع باشد. من شخصاً زحمت این مسئله را بدوش می گیرم. میدانید و دست پیر را هم در عقب دارم. شاید شما آقای سید انوری را بشناسید. او در زمان قدرتش در هزاره جات هزاران تن از سران این قوم را به هلاکت داده است. او یک مهارت عجیبی در نقشه کشی در مقابل هزاره ها دارد و به لطف خداوند تا حال هیچ نقشه اش به آب کشیده نشده است. به کمک او این بار می کوشیم گور این جانی را از بیخ بکنیم. ما که در مقابل این جانی کم آمده ایم. دیگر چاره‌یی نیست جز اینکه از او طلب کمک کنیم.

آقای ب: من سر شما اطمینان دارم. گور این حزب وحدت را به زودی بکنید. از چی وقت است که ما به حاجی آقای اکبری اطمینان می دهیم که انشأالله امروز یا فردا به قدرت می رسانیمش. دیگر بس است. از دست شفیع کاملاً به تنگ آمده ایم. چاره‌ی اساسی به حالش بکنید.

س م س: خوب است. انشأالله به زودی گورش را می کنیم. دیگر بس است. خسارات مادی زیادی به ما رسانیده است. خدا کند از این پلان جدید ما با خبر نگردد. اگر این پلان به کرسی کشانیده شود دیگر از دست شاخه‌ی خلیلی راحت خواهیم شد. اما از کجا معلوم شاید او قبلاً پلان ما را خوانده باشد. به هر صورت این آخرین دسترسی اش خواهد بود. اگر این بار هم پلان ما نخواند دیگر دست بدامان حاجی آقای سید انوری خواهیم زد. او دیگر چاره‌ی اساسی به حالش خواهد نمود. پلان او دیگر به ناکامی نمی گراید. تا جاییکه من می دانم. کاش او را از وقت در میان خود می داشتیم. تا حال بسیار پیشرفت ها می داشتیم.

آ ب: کوشش کنید عصر برای عدالت از مسئله‌ی غلامی با خبر نگردد و الی گور مان کنده است. چیزی زیادی از دست شان نمی آید اما به هر صورت نشر و افشای این مسئله بسیار بد نام کننده است.

س م س: ما هر چی کردیم گور عصر برای عدالت را بکنیم نمی شود. آخر آنان از مجرا های دیگر پول شان را بدست می آورند. اگر از طریق حزب وحدت بود همانگونه که قبلاً تردش کردیم می توانستیم کاری کنیم. اما شاید کار از کار گذشته باشد و آنان از مسئله با خبر باشند. به هر صورت هر کاری از دست مان بیاید خواهیم نمود. خاطر مبارک تان جمع باشد.

صحنه‌ی هشتم:

حاضرین در صحنه: رحیم و سخیداد.

محل واقعه: خانه رحیم.

رحیم که هر دو پایش را در جنگ های غرب کابل از دست داده است و کار هم نمی تواند در خانه‌ی فقیرانه‌ای با مادرش زندگی می کند.  او پسر باهوشی بوده و از تنهایی رنج می برد. سخیداد گاه گاه به او سری می زند و هر دو درباره‌ی مسایل روز حرف می زنند. خانه بسیار فقیرانه است و حتی دوشکی در آن هموار نیست. رحیم منتظر سخیداد است.

[در این وقت سخیداد وارد خانه می شود. ]

رحیم [که خنده بر رویش گل بسته] می کوشد به خود تکانی بدهد. و به سخیداد سلام می گوید.

سخیداد: سلام. چی حال و احوال داری. بخیالم بسیار دق شده باشی. تنهایی مشکل است.

ر: بسیار مشکل است. به هر صورت می گذرد. خوب شد آمدی. منتظرت بودم.

[رحیم از مادرش خواهش می کند که چای بگذارد.]

س: خوب دیر شده از خبر های زیبایت چیزی نشنیده ام. از زندگی نگو که بسیار خسته کن است. بگو برایم که چی شنیده ای و چی دیده ای.

ر: چی برایت بگویم بگذار چای دم شود بعد برایت قصه می کنم. تو از خود بگو با قرضداری ها و زندگی چگونه می گذرد.

س: والله بسیار مشکل است. کار نیست و در پوسته هم گاه پول می رسد و گاه نه.

ر: فقط همین جنگی که در پیش رو داریم برایمان یک راه امید است که بلاخره بعد از همه نا امیدی ها شراره های امیدی بسوی مان بتابد. همین امید های در نا امیدی ما را زنده نگه میدارد. و الی همه زیر این همه بار نا امیدی خرد و خمیر می شدیم. خدا قهرمانان ما را زنده نگه بدارد که از خیر سر شان ما به همین امید واهی زنده مانده ایم. من که دیگر امیدی در زندگی ندارم مگر اینکه روزی تابش آزادی را بر خرمن امید مردم خود بنگرم. صد حیف که رهبریی سالم نداریم تا بتواند از این جریان خروشان استفاده نماید و آرزو های این خلق بلا دیده را برآورده بسازد. این قهرمانان حاضرند خون شان در راه مردم و آرمان های شان بدهند. سخت تشنه‌ی یک رهبری نیکو و سالم اند. این یک جریان خروشان است که خود جوش سر زده و همین طور هم براهش ادامه خواهد داد. از هیچ کس خط مشی نمی گیرند اما به هر صورت باز هم همان کاری را می کنند که در بهترین شرایط می شد از آنان انتظار داشت. مثل این که تاریخ مانند یک موجود زنده به راهش ادامه می دهد و مردم گوشت و پوست این تاریخ را تشکیل میدهند. لازم نیست شعار داشت، لازم نیست ایدیالوژی داشت، لازم نیست رهبری داشت. فقط باید نبض تاریخ را درک نمود و خود را در جریان خروشان آن قرار داد. با همه نیرو باید رزمید تا این تاریخ – این جریان خروشان به راه بیافتد. و الی همه چیز در سکوت خواهد مرد.

خوب شد در این شرایط نیرو های خارجی ما را به حال خود ما واگذاشته است. و الی مسایل این راه را نمی پیمودند. امریکا و انگلیس که خود را مالک بلامنازع افغانستان بعد از روس ها می دانند از درک مسایل جاری در افغانستان – تاهنوز که هنوز است – سر در نمی آورند. آنان نمی دانند که یک کشور تا دندان مسلح و فقیر که دیگر همه شیرازه های اقتصاد کهنه در آن در هم شکسته است، اگر به حال خود واگذاشته شود چی راهی را خواهد پیمود. آنان می خواهند تا از مزدوران دو صد ساله‌ی شان استفاده کنند. از این رو طالبان را تا دندان مسلح نموده اند و برای پاک سازی افغانستان از نیروهای شورشی به این کشور فرستاده اند. به این امید که برای افغانستان جدید و در خط فرمان شان یک ملیت حاکم باشد. حاکمیت چند ملیتی در این کشور سابقه نداشته و از این رو از سوی مالکان جدید چندان مورد پذیرایی قرار نمی گیرد. آنان طوری که قبلاً گفتم یک ملیت حاکم می خواهند. بد بختانه در جریان اشغال شوروی آنان در کمپ های نظامی که در پاکستان بر گزار نموده اند با نازل ترین اقشار اجتماعی پشتون ها که بیشتر کوچی هستند در تماس آمده اند و فکر می کنند آنان می توانند نماینده‌ی تمام عیار همه اقوام افغانستان باشند. یا اینکه آنان از رنگارنگی پس زمینه‌ی اجتماعی افغانستان اطلاعی ندارند و یا اینکه نمی خواهند دیگر ملیت ها را در آینده‌ی افغانستان سهم بدهند. از این رو آنان می کوشند پشتون ها را از همان جنبه ایکه می شناسند بر سرنوشت افغانستان حاکم بسازند. چنین یک حاکمیتی بر یک کشور مستعمره بهترین ثمره ها را خواهد داد. بد بختانه که از افغانستان فقیر امید هیچ گونه بازار اقتصادی هم نمی رود این کشور بیشتر به لحاظ موقعیت ژئوپولیتیکی اش می شود به عنوان یک میدان تاخت و تاز بر سراسر منطقه چیزی در پلان گنجانید و بس.

[ در این وقت مادر رحیم چای را می آورد و خود از خانه بیرون می رود. ]

بنا بر همین بر داشت ها این ملیت های درون افغانستان بر حال خودشان گذاشته شده اند. این که این جنگ این همه به این خشونت گراییده نشانی از مخالفت رهبران آن نیست. خودت میدانی که رهبران در نظام های جهادی هیچ اهمیتی ندارند. این که این جنگ به این خشونت کشیده شده نشان دهنده شرایط جدید اجتماعی است که میرود تا بر تقدیر این کشور حاکم شود. این کشور وارد مرحله جدید از رشد تاریخی و اجتماعی اش گردیده است. مرحله ظهور ملیت ها به عنوان عناصر سازنده‌ی این کشور. خشونت های ملی نمایش گر اختلاف رهبران ما نیست. آنان از اختلافات درونی ما کم ترین اطلاع را دارند. هر باریکه آنان با هم مجلس نمایند آنوقت به اختلافات عمیق میان این ملیت ها مطلع می گردند. از این رو جنگ های بعدی که از حمایت رهبران نیز برخوردار خواهد بود، بیشتر خشن تر خواهد بود. همه‌ی ملیت های ساکن این کشور از زندگی فقیرانه در دهات بیزار اند و بسوی شهر ها رو می آورند. در شهر آنان خواهان حقوق بیشتر سیاسی و اجتماعی اند. از این رو چنین هدفمندانه برای این هدف می جنگند. وضع دهات رقت بار است. ارکان اساسی زندگی دهاتی را در کشور مان تولید زراعتی، دامداری و جمع آوری بته های کوهی برای گرم نگه داشتن زمستان تشکیل میدهد. بنا بر قطع شدن برف و باران در چند سال اخیر نه دیگر تولید زراعتی ممکن است، نه کوه ها علوفه یی میدهند که دامداری بقا بیابد و نه کوه ها دیگر بته هایش را زنده نگه داشته می تواند. زندگی در دهات رنج دایم است. مردمیکه در دهات زندگی می کنند باید به هر صورت کارگری در خارج از افغانستان داشته باشند تا بتوانند از زیر بار مصارف روزانه‌ی شان برآیند.

این زندگی تنگ دهاتی این مردم را در درون شان بسته بود. آنان به جز از قوم و فامیل شان کسی را نمی شناختند. امروزه این زندگی تنگ دهاتی دیگر کفایت گذران روزگار را نمی کند. این است که این قوم ها در درون ملیت ها برای ایجاد یک آینده‌ی با ثبات مبارزه می کنند. در یک کشور که تا دندان مسلح است خواهی نخواهی این مبارزه به این خشونت ملیتی می انجامد. قومیت ها در درون ملیت ها ذوب می شوند و هویت های بزرگتری را ایجاد می کنند. این هویت بزرگ خودش را در آیینه‌ی آینده متمایل بسوی شهر می بیند. از این رو برای یک زندگی بهتر در شهر به مبارزه بر می خیزد. اما این مبارزه در این شرایط هرگز نمی تواند رنگ و رخ ملیتی به خود بگیرد. از یک سو پشتون ها از دو صد و پنجاه سال سر قدرت بوده اند و مبارزه خواهان فکر می کنند برای بیرون شدن از زیر اسارت و قیادت پشتون ها می جنگند. چون هزاره ها از یک موقعیت اجتماعی پایین در کشور بر خورداند، تاجک ها هرگز نمی کوشند از نگاه سیاسی با هزاره ها همدوش بجنگند، بلکه چنانکه دیده می شود بیشتر می کوشند خود را در مقام برتر قرار دهند. ازبک ها در این تنگنا های اقتصادی به آن شکل باید و شاید وارد نشده اند. از این رو این جنگ در میان آنان کم تر رنگ ملیتی بخود خواهد گرفت. آنان بیشتر برای دفاع از مناطق و سرزمین شان خواهند جنگید.

کشور های همسایه از سوی دیگر وارد کارزار های سیاسی در کشور می شوند. پاکستان برای حفظ برتری اقتصادی اش بیشتر خواهد کوشید در اوضاع داخلی کشور دخالت نماید. چنانچه آنان طالبان را تا دندان مسلح نموده اند و از هر گونه حمایت نظامی و سیاسی برای شان دریغ نمی کنند. تغییرات در سمت های سیاسی و نظامی در کشور پاکستان گواه آن است که این کشور وضعیت نا هنجار اجتماعی و اقتصادی کشور افغانستان را در اولویت کارزار های سیاسی اش قرار داده است. آنان با آخرین قدرت شان می کوشند تا وضعیت اجتماعی و اقتصادی این کشور همسایه‌ی شان را در بی سرو سامانی نگه دارند. کشور افغانستان از نگاه واردات غله جات و سایر ضروریات زندگی سخت وابسته‌ی پاکستان است. ایران نیز در تغییر اوضاع این کشور چندان راضی نیست. از این رو می کوشد تا افغانستان را به حیث یک میدان جنگ در همسایگی اش نگه دارد. از این رو می کوشد مسعود را بعنوان یک سردار جنگی بر همه‌ی امورات این کشور نگه دارد و سایر قومیت ها را سرکوب نماید تا نتوانند هویت ملی شان را شناسایی نمایند. بخصوص در این زمینه ایران مشوش شکل گیری هویت هزاره ها و شعیه ها است. زیرا ایران با تئوری ولایت فقیه می خواهد گل سر سبد جهان شیعه باشد و هرگز به این حاضر نیستند که هزاره ها در زیر دماغ شان به خاری مبدل گردد. سادات می کوشند ستون پنجم به نفع ولایت فقیه ایران را در میان هزاره ها بازی نمایند. ایرانی ها سخت مشوش حرکات حزب وحدت جناح خلیلی اند. هر گونه حرکت این جناح را زیر نظر دارند و از خودکامگی این جناح سخت هراسان است. آخر هزاره ها یک تعداد مرجع ولایت دارند که با روی کار آمدن آنان در افغانستان دیگر بازار مکاره‌ی ولایت فقیه ایران خواهد خوابید و دیگر از یگانگی جهان شیعه حرفی در میان نخواهد بود. از این رو آنان به سختی می کوشند تا جناح اکبری را سر قدرت بیاورند تا به این ترتیب یگانگی جهان شیعه را حفظ نمایند. ایرانی ها سپاه پاسداران اکبری را دنباله‌ی سپاه پاسداران ولایت فقیهی ایرانی می دانند و با تمام قدرت می کوشند تا آنان را روی کار بیاورند. یگانه کسی که سر راه شان قرار گرفته است قوماندان شفیع است. شفیع با نبوغ نظامی اش همه‌ی امور اجتماعی هزاره ها را زیر نظر دارد و بخصوص عرصه‌ی سیاسی این ملیت را بخوبی در دست دارد. اگر به او چیزی اتفاق بیافتد بدان که این ملیت به زودی در کام ایران هضم خواهد شد.

هزاره ها در این میان از نبود یک رهبری سالم سخت در تنگناه قرار دارند. رهبریت روحانی هزاره ها تحت رهبری خلیلی حقایق اجتماعی را نمی توانند با دقت بنگرند. آنان از متن مردمی این جامعه بر نخاسته اند و درد های اجتماعی مردم هزاره را بخوبی درک نمی توانند. آنان از صلاحیت رهبری چنان نا آگاه اند که حتی میان صلاح دید های حزبی شان و صلاح دید های مردمی شان فرقی گذاشته نمی توانند. این را باور داشته باش که آنان روزی این مردم را فدای صلاح دیدهای حزبی شان خواهند نمود. میان این قوای خود خاسته و مبارز با این نیرو هایی که فکر می کنند رهبری را در دست دارند هیچ رابطه‌یی وجود ندارد به جز از رابطه‌ی توضیح اسلحه. حتی اگر این رهبری نمی بود این مردم با همین امکانات وجود می داشتند و از خود دفاع می کردند. چنانچه قوماندان شفیع را می بینی که کاملاً مستقل نیرو هایش را اداره و رهبری می کند و با این رهبری هیچ گونه وابسته گی ندارد. به هر صورت اگر این رهبری وجود نمی داشت همین قهرمانان را می داشتیم و همین قهرمانان از ما دفاع می کردند. زمانیکه ما در غرب کابل می جنگیدیم، در آنزمان همه مستقل می جنگیدند و از بابه مزاری تقریباً هیچ چیزی بدست نمی آوردند. همین مسئله در تمامی جناح های دخیل در جنگ در افغانستان صدق می کند. همه‌ی شان مستقل می جنگند.

این جنگ در شرایطی که کشور در یک خلأ قدرت به سر می برد و همه جا اسلحه فراوان دیده می شد، ناگزیر باید در می گرفت. همه ملیت های ساکن در این کشور می خواهند در آینده‌ی این کشور حق داشته باشند. چنین است وقتی که منافع ملیت ها با هم تصادم می نماید، آنان راهی ندارند جز جنگ. این در تقدیر ملیت ها نوشته شده است. درست همین قضیه در یوگوسلاوی سابق اتفاق می افتد. این دو کشور از نگاه رشد تاریخی در شرایط یکسانی قرار دارند. با وجودیکه آنان در اروپا زندگی می کنند و بسیار ثروتمند تر از ما هم هستند اما به هر صورت تصادم منافع ملیت ها در آن کشور غنی اروپایی راهی جز جنگ باقی نمی گذارد. این قانون طبیعت است. گویی مردم جنگ را احساس می کنند. شعار های شان در تقابل با هم قرار می گیرد. شیوه‌ی زندگی شان در تقابل با هم قرار می گیرد. و این به چیزی نمی انجامد جز جنگ. و اینکه چرا این جنگ این همه خشونت را بخود می گیرد، بخش دیگریست. در چنین جنگ هایی جناح های محق اند و جناح های دیگر محق نیستند که به جنگ ادامه بدهند. مثلاً ببین پشتون ها دیگر ملیت ها را رد می کنند و قدرت را تنها برای خود می خواهند. در حالیکه ملیت های دیگر سهم خود را از قدرت می خواهند. در این صورت ملیتی که خود را این همه حقیر و نادیده گرفته می بیند به مبارزه بر می خیزد. عین همین حادثه در جنگ های یوگوسلاوی اتفاق افتاده است. این جا مسئله فرهنگ و دیگر مسایل در نظر نیست. بلکه مسئله حق و حقوق است. چنانچه ناشناس در آهنگ آخیرش می گوید که این جهاد قدرت نیست، جهاد تاریخ و فرهنگ است. او به این وسیله پشتون ها را به یک جنگ فرهنگی یا ملیتی فرا می خواند. از سوی دیگر این از برقرار شدن فرهنگ جنگ و فرهنگ ملیتی فعلی پیدا است. داود سرخوش در یک سو و عبدالله مقری در سوی دیگر همواره هم ملیت هایشان را به جنگ دعوت می کند.

مسئله قابل یاد آوری خشونت این جنگ است. پشتون ها به هزاره ها و تاجک ها حمله می کنند و هرگز آنان را به عنوان همتایان اجتماعی شان قبول نمی کنند. بخصوص سیاف که مخالف وجود هزاره ها بعنوان شیعه نیز هستند. همواره بالای مناطق هزاره‌گی حمله می کردند و گناه شروع جنگ را به گردن هزاره ها می انداختند. به این طریق هزاره ها که از سخن گوی درستی بر خوردار نیستند نمی دانند در این میان چی کنند. خوب وقتی که چاره‌یی جز جنگ نباشد پس به چی عنوان می توان جنگ را توجیه کرد. هیچ راهی نیست که این جنگ توجیه شود. کسی قبول نمی کند که هزاره ها نه برای قدرت که برای هویت و حق شان می جنگند. پس راهی نمی ماند جز اینکه با خشونت در مقابل همدیگر بجنگند. خشونت به مفهوم عدم توجیه جنگ است. این چاره یی ندارد. باید جنگ به همین طور ادامه بیابد. هر کسی در توان خودش به خشونت می پردازد. منتهی دیگران سخنگو دارند و سخنان شان را به گوش دیگران می رسانند، به جز هزاره ها که هیچ سخنگویی ندارند و نداشته اند. بابه مزاری یک رهبر قوی بود اما از یک موقعیت پایین اجتماعی حرف میزد. این بود که حرف او را در مقابل دیگران کسی قبول نمی کرد. جنگ های ملیتی همیشه خشن هستند. جنگ های اول و دوم جهانی را ببین. همه بخاطر مسایل ملیتی براه افتاده بود. و جنگ دوم جهانی به تقسیم اروپا به اساس ملت ها انجامید. این جنگ نیز مانند آن جنگ ها خشن هستند و تا سرحد جدایی دوام خواهد داشت. مگر اینکه معجزه‌یی رخ بدهد و دامن جنگ به لحاظی متوقف گردد. این مطالبی که من می گویم شاید در هیچ کتاب جامعه شناسی نیامده باشد. اما من آن را درک می کنم. این واقعیاتی است که در این جامعه رخ می دهد و تا کسی در میان شان نباشد نمی تواند آن را درک کند. ما تاریخ خود را به طور زنده در پیش چشم مان می بینیم. و با پوست و استخوان مان درک می کنیم.

تاجک ها در این میان هم پیمانان اجتماعی شان را نادیده می گیرند. آنان هرگز نمی کوشند در موقف اجتماعی پایین هزاره در کشور مان، با هزاره ها سر سازش نشان بدهند. هزاره ها در این کشور از موقف اجتماعی پایینی برخوردار هستند. همیشه کارهای پست مربوط هزاره ها بوده است. چون آنان اکثراً سواد ندارند و وقتی وارد شهر ها می شوند همواره به کار های پست تن می دهند. در فرهنگ به اصطلاح بلند کابلی هزاره بودن یک جرم است. و از همین رو هیچ کس نمی خواهد با این ملیت سر یاری نشان بدهد. ببین همین حالا هم که از جنگ رویاروی در شهر کابل گذشته، همواره تاجک ها می خواهد در مواقع تنگ هزاره ها را به جنگ راه دهند. آنان می خواهند تا می توانند افتخار این جنگ را خود کسب نمایند. در این میان ایرانی ها با توجیه اشتباهات ملی شان همواره جناح تاجک ها را می گیرند و به اصطلاح می خواهند از هم ملیت های آریایی شان طرفداری کنند. غافل از اینکه آنان همبستگی پشتون ها را نادیده می گیرند. پشتون ها از حمایت تمام عیار نظامی و سیاسی پاکستان و انگلیس برخوردار است. خودت می دانی که انگلیس ها به جنگ های فرهنگی زیاد مهارت دارند. آخر آنان استعمار کهن هستند. طرفه های جنگ افغانی را خوب می دانند و در این جنگ ملیتی جناح پشتون ها را گرفته اند. این بسیار به نقص افغانستان و ایران خواهد. اگر ایران دیر بجنبد، افغانستان به باد فنا رفته است. برای انگلیس ها و امریکایی ها به عنوان صاحبان اصلی افغانستان دو واریانت وجود دارد. یا اینکه جنگ را زیر بیرق پشتون ها ادامه بدهند و یا خود وارد جنگ گردند. اما برد به هر صورت به نفع آنان خواهد بود، چون ایرانی ها این جنگ را کم می گیرند. بسیار کار هایی غیر مجازی می نمایند که در این زمان اصلاً وقت آن نیست. وحدت جهان شیعه به چی معنی. آنان از این غافل هستند که در یک جنگ ملیتی منافع مذهبی فدای منافع ملیتی می شود. آنان می کوشند در جناح هزاره ها جنگ را به نفع وحدت جهان شیعه عنوان کنند. از این رو همواره خواهان این هستند که جناح اکبری سر قدرت بیاید. آنان جناح اکبری را دنباله‌ی سپاه پاسداران ولایت فقیهی می دانند. در واقعیت نیز اصل ولایت فقیهی راسیسم ایرانی را نمایندگی می کند. من یادم می آید که دوستم برایم می گفت که در جلسه‌یی بوده است که در آن خصوصیات ولایت فقیه ارائه می شده است. ایرانیان با توصیف شخصی که در رأس ولایت فقیه قرار بگیرد به این هم تأکید نموده است که شخص ولایت فقیه باید حتماً ایرانی باشد. این یک وقاهت شاخدار است که از سوی ایرانیان سر می زند. آخر ما را چی به ولایت فقیه. ما که نه ایرانی هستیم و نه خواهان ولایت فقیه. این جنگ تاریخ و فرهنگ است. و باید ما برای فرهنگ و تاریخ مان بجنگیم نه برای ایران.

اگر چی هزاره ها حتی در سطح رهبری، که یک رهبری روحانی است، به این نتیجه رسیده اند که دیگر بنام ولایت فقیه نجنگند، اما سادات با موقفِ سیاسی ایکه در رهبری هزاره گی دارند اوضاع را به نفع ایران می چرخانند. سادات قوم یهود افغانستان را در آینده تشکیل خواهد. یهودی ها در تمامی کشور ها حضور داشتند و به کار و بار تجارت می پرداختند. آنان در میان سایر ملیت ها احساس ملی آنان را نداشتند و در بد ترین و حساس ترین شرایط به جنبش های ملی ضربه ها زده اند. از همین رو آنان به چشم بسیار پایین دیده می شوند. به همین صورت سادات نیز در آینده به عنوان یک قوم بیگانه شناخته خواهد شد و مورد تنفر هزاره ها قرار خواهد گرفت. زیر آنان در بدترین وقت و به وجه بسیار شنیعی به جنبش ملی هزاره ها ضربه می زنند. آنان با بسیار مهارت این کار را می کنند. آخر سید سجادی از بنیاد گذاران سازمان نصر است و به مصالح سازمان نصر به طور معمول باید از هر چیز دیگر ارجحیت ببخشد. او به همین قدامتی که دارد همواره توانسته است در میان رهبری هزاره همیشه مصالح مردم را فدای مصالح حزبی و شخصی خودش نموده است. همین حالا هویدا است که سادات چقدر از موقعیت ممتاز مذهبی شان فرو آمده اند. اگر اوضاع به همین منوال دوام کند دیر نخواهد بود که به عنوان یهود از میان هزاره ها رانده شود. آخر تاریخ پنهان نمی ماند. این وقایع از چشم مردم دور نخواهد شد و دیر یا زود آشکار خواهد شد.

ایرانی ها غافل استند از اینکه انگلیس ها تنها طالبان را پشت صحنه ندارند. گروه کرزی نیز در کویته‌ی پاکستان به عنوان بدیل دموکراتیک طالبان در آنجا مصروف تبلیغات هستند. کاکایم در این گروه کار میکند. آنان گروه بدیل هستند و اگر با طالبان کدام چیزی نادرستی رخ بدهد عروسک های جدیدی در انتظارند. از این عروسک ها نمی دانم انگلیس ها چند تای دیگر در آستین شان داشته باشند که ما هنوز نمی شناسیم. در حال حاضر اسلام افراطی طرفدار نزدیک دموکراسی غربی و بازار جهانی شناخته می شود. درست مانند عربستان سعودی یک حکومت بنیاد گرا می تواند ندای هرگونه دموکراسی را در کشور شان خفه کنند و به این طریق بازار سرمایه و کالای سرمایداران غربی را برای همیشه گرم نگه دارند. انگلیس می خواهد حکومت های بنیاد گرا را در آسیای میانه و جمهوری های سابق شوروی به قدرت برساند. به این ترتیب این کشور ها برای همیشه از کاروان تمدن و پیشرفت عقب خواهند ماند. و بازار کالای سرمایداران غربی برای همیشه بسوی این کشور ها خواهد روانه گردید. از نظر دور نباید داشت که چین و هندوستان نیز اقلیت های مسلمان را در خود دارند که با شورش و طغیان شان مسبب عقب گردی هایی در تاریخ این دو کشور خواهد گردید. اگر چه این تهدید ها چندان جدی نیستند اما به هر صورت یک خطری را تشکیل میدهند. مگر معجزه یی رخ بدهد که انگلیس را از خر شیطان پیاده بسازد و بداند که بنیادگرایی نسخه‌ی خوبی برای دموکراسی نیست.

فکر کنم بسیار حرف زدم. سرت را به درد آوردم. امروز همین قدر بس است. بار دیگر که آمدی برایت قصه خواهم نمود.

س: حرف هایت بسیار شیرین بود. بد بختانه من هم بسیار وقت ندارم. کاری دارم که باید انجام بدهم. من از خدمتت رخصت می شوم. خوب شد خودت قطع کردی و الی من نمی توانستم حرف های شیرینت را قطع کنم.

 [ هر دو از هم دیگر خدا حافظی می کنند و سخیداد خانه را ترک می کند. ]

صحنه‌ی نهم:

حاضرین در صحنه: سردار شفیع، سخی چریک و کریم گرگ و علیداد راننده یک موتر باربری.

محل حادثه: قرارگاه غند دوی پیاده‌ی جهادی.

علیداد [ که موترش را افراد شفیع متوقف نموده شخصاً نزد شفیع آمده تا بتواند موتر باری اش را پس بگیرد]: قوماندان صاحب سلام.

سردار شفیع: سلام. امر بفرمایید.

ع: افراد شما موتر باری مرا متوقف نموده اند. خواستم بدانم که با موتر من چی می شود.

س ش: طبق معمول باید پنج صد هزار افغانی بدهی تا بتوانی موترت را پس بگیری.

ع: چرا پنج صد هزار افغانی. آخر ما چی بدست می آوریم که باز مالیات گونه‌ای بپردازیم.

س ش: برای من هیچ ربطی ندارد که شما چی بدست می آورید یا نه. من کارم را می کنم. من با افرادم خون می دهم. بنام هزاره و می خواهم که همه در این کار شریک باشیم.

ع: آخر این کجا کار ثواب است. از کجا بدانیم که این پول برای مقاصد جنگی مصرف می شود.

س ش: در این باره خاطرت جمع باشد. پول شما فقط به مصارف جنگی مصرف خواهد شد. من این را برای شما خط می دهم.

ع: آخر ما این قدر پول را از کجا کنیم. من ماه دو بار از این کوتل ها می گذرم. سال یک بار این پول را بدهیم کافی است. چرا باید هر بار این پول را باید بدهیم.

س ش: من آسان ترین راهی را یافته ام تا از مردمم پول بدست بیاورم. تو هر چی مصرف کنی بر مصارف باربری ات حساب می کنی و به این طریق ما می توانیم از مردم خود ما به این صورت مالیه بگیریم. از تو هیچ چیزی کم نمی شود. هر جا رسیدی پول مصرف شده را بالای مصارف باربری حساب کن. مردم هم برایت پول را میدهند. به این ترتیب ماهم به حق خود مان می رسیم و شما هم. این تنها تو نیستی. تمامی راه ها را من بسته ام. از هر راهی که بروی مجبور می شوی این پول را بدهی. من قبلاً هم گفته ام و یک بار دیگر هم تکرار می کنم که اگر شما راننده ها بنام خلق هزاره ماهانه یک صد هزار افغانی دم دروازه‌ی خلیلی بنام خلق بگذارید من با شما کاری ندارم. شما حاضر نمی شوید ماهانه یک صد هزار را داوطلبانه بدهید. من چاره‌یی ندارم تا این مبلغ را از شما به نحوی بگیرم. شما دو راه دارید. یا این مقدار را در پسته ها تسلیم می کنید و یا داوطلبانه حاضر می شوید ماهانه صد هزار افغانی مالیه برای حزب وحدت بدهید. آخر ماهم مصارف جنگی داریم برای مردم مان خون می دهیم. هیچ زور و اجباری دیگری وجود ندارد. یگانه راهش تسلیم نمودن این پول است. من سوگند یاد نموده ام تا دیگر با خون هزاره ها بازی ننمایم. دیگر شما آزاد استید و حق اعتراض دارید. اما یگانه حقی که ندارید این است که این پول را ندهید.

ع: من نمی دانم که مالیه را اگر مستقیم به خلیلی بدهم از بابت شما خاطرم جمع باشد. من چاره ای ندارم جز اینکه از این راه ها عبور نمایم. اما این روا نیست که این مقدار پول را هر بار از ما بگیرید.

س ش: میدانی که من هزاران فیر ماهانه سلاح می خرم. میدانی که ما هیچ دوستی نداریم. ایران با چند دانه خرمای گندیده اش هم راه روزی ما را می زند و هم خودش حاضر نیست برای ما پول بدهد. پول هاییکه که او می دهد مصرف افراد مخصوص می شود. به ما هیچ چیزی نمی رسد. فقط افرادی که با سادات درباری رابطه دارند از قبیل افراد جنرال قاسمی، سید سرور و علیداد یک چند قوماندان دیگر می توانند از مصارف ایرانی زنده بمانند. پس به این ترتیب فکر کن. ما هم حق داریم زنده بمانیم یا نه؟ من به امید شما راننده ها زنده ام. من دوازده صد نفر دارم که همیشه سر به کف برای مردم خود جان می دهند. با وصف این هیچ راه درآمدی دیگری ندارند. به جز مالیات این مردم. همه‌ی قطعات نظامی ملیت های همسایه‌ی مان یک راه حمایت خارجی دارند. احمد شاه مسعود از فرانسه و هندوستان تامین می شوند، گلبدین از ایران و سابقاً از پاکستان حمایت می شود. سیاف مستقیماً از اعراب حمایت می شود. و ما؟ هر وقت خارجی ها می آیند تا وضعیت جنگی ما را مورد مطالعه قرار بدهند ایرانی ها با عکس های خمینی راه روزی ما را می زنند. ما به غلط متهم می شویم که حامی مان ایران است. در حالیکه برایت اطمینان می دهم که ما از ایرانی ها یک پول هم بدست نمی آوریم. این مباحثه ها اگر چی راه به جایی نمی برد اما این فایده را دارد که شما را از حقایق پشت پرده آگاه می سازد. من از این دَرَک وقتم را مصرف این مباحث با راننده ها می کنم تا آنان بدانند که پول داده شده‌ی شان بیجا نمی گردد. و الی من هیچ وقت ندارم وارد این مباحث با راننده ها گردم. از من بشنوید و به همه هم کارانتان هم بگویید که من تا زنده ام از شما پول خواهم گرفت و هیچ راهی وجود ندارد که از این پول دادن رهایی بیابید. من هر وقت در خدمت شما هستم تا برای تان نشان بدهم که تا جایی که در پایگاه مرکزی ام هستم، شما حق دارید برای پولیکه می دهید سوال های تان را مطرح کنید. در عوض من برای تان تضمین می کنم که مال و جان تان در مناطق تحت حمایت من مسئون می ماند. سادات درباری همواره شایعه پخش می کنند که من راننده ها را به زور مجبور به دادن پول می کنم. آنان را لت و کوب می کنم و چیز های دیگر مانند این. تو خودت تمام وقت این دنیا را داری که تحقیق کنی و بیابی که هیچ کس در پایگاه های من مورد لت و کوب قرار نگرفته.

من به ناموس و سر اطفالم سوگند یاد می کنم که پول بدست آمده از شما را در هیچ راهی دیگری جز راه اهداف هزاره‌گی مصرف نمی نمایم. از این بابت خاطر تان جمع باشد. مصارف زندگی خودم از مالیاتی که روی خویشاوندان پول دار خودم گذاشته ام بدست می آورم. پول بدست آورده از مالیات راننده ها همه مصارف خرید اسلحه و دیگر لوازم جنگی می گردد. من پیش وجدانم از این بابت بسیار مسئول هستم. و به شما راننده ها می گویم که به لحاظ خدا هر جا رفتید از حقانیت این مالیات حرف بزنید و به حرف و شایعات هر کس گوش نکنید. و مرا ببخش که از این بیشتر وقت ندارم. بسیار کار ها دارم که باید انجام بدهم که همه مهم تر این مباحثات است. خدا حافظ.

[ با گفتن این حرف شفیع با بادیگارد هایش پایگاه را ترک می کنند و راننده را تنها می گذارند].

راننده از پایگاه بیرون می آید و نزد معاون شفیع رفته پولش را تسلیم می کند.

صحنه‌ی دهم:

حاضرین در صحنه: کریم خلیلی (رهبر حزب وحدت اسلامی)، قربانعلی فصیحی (مسئول بخش ترویج و تبلیغ حزب وحدت)

محل ملاقات: دفتر رهبریی حزب

کریم خلیلی [با نگاه های مشتاقانه به قربانعلی فصیحی نگاه می کند]: فردا جشن افتتاح میدان هوایی شیبرتو است. پول بیش از اندازه زیاد روی این میدان هوایی مصرف شده است. عجیب این است که این بار ایرانی ها همه قوماندان‌ها و بزرگان شورای کمیته مرکزی را به این کار واداشته اند. نمی دانم این ایرانی ها از این میدان هوایی چی می خواهند. گفته اند که به همه شان مصارف حج را بعد از افتتاح میدان هوایی تأمین می کنند. پول هیچ در بساط حزب نمانده است. ایرانی ها که یگانه منبع پولی ما است اصلاً دیگر پول به ما کمک نکرده اند. من این جریان را کمی با شک می نگرم، اما از آنجاییکه بر سید سجادی نهایت اعتماد حزبی را دارم مطمئنم که کاری خلافی نخواهند کرد.

قربانعلی فصیحی: اما من در قبال این سید ها احساس خوبی ندارم. آنان در سازمان مستضعفین پاکسازی اساسی‌ای را در مقابل هزاره ها به اجرا گذاشته اند. بجای هزاره ها همه سادات و تاجک ها و بیات های بامیان را جاگذاری کرده اند. این حرکات مشکوک برای من مفهوم خوبی ندارد. این سادات بار ها و بارها به ایرانی ها کمک کرده اند و اگر شما قهر نکنید من می ترسم که آنان به جای شما می خواهند اکبری را بر سر قدرت بیاورند. این همیشه پلان ایرانی ها بوده اند. ایرانی ها به مسایل ملیت گرایی هزاره ها به دیده‌ی شک می نگرند. در عوض می خواهند هزاره ها جز رده های پایینی جهان شیعه و پیرو مطلق ولایت فقیه باشند. ببینید آنها آیت الله محقق کابلی را در ایران نظر بند نگه می دارند، می ترسند با آمدن وی این جا هزاره ها مستقلانه یک ایالت شیعی ایجاد کنند. من در جریان احوالات ایرانی ها به دقت هستم.

کریم خلیلی: در این هیچ جای شک نیست که ایرانی ها به مسایل ملیتی هزاره ها نگاه خوبی ندارند. اما چی باید کرد؟ کسی دیگری به هزاره ها کمک نمی کند. این یگانه راهی هست که می توانیم با آن کمی پول بدست بیاوریم. آخر مسئله سرنوشت هزاره ها مطرح است. اگر بچه های ما نباشد هر کسی خواهد کوشید هزاره ها را در یک روز از صحنه سیاسی افغانستان پاک نمایند. اگر می توانی راهی دیگری بیابی که مارا مستقل از ایرانی ها بسازد، من سراپا تسلیم این جریان جدید خواهم شد. من هرگز خواهان قدرت نیستم. برای من مصالح مردمی از همه بیشتر اهمیت دارد. اگر این آخرین جرقه های مقاومت هزارگی از بین برود باید رخت مان را بر بندیم و از افغانستان خارج شویم. من که کاملاً از پا در افتاده ام. اما یک چیز برایم بسیار قابل توجه بود. گفتی که در جریان امور ایرانی ها هستی. همه این جا می آیند و چنین ادعا می کنند که مقاصد ایران را می فهمند. همه در مقابل ایرانی ها یک حساسیت را درک می کنند. اما من می خواهم نظر خودت را هم بدانم. من هرگز این حرف را از تو تا حال نشنیده بودم. بفرما! بگو تو چی نظر داری؟

ق ف: دبیر صاحب محترم! به خود تان هم معلوم است که ایرانی ها از اول هم نظر خوشی در مورد هزاره ها نداشته اند. بخصوص که با روی کار آمدن چنگیز پهلوان به عنوان کارگزار در مسایل افغانی این مسئله حاد تر می شود. و یا هم شخص بروجردی که سابقه‌ی آشکاری در مخالفت با هزاره ها داشته است. دیگر جای تعجب نیست که گمان کنیم یا نکنیم که ایرانی ها نظر خوشی در مورد هزاره ها داشته باشند. ایرانی ها آشکارا از این ترس دارند که ما تماس مستقیم با روس ها بر قرار کنیم. ایرانی ها روس ها را متقاعد ساخته اند که کاری به کارهای سیاسی شان در مورد هزاره ها نداشته باشند. آنان گویا برای روس ها چنین ترسیم نموده که هزاره ها راسخاً شیعه هستند و از دشمن دیرین شان یعنی روسیه نفرت عمیق دارند. با این مسئله توانستند روس ها را بر آن وادارند که یک کارخانه سلاح سازی کلاشنیکوف در ایران بسازند و سلاح نباید مستقیماً از روسیه بلکه از ایران وارد خاک هزارجات گردد. و کارگزاران امریکایی هم این سلاح ها را با قیمت گزاف می خرند تا زمینه یک قیام مذهبی را در میان شیعه ها جلوگیری نمایند.

من نظرم این است که شما باید یک کمی استقلال نشان بدهید. این طور هم نیست که آنها به هزاره ها وابسته نیستند. نه! به این صورت هم نیست. بدون هزاره ها شاید تاجک ها یک ماه هم در مقابل پشتون ها تاب نیاورند. این فقط ترس هزاره ها است که پشتون ها را از حمله باز می دارد.

کریم خلیلی: بلی من نظرت را تصدیق می کنم. این طور هم نیست که ما کاملاً فرمانبردار ایرانی ها بمانیم. اخیراً جریان جدیدی شکل گرفته است. ما می خواهیم به جریان کرزی بپیوندیم. در آینده تصمیم داریم ارتباطات بیشتری با جریان کرزی برقرار نماییم و به این صورت خود مان را از وابستگی به ایران جدا سازیم. اما این یک جریان درازی است. زمان زیادی طول خواهد کشید. حد اقل یک یا دو سال. تا آن زمان چاره‌ای نداریم مگر این که با ایرانی ها بسازیم. هر باریکه خارجی ها به بامیان می آیند، این ایرانی ها عکس های خمینی را اینجا و آنجا نصب می کنند. این کار را آنان از طریق شیخ ذکی والی بامیان می کنند. من نمی توانم در مقابل شیخ ذکی جبهه بگیرم. او برای آنها برای بنای قنسولگری ایران در بامیان سنگ تهیه می کند و از این رو وابسته به این ایرانی ها است. شیخ ذکی از این کار پول زیادی بدست می آورد. ایرانی ها از طریق وی عکس های خمینی را در روزی که خارجی ها از ما دیدن می کنند بر در و دیوار بامیان نصب می کنند. من که در این زمینه کاملاً عاجز هستم.

ق ف: راستی این خبری جدیدی است که من می شنوم. خوب شد برایم گفتید. زمان مهم نیست بلاخره یک سال و دوسال خواهد گذشت، اما وابستگی به ایران نباید تا ابد جریان بیابد. اگر کرزی بدیلی آینده‌ای برای طالبان از طرف امریکا باشد، پس به این صورت ما به شکلی از اشکال با امریکا در تماس می شویم. این یک خبر خوشی است و من از آن استقبال می کنم. من جداً از شما خواهش می کنم این جریان را تعقیب نمایید. و در آینده خبرهای تازه را برایم بدهید. خیلی خوشحال می شوم. اما این را باید بدانید که ایرانی ها در این راه سنگ اندازی خواهند کرد. نمی دانم چی پلانی در این باره خواهند گرفت. کاش می توانستید مخابرات سید سجادی و سید اعلی با بروجردی را می شنیدید. آیا چنین چیزی ممکن نیست؟ من مطمئنم آنان از همین حالا در این باره تصمیم خواهند گرفت.

صحنه یازدهم:

حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و سید اعلی رحمتی.

محل واقعه اطاق سید اعلی رحمتی.

سید محمد سجادی وارد اطاق سید اعلی رحمتی می گردد و سلام می کند.

س ا ر: علیکم سلام! یا الله! حاجی آقای سجادی. خوش آمدید. من منتظر تان بودم. فردا جشن افتتاح میدان هوایی بامیان است و همه به خود می بالند. خدا کند که پلان ما هم سر بگیرد. و بتوانیم از شر این خلیلی رها شویم.

سید سجادی: بلی! من هم همین آرزو را بر درگاه خداوند دارم. که شر گروه شرو فساد از جامعه افغانستان و دامان مقدس ولایت فقیه کم گردد. فردا قوماندان شوخک با تعداد زیادی اسلحه و پول وارد بامیان می گردد و حزب وحدت خلیلی که پولی در بساط ندارد را از میان بر می دارد. در عین زمان حاجی آقای اکبری با تعدادی زیادی از افراد و نظامیان وارد بامیان می گردد. این یک کودتای واقعی خواهد بود. تمام افراد حزب وحدت خلیلی را از همان میدان هوایی راهی ایران می کنیم و طبق وعده همه‌ی شان را به حج می رسانیم و بعد همه در ایران نظربند می شوند. فقط آمدن قوماندان شوخک به بامیان ضروری است تا بتوانیم امنیت حاجی آقای اکبری را حفظ بتوانیم. بعد همه هزاره ها پیروان راستین ولایت فقیه خواهند بود و طی یک پاکسازی همه اشرار را به جهنم خواهیم فرستاد. نظام جدید باید یک نظام صد در صد شیعی و منظم باشد. هر گونه کمکی به ایشان خواهیم کرد تا وقتی بدانیم که حرفی از ملیت گرایی در میان نباشد. ملیت گرایی یک بغاوت و گناه کبیره است. نمی خواهم کسی را هزاره ها بر کس دیگر ترجیح بدهند. همه جهان شیعی باید زیر یک لوا عمل کنند.

آقای بروجردی با من در این زمینه بحث زیادی داشته است. و چنگیز پهلوان نیز می فرماید که بدترین نظام را در دامان یک حکومت ایرانی می پذیرد و اما هرگز خواهان یک نظام خوب در محوطه‌ی یک حکومت غیر ایرانی نیست. این بهترین شعاری است که تا حال من شنیده ام. چنگیز پهلوان می فرماید که افغانستان و ایران جز یک خراسان بزرگ اند و او هوای اتحاد دوباره خراسان بزرگ را در سر دارد. بیگانگانی چون مغول های هزارگی در این سرزمین می توانند زندگی کنند اما به شرطیکه صد در صد قیودات این خطه‌ی مقدس را بپذیرند. در این خطه‌ی مقدس شعار این است که ما اول شیعی هستیم و بعد از ملت های مختلف تشکیل گردیده ایم. هر کسی با این شعار مخالفت داشته باشد جز این خطه‌ی مقدس به شمار نمی رود.

ایران بزودی امریکا را در این خطه‌ی مقدس به جنگ خواهد کشانید. همه کوشش هایش به میدان کشیدن مستقیم امریکایی ها است. تا بتوانند انتقام چندین قرن را از این اوباشان امریکایی بستانند. جنگ در افغانستان به نفع ایران است. ایران همین حالا از جنگ نفع زیادی می برد. اگر چی قهرمان احمد شاه مسعود یک مبارز خوبی است اما ضعف هایی دارد. ضعف هایش این است که هنوز بنام ملیتش می جنگد. باید وی را از این خواص دور ساخت. راهش این است که نامش را در میان هم ملیتی هایش بد بسازیم اما وجه خوبش این است که چون یک راد مرد در مقابل امریکا خواهد ایستاد، چنانچه در مقابل روس ها ایستاده بود.

س ا ر: من فکر کنم که جناح خلیلی آخرین نفس هایش را می کشد. شنیده ام که با گروه کرزی در تماس هستند و می خواهند خود را از ایران مستقل بسازند. این آرمان را به گور خواهند برد. چرا گلب الدین را ترجیح نمی دهند که کاخ سفید به لرزه بیاید. اگر پلان ما موفق شد که دیگر از این گروه نامی در میان نخواهد بود. حاجی آقای اکبری یک فرد صالح و مسلمانی است. افرادش هم همه افراد مومن و با منظم تری هستند. از این اوباشان کابل که من به تنگ آمده ام. دیگر نمی خواهم نامی از آنان بشنوم. آنان را باید دچار طالبان ساخت. پلانی باید برایشان سنجید تا همه در کام طالبان غرق گردند. این خطه نظامی جدیدی ضرورت دارد که آورندگانش ما خواهیم بود.

سید سجادی: راست می گویی. در پهنه‌ی نظام ایرانی و شیعی جایی برای افرادی چون خلیلی و اوباشانش نیست. این گروه اوباش را بزودی باید نابود کرد. من با سید انوری در تماس هستم. وقتی سه یا چهار نفر چاره بیاندیشند کار پخته تر خواهد از آب در آمد. همه مان خواهان این هستیم که سرزمین شیعی را از شر اشرار پاک بسازیم. هزاره ها به جنگ نیاز دارند. روی کار آمدن طالب به معنی مرگ هزاره ها است. آنان تا پای مرگ مجبورند با طالبان بجنگند. پس چی بهتر که گروه اوباشان هر چی زودتر از صحنه خارج گردند. چاره‌ی شفیع دیوانه را باید قبل از همه نماییم. سران دیگر را هم چاره خواهیم کرد. سید انوری اطلاع داده است که پلانی خوبی تهیه کرده است که همه‌ی سران هزاره را از بین ببریم. فقط گفته است که این کار را با کمک سید علوی اجرا خواهیم کرد. از جزئیاتش هنوز خبر ندارم. هر وقت زمانش رسید برایت اطلاع می دهم.

پایگاه سید علوی اگر چی خرج بسیاری برداشت اما بلاخره به پایان رسید. از این پایگاه ما مهم ترین کار ها را از پیش خواهیم برد. در این پایگاه نظم در قدم بالایی قرار دارد. سگرت و نصوار و دیگر بلایای حیات نظامی در این پایگاه منع است. افراد نظامی سید علوی نمونه‌ی نظام شیعی هستند. همه پاک و همه سر و جان باخته. پایگاه کاملاً از سنگ ساخته شده است. همه‌ی مکاتبات سری در این پایگاه صورت می گیرد. ذخایر پولش پایان ناپذیر است. سال ها با آن می توان علیه امریکا و عمالش جنگید. داشتن این چنین پایگاهی برای ما یک ضرورت محض است. بالای هیچ یک از افراد دیگر اعتماد نیست. سید علوی یگانه شخصی است که مورد اعتماد آقای بروجردی و هم شخص آقای چنگیز پهلوان است. آدم خییری است. اگر دیوانگان را پاکسازی کنیم می توانیم روی این پایگاه صد در صد حساب کنیم. صد ها نوع ماین در این پایگاه جابجا شده است. آقای غلامی که حالا در دسترس شفیع دیوانه قرار دارد نیز چندین نوع از این ماین ها را با خود دارد.

این پایگاه آتش جنگ را زیر پای امریکا خواهد کشانید. فقط در مقابل دیوانه ها این پایگاه هنوز عاجز است. هر وقتی شر دیوانه ها بر طرف شد، میتوان این پایگاه را رسماً اعلام کنیم و بکار بیاندازیم. انواع و اقسام ذهر های مختلف النوع در این پایگاه ذخیره شده است. در نظر است که در این پایگاه فداییانی را بپروریم که از این به بعد هیچ نوع مردی از خاک هزارجات سر نزند. همه باید ترور گردند. شخص سید علوی تعلیمات مخصوص را در ایران دیده است. از سوی دیگر سری ترین سلاح های جنگ چریکی ایران از این به بعد در این پایگاه روی کار خواهد آمد. امید زیادی روی این پایگاه داریم. تروریست های دست اول را در این پایگاه تربیه خواهیم کرد. گروه فداییان را در این پایگاه در نظر داریم و صد ها مسایل دیگر. زیاده سرت را به درد نیاورم من بروم که امشب از خوشی خوابم نخواهد برد. فردا کاری زیادی روی دست داریم. فردا اطاقت را ترک می کنی و در یک گوشه قرار می گیری تا بتوانیم جریان را با خیال راحت تماشا کنیم. خدا حافظ.

صحنه دوازدهم

حاضرین در صحنه: سردار شفیع، سه بادیگارد سردار شفیع هر کدام سخی، محمد علی و حکیم، قوماندان شوخک و یک تعداد از افراد قوماندان شوخک.

محل حادثه: راه کابل بامیان.

[نیمه شب است] قوماندان شفیع به بادیگاردهایش: برایم احوال رسیده که امشب قوماندان شوخک با مقدار زیاد اسلحه و پول وارد بامیان می گردد. دقیقاً نمی دانم چی می خواهند اما می دانم که پول و اسلحه زیادی همراه دارند و دقیقاً هم می دانم که از همین راه می آید. دستگیرش می کنیم. من به همه راه های دیگر هم اطلاع داده ام که امشب راه ها ار بازرسی کنند. افراد دیگر هم به ما می پیوندند. باید امشب دستگیرشان کنیم. وی مربوط شاخه‌ی اکبری است و حتماً کاسه‌یی زیر نیم کاسه دارد.

یک ساعت بعد: شفیع موتر حامل قوماندان شوخک را شناسایی می کند و در همین وقت تمامی افراد تازه رسیده‌ی شفیع نیز از چهار طرف به موتر حامل قوماندان شوخک نزدیک می شوند. وی بدون مقاومت تسلیم می شود و تعداد زیادی اسلحه های سبک و سنگین را با مقدار پول زیادی از چندین موتر پی هم دستگیر می کنند.

نیم ساعت بعد:

شفیع از قوماندان شوخک سوال هایی می کند: چی کاسه‌یی زیر نیم کاسه داری؟ چی می خواهی از خون این مردم غریب؟ آیا تو هم پسر هزاره نیستی؟ می خواهی ما را به ایران بفروشی؟ باز بادارانت از تو و اکبری‌ات چی می خواهند؟ بس کن! به لحاظ خدا. دست از سر این مردم غریب بردارید. قسم خورده ام که هیچ بچه‌ی هزاره را شکنجه نکنم، اما در مورد تو یک استثنا قایل خواهم شد. زیرا تو پسر هزاره نیستی. تو دشمن هزاره هستی!!!!

شفیع به افرادش امر می کند که وی را ببرند و زیر لت و کوب بگیرند تا بگوید که چی می خواهد.

صحنه سیزدهم

حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و سید اعلی رحمتی

محل حادثه: اطاق سید اعلی رحمتی

سید محمد سجادی به سید اعلی رحمتی: باز این شفیع دیوانه دیوانگری اش را نمود. دیگر حوصله ام سر رفته است به زودی گور این دیوانه را باید کند. او قوماندان شوخک را با تمام سلاح و مهماتش دستگیر کرده است. باز این پلان ما برهم خورد. روی این پلان چقدر پول مصرف کرده بودیم. دیگر نباید او را سر خودش گذاشت. باید چاره او را کرد. اما قبل از این که او را از بین ببریم باید یکبار به سران هزاره بپردازیم. جناب سید حسین انوری اصلاً خورد و خواب ندارد. جناب ایشان دیده نمی تواند که در غیابش هزاره ها باز هم چند سری بالای خود دارند. زمان آن است که یک بار یک پاک سازی را براه بیاندازیم. پلان از خود جناب سید حسین انوری است. پلان بسیار خوبی است. انشأالله که موفق خواهد شد. پلان از این قرار است که در سیاه خاک شورشی را به پا می اندازیم و بعد به اصطلاح سران هزاره را که عبارت اند از: بهرامی، جنرال آصف، کربلایی علی یار، جنرال سخی و چند نفر دیگر را راهی آنجا می کنیم. البته این ها یکی بعد از دیگری فرستاده می شوند و تقریباً در ظرف چند ساعت به پایگاه سید علوی می رسند. آنجا یکایک کشته می شوند. البته پلان من این بود که اول شفیع را بکشیم، اما جناب سید حسین انوری آنقدر بر من فشار آوردند که نتوانستم انکار کنم. بهتر است پلان ایشان را اول پیاده کنیم. بلاخره به این ترتیب موقعیت پایگاه سید علوی هم یک اندازه خوب می شود. مردم هزاره باید از این پایگاه حساب بدهند و از سوی دیگر سران هزاره را هم از بین می بریم.

س ا رحمتی: بسیار خوب است. من هم خوش داشتم ابتدا شفیع کشته شود. اما حالا حالا این مهم نیست که اول باید کدام شان کشته شود. برای شادی روح جناب سید حسین انوری ابتدا سران هزاره را می کشیم و برای شادی روح شما بعداً کار شفیع را می کنیم. پس کار زیادی پیش رو دارم. من باید پول آنها را بدهم و افراد معین را سر راه قرار بدهم که چیزی خلاف توقع صورت نگیرد. آخر آنها باید دقیق بدانند که چی وقت این سران هزاره به آن پایگاه می رسند. نباید یکی از آنها از دست بروند.

س م سجادی: بلی! خودت باید یکایک این افراد را پول بدهی، البته پول زیاد بدهی تا سر شوق به سوی جلسه در راه بیافتند و طوری تنظیم کنی که کار خلافی صورت نگیرد. من می روم که جایی کار دارم. بعد یک وقت دیگر همدیگر را می بینیم. خدا حافظ.

س ا رحمتی: پس فردا من کار را سربراه می کنم. خدا حافظ.

صحنه چهاردهم:

محل حادثه: پایگاه سید علوی

حاضرین در صحنه: سید علوی، دو بادیگارد سید علوی، سعادت لنگ و دو بادیگارد سعادت لنگ.

سید علوی به سعادت لنگ: امروز ساعت ده بجه بهرامی به سمت سیاه خاک حرکت می کند. او را می کشیم. او یک خائن است.

سعادت لنگ: چرا بهرامی را؟

س علوی: امر باید اجرا گردد. بدون چون و چرا.

سعادت لنگ: به چشم قوماندان صاحب!

ساعت ده و نیم بجه قبل از ظهر شده ولی از بهرامی خبری نیست. در حقیقت بهرامی پای پیاده از راه دیگری گذشته بوده است.

بار دوم سید علوی از پایگاه بیرون می آید و به سعادت لنگ می گوید: نمی دانم بهرامی چرا نیامد. اما ساعت یازده جنرال آصف می آید. این بار او را بکشید.

س لنگ: چرا جنرال آصف را. من او را می شناسم. مردی خوبی است. ضررش به هزاره نرسیده است. او یکی از بهترین مردان هزاره است.

سید علوی: او در زمان مزاری برای بازرسی به پایگاه ما آمده بود. من دریافتم که او از مسایل دینی چیزی نمی داند. او یک خلقی و یک کافر است. باید کشته شود.

سعادت لنگ: پس این مسئله را باید در یک گوشه مورد بررسی قرار بدهیم. بیایید کمی از پایگاه دورتر برویم تا حرف بزنیم.

[هر شش نفر از پایگاه دور می شوند.]

سعادت لنگ به دو بادیگاردش: بکشید این سید خائن را. او می خواهد جنرال آصف خان را بکشد. نمی گذاریم او به این خواست کثیفش برسد.

[سعادت لنگ با دو بادیگاردش به سید علوی و دو بادیگاردش حمله می کنند و تا آن زمان به آنان شلیک می کنند که دیگر جایی از بدنشان تکان نمی خورد.]

سعادت لنگ دست به مخابره اش می برد و به مرکز مخابره کرده می گوید: من سعادت لنگ هستم. من سید علوی را کشته ام. زود بیایید تا فرصت از دست نرود.

نیم ساعت می گذرد و موتر جنرال آصف نمایان می گردد. سعادت لنگ موتر را ایستاد می کند و جریان را به جنرال آصف قصه می کند. جنرال آصف به مرکز مخابره می کند تا افرادی را بفرستند تا پایگاه را بررسی کنند. از پایگاه مقدار زیادی پول تومان، وسایل جنگ های چریکی، که اندازه اش بی حد و حصر است، و مقدار زیادی اسنادی کشف می شود که مستقیماً از سوی ایرانی ها فرستاده می شده است.

صحنه پانزدهم:

حاضرین در صحنه: سردار شفیع و داود دیوانه معاون شفیع.

محل حادثه: غند دوی پیاده.

سردار شفیع خطاب به داود: خودت می دانی که من در کابل و سراسر هزارجات جاسوس دارم. به همه‌ی شان منظم پرداخت می کنم. آنان به من اخبار دست اول را تهیه می کنند. فقط از این طریق است که یک نوع احساس آرامش در من بوجود می آید. من یک احساس عجیبی دارم. فکر می کنم هزاره ها یکه و تنها در مقابل تمامی جهان ایستاده است. هیچ دیگر پیوند های مذهبی و سیاسی اهمیتی ندارند. همه می کوشند در افغانستان پشتون ها به نسبت خوی آتشین شان بتوانند دیگر اقوام و ملیت ها را سرکوب کنند و از این طریق بتوانند آنها یک حاکمیت یک سره و یک جانبه در افغانستان داشته باشند. بیشتر از همه از ایران می ترسم که سادات را مانند مار بین آستین در میان هزاره ها کمک می کند تا مگر اینکه بتوانند این مردم بد بخت را در قبضه‌ی خود داشته باشند. از سوی دیگر پشتون ها سه صد سال شده که از جنوب کوه های سلیمان بسوی افغانستان پیشروی کرده اند، و اخیراً خود را به نژاد آریا پیوند زده اند، فکر می کنند افغانستان مال پدری شان است. هزاره ها که هزاران سال است در افغانستان زندگی می کنند بیگانه به حساب می آیند.

نمی دانم این تئوری که هزاره ها اولاد های چنگیز خان است از کجا و اختراع کی است. من هیچ شکی ندارم که یک پدیده‌ی استعماری باید باشد. مطابق این تئوری ایرانی ها هم به خود اجازه می دهند هر قدر بخواهند از این مردم را بکشند. در حالیکه هزاره ها سه هزار سال قبل از شمال غرب دریای خزر به سوی افغانستان رانده شده اند. دریای خزر اصلاً از نام همین قوم گرفته شده است. این تئوری استعماری این همه نا درست استفاده می شود و ایرانی ها هیچ همبستگی مذهبی با مردم ما احساس نمی کنند. اگر چی آنها به جز از احمد شاه مسعود به دیگر هیچ کسی حق حاکمیت در افغانستان را نمی دهند، اما به هر صورت به خصوص در مقابل هزاره ها که شیعه هم هستند، بلکه صادقانه شیعه هم هستند، جبهه‌ی دشمنی را گرفته اند. سادات فقط به نام اولاده‌ی پیغمبر در میان هزاره های خوشباور زندگی می کنند و به این ترتیب به انواع گوناگون مورد استثمار مذهبی سادات قرار می گیرند. سادات مانند یک انگلی در میان هزاره ها زندگی می کنند و از خون این مردم تغذیه می کنند. این استثمار مذهبی به این قوم نا شُکر این اختیار را داده است که بی شرمانه خود شان را رهبران واقعی مذهبی هزاره ها فکر کنند و همواره در مقابل این مردم جببهه بگیرند.

تا جاییکه من در جریان احوال هستم، در سراسر هزارجات هر جنگی که صورت می گیرد با نیرنگ های ایرانی ها و سادات صورت می گیرد. هر جا می کوشند تصویری نادرستی از هزاره ها ترسیم کنند. این مسایل تا آنجا پیش رفته است که دیگر غربی ها بر هزاره ها هیچ اطمینانی ندارد. رهبران ما تا هنوز نتوانسته یک ارتباط مستقیم و بی واسطه‌یی بین مردم هزاره و غربی ها ایجاد کنند. این حادثه روز بروز خرابتر می شود. طوریکه تمامی رادیو ها دیگر از موفقیت و کامیابی هزاره ها یاد نمی کنند. ایرانی ها که همیشه از سقوط هزارجات حرف می زنند. بارها ما دشمنان را فرار داده ایم ولی رادیوی ایران بی شرمانه از عقب نشینی ما حرف می زنند. بی بی سی هم روی خوشی به هزاره ها نشان نمی دهد. گویی هیچ مردمی بنام هزاره در افغانستان وجود ندارد. از مقاومت مردمی و ملی مان در مزار هیچ کس یاد نکرد. این یک حادثه تاریخی بود. حادثه‌ایکه در تاریخ افغانستان بی سابقه بوده است.

اما وقتی جهان ما را تنها گذاشته اند، خوشبختانه همت مردمم است که به من آرامش خاطر می دهد. روزی، چی من و تو باشیم یا نه، این مردم برای حفظ آبرو و عزت شان از خود شان دفاع خواهند کرد. این یک افتخار است که من هزاره هستم و در خدمت مردمم قرار دارم. جهان بلاخره به سراغ این مردم بی دفاع خواهد آمد. من به این نکته اطمینان دارم. اما اگر تا آن زمان دشمنان ما بخصوص ایرانی ها و سادات سران ما را نکشته و حد اقل به یکی شان اجازه ظهور بدهند. حتی وقتی یک پسر هزاره ابراز وجود می کند به شکلی از اشکال او را از بین می برند. ظاهر اطهری را که می شناسی. شنیدم هر جا می رفت و هر جا سخن می زد از هزاره می گفت. ایرانی ها فکوری را در شهرستان تحت فشار قرار دادند تا او را از بامیان به هر شکلی شده بخواهد. فکوری به فامیل ظاهر اطهری اخطار داد که پسر شان را از بامیان بخواهد و گر نه فامیلش را از بین می برند. حالا این اطهری بیچاره در پاکستان است و در معدن ذغال سنگ کار می کند. هفته گذشته چند ایرانی را سر راهم دیدم و لت و کوب کردم. اما دلم هرگز سرد نمی شود.

اگر روزی آرامی به کشور ما باز گردد، من سید حسین انوری را به دادگاه خواهم کشاند. به اندازه کافی دلایل شهودی در مقابل وی دارم که به دادگاه بکشانمش. تا حدی وی از هزاره ها نفرت داشته است که به افرادش در راه های هزاره ها امر می کرده است که هر هزاره‌یی را دیدید بپرسید ازش نمازش را خوانده است، اگر خوانده بود بکشیدش. نمی دانم این سادات از هزاره های بیچاره چی می خواهند. آنان بلاخره به قوم یهود تبدیل خواهند شد که دیگر در افغانستان و بخصوص در میان هزاره ها جایی نخواهند داشت. یهودی ها در میان تمامی اقوام جهان جا داشته اند و در نازک ترین لحظات خیانت های عظیمی به مردم اطرافش نموده اند. زیرا آنان با اقوامی که زندگی دارند احساس مشترک ملی ندارند. به ارزش های ملی این مردم ارزش نمی گذاشته اند و بزرگترین خیانت ها را در حق آنها نموده اند. درست مثل شرایط حاضر که ما هزاره ها برای احیای هویت مان مبارزه می کنیم، سادات در این شرایط می کوشد ما را به بردگی ایرانی ها بکشانند. ما از دشمنان مان در جبهه هرگز ترسی نداریم. ترس مان از دوستان داخل آستین ما هستند.

اما به یک چیز ایمان دارم. آن همت هزاره ها است. هزاره ها به مرحله‌یی رسیده اند که در بین شان قوم ها به ملیت منحل می گردد. این یک نقطه‌ی عطف تاریخ است در تاریخ هزاره ها. در این مرحله مقدس ترین ارزش در زندگی هزاره ها شکل می گیرد. وقتی ملیت شکل می گیرد منافع ملی نیز همراه با آن شکل می گیرد. و منافع ملی مقدس ترین چیز است در میان یک ملیت. برای حفظ منافع ملی در سراسر ملیت یک نوع احساس از خود گذری ایجاد می گردد. یک نوع احساس ملیتی شکل می گیرد. احساسی که همه احاد درون یک ملیت را به هم پیوند می دهد. همه در شرایط اضطراری از جان خود می گذرند تا منافع ملی شان را حفظ کنند. سابق هزاره ها به نام قوم های درونی شان شناخته می شدند. همه‌ی هزاره ها به قوم ها تقسیم شده بودند. قوم ها بزرگترین واحد ساختاری اجتماع هزاره ها را تشکیل می دادند. هر کسی به خانواده و قومش منتصب می شد. خارج از قوم کسی اهمیت نداشت. اما حالا این قوم ها به یک ملیت منحل می گردند. دیگر هر جا سرحد هزاره ها باشد سرحد احاد آن خواهد بود. دسترسی به منابع اقتصادی، دسترسی به درس و تحصیل، امنیت در محدوده های ملیت و غیره اجزای منافع ملی ملیت ما را تشکیل می دهد. به این طریق ما به این منافع ملی یک نوع پیوند احساسی و جانی پیدا می کنیم. از هر طرفی که خطری متوجه یکی از اجزای منافع ملی ما وارد گردد با حساسیت خاصی جواب می دهیم. دیگر اهمیت فردی و خانوادگی از بین می رود. همه چیز در کلمه‌ی ملیت خاتمه می یابد. مردم ما بی شک در آینده برای منافع ملی شان در هر جا جان شان را فدا خواهند کرد. نه تنها مردم ما، بلکه هر اجتماع دیگری که در آستانه‌ی شکل گیری ملیت قرار می گیرند، به منافع ملی شان پابند و استوار باقی می مانند.

این مسئله بار ها در تاریخ تکرار شده است. دو جنگ جهانی اول و دوم که جان میلیون ها انسان را گرفت برای حفظ منافع ملی شکل گرفته بود. من این احساس را دارم که همه مردم افغانستان در این مرحله قرار گرفته اند. همه با منافع ملی شان احساس پیوند می نمایند. با این احساس می شود هر گونه تجاوز خارجی را کنار زد. زیرا مردم ما در این مرحله‌ی خاص به شکل دیگری به جنگ خواهند پرداخت. از خود گذری های عجیبی خواهند کرد. تاریخ را به شکل دیگری خواهند نوشت. این قهر ملیتی را نمی دانم چگونه این مردم در مقابل بیگانگان و متجاوزین نشان خواهند داد. در این مورد هر گونه خشونت روا می باشد. هر کشوری که به کشور ما کمک می کند فقط به اساس یک مسئله این کمک را اساس می گذارد: منافع ملی خود شان.

به همین گونه مردم ما هم هر واکنشی در مقابل آنها نشان بدهند، بی شک منافع ملی شان را در نظر خواهند داشت. این از خود گذری به شکل فهمیده و آشکار صورت نمی گیرد. این احساس را فقط با خشم و آدم کشی می توان بیرون داد. یگانه چیزی که این احساس وحشی را جوابگو باشد، همانا احترام گذاشتن به منافع ملی ما خواهد بود. فکر کنم جهان به مرحله‌یی رسیده است که باید تمامی کشور های جهان، ملت ها در کشور های تک ملتی و ملیت ها در کشور های چند ملیتی منافع ملی شان را در سراسر جهان داشته باشند. جهان باید به زون های اقتصادی تقسیم گردد و هر کشور، ملت و یا ملیت در تولید اقتصادی جهانی اشتراک داشته باشند. فقط وقتی احساس کنند که منافع ملی شان در جهان مطرح است دست از خشونت و وحشی گری خواهند برداشت. فقط و فقط صنعت و منافع صنعتی است که در این مرحله این احساسات را فرو می نشاند. صنعت مادر، صنعتی که مردم ما احساس کنند گدا نیستند. از بازوی خودشان نان می خورند. آخ که چقدر می خواستم مردم جهان به این موقعیت حساس متوجه گردند. بدانند که مردم ما در چی حالتی قرار دارند.

وفاداری به منافع ملی هر گونه وسیله را توجیه می کند. شاید ماکیاولی در چنین یک مرحله‌یی در تاریخ مردمش زندگی می کرده است. در کشور هایی که قوم ها به ملیت ها منحل می گردند، هر کس ماکیاولی خودش خواهد بود. هر جنگ و هر تجاوزی توجیه مثبت خواهد داشت. حتی روشنفکران ما در این شرایط نمی توانند این جنگ ها خشونت آمیز را رد کنند. یک نوع پیوند احساسی با آنچه در بین مردم ما می گذرد، پیدا می کنند. هیچ کس نباید واکنش یک ملیت را در مقابل حفظ منافع ملی شان وحشیانه یا غیر انسانی قضاوت کنند. نمی دانی که منافع ملی چی تقدس بی نهایتی دارد. هر چی در این مرحله و بعد از این رخ بدهد در بین مردم ما از تقدس خاصی برخودار خواهد بود. ولو با فجیعانه ترین شکل آن هم صورت بگیرد. حقوق بشر و مقوله های دیگر از این دست پدیده های فرا تر از این مرحله اند. وقتی به منافع ملی ما احترام گذاشتند و به ما اجازه دادند در اقتصاد جهانی جای خود ما را داشته باشیم، بعد از آن حق دارند از ما بپرسند که خودمان را به مسایلی از قبیل حقوق بشر و غیره پابند نشان بدهیم. منافع ملی آن قدر مقدس است که هر نوع تقدس مذهبی را فدای آن خواهیم نمود. این چیز ها را که خودت به چشم خود می بینی. مذهب باید در این مرحله این منافع را حمایت کند. در غیر آن از موقعیت مقدسش کنار خواهد رفت.

من به این خاطر می گویم که سادات نباید با سرنوشت مردم ما در این شرایط حساس بازی نمایند. آنان حق دارند مانند یک ملیت جدا گانه در بین هزاره ها برای منافع خودشان مبارزه کنند. اما اگر این که آنها بخواهند در این شرایط این همه حساس به منافع ملی ما صدمه بزنند دیگر نخواهند توانست این خسارت را جبران کنند. این برای مردم ما غیر قابل تحمل خواهد بود. سادات در میان مردم ما چنان منفور خواهند شد که مانند هتلر سران ما از کشتار جمعی آنها لذت خواهند برد. اگر می خواهند سرنوشت ملی شان را با تاجک ها حک بزنند، که ما در این زمینه حرفی نداریم. اما در عوض آن اگر صداقت شان را در این راه با خون مردم ما می خواهند ثابت کنند، بزرگترین اشتباه تاریخی را متحمل خواهند شد.

نه تنها سادات که خطابم به هر ملت و یا کشور دیگری است که اگر می خواهد در میان این مردم جای پای خوبی داشته باشند بهترین موقع آن همین حالا خواهد بود. زیرا همه پدیده ها در این شرایط در حافظه‌ی ملی مردم ما ثبت خواهد شد. در فرهنگ و هنر آینده‌ی ما انعکاس خواهد یافت و جایگاه مقدسی در میان مردم ما خواهد داشت. این واقعاً یک مرحله‌ی تاریخی است در سرنوشت مردم و کشور ما. حادثه‌ی پایگاه سید علوی نشان می دهد که بخصوص ایرانی ها در این موقعیت حساس به طور خاینانه‌یی به مردم ما خیانت می کنند. من از این پایگاه تروریستی تا حال این امید را نداشتم. می گویند هزاران نوع ماین های مختلف النوع از آنجا کشف شده است. همه موادی بوده است که برای جنگ های چریکی بدرد می خورده اند. مواد خوردنی هم به وفور پیدا می شده است. فکر کنم سادات می خواسته اند از این پایگاه یک جنگ نا مقدس را علیه هزاره ها براه بیاندازند. طوری که هر کسی را در این راه که یگانه راه مواصلاتی هزاره ها است به دام بکشانند و یکی یکی بکشند. اسناد زیادی از این پایگاه بدست آمده است. همه از اطلاعات گسترده‌ی آنان با ایرانی ها حکایت داشته اند. آخ که چقدر نا جوانمردانه عمل می کنند. دیگر نمی گویم که دردم زیاد می شود. بس است. . .

صحنه شانزدهم:

حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و سید اعلی رحمتی.

سید محمد سجادی به سید اعلی رحمتی: من که کاملاً از دست این دیوانه ها جانم به لب رسیده است. من دیگر هیچ تحمل ندارم. سید علوی این اسوه‌ی مقاومت را کشتند. پلان بعدی کاملاً طرح شده است. با جناب سید حسین انوری تماس داشتم. حضرت ایشان بسیار جگرخون شده بودند و اصلاً پشت تیلفون گریه گرفته بودشان. یگانه مقصد ما ایجاد یک پایگاه ترور و پایگاه اسلامی در میان هزاره جات بود. پایگاه که سرش صد در صد اعتماد داشت. اما حتی همین پایگاه را از روی ما گرفتند. این دیگر غیر قابل تحمل است.

س ا رحمتی: من که دیشب اصلاً خوابم نبرد. از خودم به شما و بیشتر به حاجی آقای حسینی فکر می کردم. نمی دانم حال ایشان به چی منوال باشد؟ به هر صورت باید گور این دیوانه ها را کند.

س م سجادی: بلی همین طور است. این پلان باید تا یک هفته تمام شود. خوب است که هزاره ها نمی توانند خوب و بد شان را به زبان بیاورند. و الی از بین رفتن پایگاه سید علوی بزرگترین بدنامی سیاسی برای سادات و ایران می بود. جناب سید حسین انوری تمام سران هزاره را تا آنجا که توانسته از بین برده است. طوریکه در میان این مردم دیگر زبان گویا باقی نمانده است. ما هم به عنوان رهروان آن بزرگمرد باید راه او را ادامه بدهیم. من هرگز تحمل ندارم که خلیلی را بی سرو پا در سر هزاره ببینم. چرا اکبری به عنوان یک اجنت ایران بالای هزاره ها قرار نداشته باشد. و یا این دیوانه ها که هیچ اصلاً به درد نظام سربازی نمی خورند. به هر صورت باید در ظرف چند ماه آینده پلان هایی دارم که همه‌ی این ها را از بین ببریم. پلان اول کشتن شفیع است. در یک جلسه خلیلی، جنرال اکبر قاسمی، بهرامی، سید هاشمی، من و خودت را دعوت می کنیم. بعد به این بهانه که بی بند و بار ها را می کشیم از خلیلی در خواست می کنیم که اول تر از همه سید سرور و شفیع دیوانه را بکشیم. مشکل ترین مسئله اینجا این است که آنها را متقاعد بسازیم که اول شفیع دیوانه را بکشیم و بعد سید سرور را. البته به خودت معلوم است که ما هرگز طرفدار کشتن سید سرور نیستیم اما به هر صورت برای این که آنها را بقبولانده باشیم، این بهانه را مطرح می کنیم. باید قبلاً با سید هاشمی حرف بزنیم که به هر صورت و هر نیرنگی می شود آنها را به این وادارد، تا قبول کنند که اول شفیع دیوانه کشته شود.

بودن بهرامی در این جلسه بسیار ضروری است زیرا فقط توسط او می توانیم شفیع را به دام بکشیم. و الی شفیع حرف هیچ کس دیگر را قبول نمی کند. قبول نمی کند نه که به هیچ کس دیگر اعتبار ندارد. بودن سید هاشمی ضروری است زیرا توسط او می توانیم شفیع را بکشیم. دیگران جرأت نخواهند کرد روی او شلیک کنند. جنرال قاسمی و کربلایی علی یار طرفدار از بین رفتن بی بند و بار ها هستند و بدون آنها نمی توانیم در جلسه قناعت خلیلی را بدست بیاوریم. فقط کسی که مخالفت خواهد کرد بهرامی خواهد بود. این چاره اندیشی ما خواهد بود تا او را به یقین بکشانیم. به هر صورت، پلان دومی ایجاد یک حزب وحدت دیگر در سمت شمال خواهد بود. اگر نتوانیم واقعاً پای اکبری را به بامیان بکشانیم در آن صورت بهترین راه این خواهد بود که در سمت شمال یک حزب وحدت دیگر جور کنیم. به رهبری محقق. او از خلیلی بسیار بهتر است. خلیلی با جریان کرزی در ارتباط شده و می ترسم امریکایی ها گمان کنند او دیگر با ایرانی ها نیست. ما حد اکثر باید کوشش کنیم تا به حزب وحدت یک چهره‌ی ایرانی بتراشیم تا آنها نتوانند مستقلانه به دامن غربی ها نغلطد. تا حال توانسته ایم در این پلان موفق باشیم. هیچ کس روی حزب وحدت و در مجموع روی هزاره ها حساب نمی کنند و فکر می کنند اینان نوکران ایران هستند و هرگز بی امر ایران پای خویش را از گلیم شان بیرون بکشند.

بعد در یک پلان دیگر پای طالبان را به مزار می کشانیم. در این وقت همه نیروهای بی بند و بار هزاره را به مزار می فرستیم. طوریکه آنان باید از دور نمایان باشند. یعنی این بار با تمام لباس نظامی منظم تا طالبان آنان را بشناسند و آسان تر از دیگران تفکیک کرده بتوانند. با طالبان قرار میگزاریم و همه‌ی آنها را طوری جابجا می کنیم تا طالبان در اولین اقدام محل بود و باش نیرو های بی بند و بار هزارگی را بیابند و آنها را از بین ببرند. به این ترتیب از شر نیرو های بی بند و بار خلاص می شویم. هزاره ها راهی ندارند جز اینکه مبارزه کنند. در پلان بعدی اکبری، محقق، بهرامی، شیخ ذکی و یک تعداد دیگر را در ماه محرم در بامیان پیاده می کنیم تا بتوانند هزاره ها، که در این ماه می خروشند، را در مقابل طالبان بسیج کنند. این است که ما هم از شر خلیلی و هم از شر نیروهای بی بند و بار هزارگی رهایی می یابیم.

محقق شخصاً به امریکا برای کسب همکاری رفته بوده و هیچ کس به او اعتماد نکرده است. ما می توانیم از این عقده‌ی وی استفاده کرده و این عقده‌ی شخصی وی را در مقابل امریکایی ها و طالبان استفاده کنیم. او شخص نفهم و کله شقی است. می توانیم از او هر استفاده‌یی که بخواهیم بکنیم. گروه خلیلی را در ایران نظر بند اعلام می کنیم و اجازه‌ی بیرون رفتن را به هیچ جا برایش نمی دهیم. در قدوم بعدی همواره هزارجات را زیر نظر قرار می دهیم. این قوم باید به هیچ صورت صدای وحدت و ملی را از خود بیرون ندهند. تا هر جا کسی در خاک هزاره سر بلند می کند باید از بین ببریم. این قوم باید تا ابد زیر دست سادات و ایران باقی بماند. روی این قوم باید هرگز خارجی ها حساب نکنند. زیرا این قوم از خود به اندازه‌ی کافی افراد برجسته‌ی روحانی دارد که امکان دارد موقعیت آنها را در جهان شیعه متمایز بسازد. ایجاد هر گونه تفرقه در دامان محوطه‌ی شیعه غیر قابل قبول است. هم برای ولایت فقیه و هم برای سادات به عنوان نمایندگان ولایت فقیه در میان هزارجات.

س ا رحمتی: پلان های خوبی است. تا هفته آینده باید اقدامات امنیتی لازمی را بگیریم تا بتوانیم شفیع را بکشیم. در این مورد وجود سید هاشمی این خوبی را دارد که همه نیروهای غند توپچی را در اختیار داریم. آنان را موظف می سازیم تا امنیت بامیان را بگیرند. بعد از کشته شدن شفیع برای چند وقت به ایران فرار می کنیم.

س م سجادی: بلی این بسیار مهم است. می ترسم در این دورانی که ما نیستیم حزب وحدت گلی را به آب ندهد. هر چی زود تر باید پس برگردیم. من روی خلیلی هیچ حساب نمی توانم. اگر چی او بدون من هیچ اقدامی نمی کند اما با آنهم می ترسم یک نوع حس خودکامگی و خود اختیاری در او ایجاد نگردد. او توان اجرای حتی یک کار را بدون مشورت ندارد. اگر اطراف او را خالی بگذاریم به زودی دیگران او را مورد استفاده قرار خواهد داد. کوشش می کنم تا زمانی که در بامیان نیستم و در ایران بسر می برم شیخ زاده محقق را نزد خلیلی بفرستم تا هر روز به او دستور بدهد. من خودم هر روز به محقق زاده دستور می دهم و او به خلیلی دستور می دهد. در این صورت مطمئنم که او کاری خلافی نخواهد کرد. اما در این که سید محقق زاده تا چی اندازه بالای خلیلی اثر گذار است، شک دارم. به هر صورت کشتن شفیع کار آسانی نیست. اگر بدانند که ما در کار کشتن او دست داشته ایم به زودی دیوانه ها پی ما خواهد افتادند. اگر چی بدون خود شفیع دیگری از این بی بند و بار ها فکر استقلال و آزاد منشی را ندارند، اما به هر صورت از آن ها ترس دارم.

آنان از هم خدا حافظی میکنند و سجادی از اطاق سید اعلی رحمتی خارج می گردد.

صحنه‌ی هفدهم:

حاضرین در صحنه: سید محمد سجادی و قربانعلی فصیحی.

محل حادثه: دفتر کمیته فرهنگی، بخش چاپ و نشرِ نشریه‌ی وحدت.

   

سید محمد سجادی وارد دفتر می شود و اولین کسی که مواجه می شود قربانعلی فصیحی است که مسئولیت نشریه‌ی وحدت، که نشریه‌ی رسمی حزب وحدت است را نیز بدوش دارد. سید محمد سجادی که از غضب می جوشد، با دیدن فصیحی از کوره در می رود و خطاب به فصیحی می گوید: شما اینجا چی کاره هستید؟

قربانعلی فصیحی: من مسئول نشریه‌ی حزب وحدت هستم. چرا سوالی داشتید؟

س م سجادی: من در نشریه‌ی قبلی خواندم که شما بیشتر از فعالیت های شفیع دیوانه نوشته بودید. آیا فراموش کرده اید که سید سروری را هم داریم که مردانه در جبهه فعالیت می کند؟

ق فصیحی: این چی جای عصبانیت دارد؟ من که سید سرور را بعنوان یک جنگجوی راه آزادی هزاره ها نمی شناسم. من هزاره هستم و فقط شفیع و قوماندان های هزاره را می شناسم. آیا سید سرور شما کدام فعالیت در راه منافع هزارگی نموده است یا نه؟

س م سجادی: مگر او در ساحه‌ی هزاره ها فعالیت نمی کند؟ مگر او در شش پُل که یک منطقه‌یی در هزارجات است خون نمی دهد؟

ق فصیحی: آیا کسی از او خواهش کرده است که در ناحیه‌ی شش پُل خون بدهد؟ جواب واضح است: نه! بهتر همین است که وی در مناطق سادات برود و در آنجا خون بدهد.

سید محمد سجادی از کوره بدر می رود: بلی! این دیوانه ها و بی بند و بار ها اند که در اخبار چاپ می شوند. آنانیکه به اصول دینی شان پابندند دیگر حق ندارند در نامی از آنان برده شود. شما مسئولیت این بی پروایی را بدوش خواهید کشید. من نمی گذارم به حزب وحدت این بی احترامی صورت بگیرد.

ق فصیحی: من که در این کدام زمینه کدام بی پروایی نمی بینم. قهر تان را بروید خانه بر سر زن تان خالی کنید. من زن تان نیستم. خدا حافظ!

سید محمد سجادی با گلوی پر عقده و چشمان از حدقه برآمده دفتر را ترک می کند.

صجنه‌ی هژدهم:

حاضرین در صحنه: خلیلی، جنرال قاسمی، کربلایی علی یار، سید محمد سجادی، سید اعلی رحمتی و سید هاشمی.

محل حادثه: دفتر مرکزی حزب وحدت.

سید محمد سجادی به دیگران: هدف از جلسه‌ی اضطراری امروز یک تصمیم گیری مهم است. حزب وحدت در یک اقدام بی سابقه تصمیم گرفته است تا دامان حزب وحدت را از دست بی بند و بار ها و اشرار رهایی ببخشد. از این رو تصمیم گرفته ایم تا به طور امتحانی و در اقدام اول سید سرور و شفیع دیوانه را بکشیم. این یک قدم ابتدایی است. بعد از آن سایر بی بند و بار ها را یکی از پی دیگر خواهیم کشت.

بهرامی: چرا شفیع را. او که دوازده صد نفر دارد. چرا از بی بند و بار های دیگر شروع نکنیم. مثلاً نصیر دیوانه، یا علیداد دیوانه و یا دیگران؟

س م سجادی: آقای بهرامی! صادقانه خدمت تان عرض کنم، ما سادات سید سرور را می کشیم و از شما هزاره ها می خواهیم تا به عنوان یک اقدام متقابل و در خصوصاً در مقابل سید سرور فقط و فقط شفیع را بکشید. شما چی می گویید.

بهرامی [با لحن شدید]: این بی شرمانه است. من هرگز طرفدار کشته شدن شفیع نیستم. هر کس دیگر را بگویید من حاضرم کشته شود ولی به هیچ صورت نمی خواهم شفیع کشته شود. این را نه از این بابت می گویم که با شفیع دوستی دارم، این را من به خیر هزاره ها می گویم. شما نمی توانید از من بخواهید تا من شفیع را بکشم. او زمانی دیوانه بود. او دیوانه‌ی مردمش است. من شفیع را می شناسم، حتی بهتر از هر کدام تان می شناسم. من هرگز به این کار حاضر نمی شوم.

خلیلی: اساساً من مخالف این پیشنهاد جناب سجادی نیستم. برای من هم مهم است تا حزب وحدت از شر بی بند و بار ها رهایی بیابد. اگر چی خودم هم طرفدار کشته شدن شفیع نیستم، اما به هر صورت هر کس دیگری را که بخواهید حاضر هستم در مقابل سید سرور بکشم.

کربلایی علی یار: برای من مهم نیست کی کشته شود. من یک شخص مسلمان هستم و به حزب وحدت ایمان دارم. برای من حزب وحدت همه چیزم است. من هرگز دیده نمی توانم که حزب وحدت نماینده‌ی توسط بی بند و بار ها نمایندگی گردد. من در میان افراد نظامی خودم حتی تحمل یک بی بند و بار را ندارم. افراد نظامی من چنان احترام مرا دارند که در مقابل من حتی در مهم ترین لحظات کف نمی زنند، بلکه در عوض صلوات می فرستند. من طرفدار چنین یک نظام سخت نظامی هستم. وجود بی بند و بار ها برایم غیر قابل تحمل است. من هم طرفدار این هستم که در اقدام اول باید شفیع کشته شود.

جنرال قاسمی: ببین آقای بهرامی! حالا وقت لج بازی نیست. مسئله‌ی آبروی حزب وحدت در میان است. حزب وحدت را بی بند و بار ها نباید نمایندگی کنند. من هرگز طرفدار بی بند و بار ها نیستم. شما هم از قهر تا پایین بیایید تا بتوانیم یک اقدام خیری نماییم.

بهرامی: نه اول باید سید سرور کشته شود بعد ما تصمیم می گیریم از بی بند و بار ها کی کشته شود.

س م سجادی: اگر شما شفیع را بکشید من به سر اطفالم قسم می خورم که سید سرور را خودم می کشم.

[اعضای جلسه به مشکل می توانند بهرامی را متقاعد بسازند که شفیع باید کشته شود.]

بهرامی: یاد یک مثلی می افتم. جایی قحطی سختی حکمفرما شده بود. دو مادر تصمیم گرفتند اطفال شان را بکشند و گوشت شان را بخورند. به مشکل یکی از مادران دیگری را متقاعد ساخت که او اول طفلش را بکشد. مادر طفلش را کشت ولی مادر دومی حاضر نشد طفلش را بکشد تا هر دو مادر بخورند. داستان شان نزد دادگاه کشید. قاضی نیز نتوانست تصمیمی بگیرد و گفت که مادر اولی اشتباه کرده است که طفلش را کشته است. مبادا این مثل در مورد ما هم اتفاق بیافتد. از این رو شما اول سید سرور را بکشید بعد من شفیع را می کشم.

باز زمانی طول کشید تا همه بهرامی را متقاعد ساختند که شفیع اول کشته شود.

س م سجادی: فردا شفیع به بازار می آید. آقای بهرامی باید نزد وی برود و به او بگوید که خلیلی برایش یک مقدار اسلحه تهیه کرده است. به این ترتیب او را به دام می کشیم. جنرال قاسمی امنیت اطراف دفتر را می گیرد و سید آقای هاشمی امنیت بامیان را بدوش می گیرد.

جلسه به پایان می رسد و نتیجه این می شود که بهرامی شفیع را به دفتر مرکزی بکشاند.

صحنه نزدهم:

محل حادثه: دفتر مرکزی حزب وحدت.

حاضرین در صحنه: سردار شفیع، خلیلی، سید هاشمی، سید محمد سجادی، سید اعلی رحمتی، جوهری (منشی خلیلی).

[بهرامی در یک هوتل در بازار بامیان به شفیع گفته است که خلیلی منتظر اوست و شفیع وارد دفتر می شود.]

[بمجردیکه سردار شفیع وارد دفتر مرکزی می گردد، جوهری به وی حمله می کند و به پای زخمی اش لگدی می زند.]

شفیع در حالیکه از درد به خود می پیچد و وضعیت را بزودی درک می کند خطاب به همه می گوید: مرا نکشید! من به درد هزاره می خورم.

در این وقت سید محمد سجادی به سید هاشمی اشاره می کند و هاشمی با تفنگچه سه مرمی بر بدن سردار شفیع شلیک می کند. شفیع به زمین می افتد و به این ترتیب یکی از سرداران هزاره جام شهادت را می نوشد. این پلان که از طرف سید محمد سجادی و سید حسین انوری برای کشتن این سردار هزاره کشیده شده بلاخره به عمل می نشیند. پیکر بیجان سردار شفیع در میان حاضرین بد گمان افتاده و سید محمد سجادی به خلیلی اشاره می کند که هر چی زود تر جنازه را از دفتر بیرون کنند. در بیرون از دفتر بادیگارد های شفیع مورد حمله‌ی افراد جنرال قاسمی، که امنیت دفتر را در اثنای قتل شفیع به عهده داشتند، قرار می گیرند که خوشبختانه در یک درگیری کوتاه که طی آن برادرزاده و یکی از سربازان جنرال قاسمی کشته می شوند، می توانند از محل حادثه فرار کنند.

سید هاشمی به نیروهای توپچی که قبلاً آماده اند امر می کند تا به نزدیکترین پوسته های شفیع حمله کنند، تا آنان به فکر انتقام نیافتند. سردار شفیع قربانی یک حیله شیادانه‌ی سادات درباری می گردد و رهبران بی خرد هزاره از کشتن وی، در حالیکه مات و مبهوت مانده اند، احساس آرامش می کنند. هیچ استدلالی وجود نداشت مبنی بر آن که سردار شفیع در مقابل نام و ناموس هزاره، در این اواخر کار خلافی کرده باشد. اما شیادان سادات از خیالات نا انسانی شان به خیانت همیشگی شان به مردم بیچاره‌ی هزاره دست بردار نخواهند بود.

صحنه‌ی بیستم:

حاضرین در صحنه: رحیم و سخیداد.

محل حادثه: خانه‌ی رحیم.

سخیداد وارد خانه‌ی رحیم می شود و به رحیم و مادرش سلام می کند. رحیم طبق معمول از مادرش خواهش می کند که چایی برای آن دو درست کند. مادر سخی خانه را ترک می کند تا چای را درست کند.

سخیداد به رحیم: یک ماه می گذرد از حادثه‌ی قتل شفیع. ببین این ناجوانمرد ها چی کار کردند. در هیچ کتابی نمی توان این حادثه را توجیه کرد. نمی دانم آنها چی می کنند و علت قتل شفیع چی بوده است.

رحیم: من هم نمی دانم. آوازه ها گوناگون اند. حقیقت از پشت دروازه ها تا هنوز بیرون نیامده است. اما این یک خیانت بزرگ تاریخی بود. شفیع نه تنها یک جنگجو بود، نه او یک نابغه‌ی نظامی بود. کی می تواند در این شرایط نا مطمئن هزار و دوصد نفر جنگی نگه دارد و از همه مهمتر برای آنان اعاشه و اباطه تهیه کند. این یک کار خیلی مشکل است. ما جنگجویان سره زیاد داریم. اما همه‌ی شان وابسته هستند. وابسته به بارگاه خلیلی. اما شفیع یکه و تنها از عهده‌ی افرادش بر می آمد. من در جریان کارهایش دقیق بودم، زیرا پسر کاکایم از بادیگاردهایش بود. وی تعداد زیاد جاسوس در سراسر هزارجات داشت و در هر جا و هرنقطه کار های هزاره ها را درست رسیدگی می کرد. این هزاره های کابل بودند که بدون سرحد و همه جا مرد مردانه می جنگیدند. دیگر نیرو های هزارگی توان جنگ در بیرون از منطقه‌ی شان را ندارند. اگر چند قوماندان باقی مانده هم از بین برود دیگر حزب وحدت توان آن را نخواهد داشت که از خود دفاع کند.

در این هیچ جای شک نیست که در قتل شفیع ایرانی ها دست داشته اند. درست مانند قتل بابه مزاری. ایرانی ها از ما می خواهند که پیرو ولایت فقیه باشیم. ما که نمی توانیم پیر ولایت فقیهی ایرانی ها باشیم. ما از خود رهبر و پیر داریم. می توانیم از آنان پیروی کنیم. حتی افراد با سویه‌ی علمیی دینی ما را آنها در اسارت در ایران نگه می دارند. اما من مطمئنم که آنان نمی توانند تا آخر این سیاست نا انسانی شان را به پیش ببرند. حتماً روزی روشنفکران ما به این حقیقت خواهند رسید که به پای خود ایستادن لازم است. از آنجایی که پایه های روشنفکری در افغانستان بسیار بد ضربه خورده است این کار وقت زیادی خواهد گرفت. اما به هر حال باید مردم ما به روشنفکران شان اعتماد کنند و هر وقت شده و از هرجایی که شده شروع کنند و سر رشته‌ی اوضاع را بدست روشنفکران ما بدهند. تنها از این طریق می توانیم به پیروزی و احیای هویت برسیم.

 صحبت آنان خیلی طول کشید. . . .

shahid shafa by you.