اشاره:
این نوشته نگاه گذرایی است به تجربه برخورد هزاره ها با "قدرت عملی" در سه دهه اخیر. اما در جای جای این نوشته به اظهارات اخیر محمد محقق رهبر حزب وحدت مردم افغانستان در مصاحبه با تلویزیون طلوع اشاره خواهد شد، باید یاد آور شوم که اشاره به سخنان اخیر محقق در سخنرانی اربعین و مصاحبه با طلوع، صرفا به عنوان مثالهایی عینی که به درد این بحث می خورد، مطرح است نه بیشتر. یعنی که این نوشته نقد سخنان اخیر شیخ محقق نیست.
رهبران جبهه ملی که از برلین بازگشتند، در بوق و کرنا کردند که ما نظام پارلمانی می خواهیم و نظام کنونی باعث فساد و بی ثباتی شده است. بگذریم از اینکه پاسخ دولت به نشست برلین تا چه حدی ناشیانه و بی خردانه بود. که از دولتمردان کنونی انتظار بیشتر از این نمی توان داشت.
اما سوال این است که آیا واقعا در افغانستان نظام پارلمانی یا به تعبیر رهبران جبهه ملی، نظام غیر متمرکز، بهتر از نظام کنونی است؟ اصلا نظام خوب چیست؟ نظام بد چیست؟ آیا می توان نظام های سیاسی را با پسوند "خوب" و " بد" توصیف دقیق کرد؟
دوم آیا چهره هایی چون احمدضیا مسعود که پنجسال معاون اول رئیس جمهور در نظام ریاستی بود، حاج محمد محقق که از موسسان این نظام به شمار می رود و کرسی های وزارت در این نظام را در اختیار داشته و بارها آنرا حاصل عرق ریزی های خود خوانده است، و ژنرال دوستم که برای دو روز از ترکیه به شبرغان آمد و به مردمش امر کرد که حامد کرزی رای دهند، واقغا در پی ایجاد یک نظام کارا و موثر هستند؟
مهم تر از همه فرض کنید نظام پارلمانی شد، آیا در این صورت هزاره ها به اندازه تاجیک ها نفع خواهد برد؟
به این سوالات می رسیم اما ابتدا برای اینکه مشخص شود من از چه زاویه ای به "ساختار سیاسی یا نظام سیاسی" نگاه می کنم ناگزیر از ذکر مقدمه ای هستم.
رابطه ساختار سیاسی با واقعیت های عینی کشورها و ملت ها
اگر به ساده ترین بیان بخواهم توضیح دهم، رابطه ساختار نظام سیاسی با واقعیت های عینی یک کشور و ملت، مانند رابطه بدن و لباس است. ( از این ساده سازی صرفا برای توضیح منظورم برای طیف عام تر خوانندگان جمهوری سکوت استفاده می کنم)
لباس سرد در زمستان، نمی تواند از بدن مواظبت کند، کفش تنگ، پا را اذیت می کند و سرانجام خودش هم پاره می شود و منزل نا رسیده می ماند.
به همین دلیل است، که لباسها به دلیل تنوع _واقعیت وجودی_ اندام های انسانی_ متفاوت اند. کوچک و بزرگ اند، دبل و نازک اند، ساده و مفشن اند و هر کسی هم متناسب با زمان و مکانی که در آن زندگی می کند، لباس انتخاب می کند و آن را می پوشد.
دقیقا همین گوناگون بودن، واقعیت های وجودی، کشورها و ملت ها است که سبب شده است، ساختارهای سیاسی مختلفی در جهان شکل بگیرد.
نمی توان گفت نظام ریاستی بهتر از پارلمانی است یا برعکس، اما می توان گفت فلان نظام با واقعیت های کشورما همخوانی بیشتری دارد. این یک
دوم، اصل مساله این است که یک کشور و یک ملت، چگونه نظامی باید داشته باشد که سبب تقسیم عادلانه (ثروت ملی و فرصت ها در عرصه ملی) شود.
هر نظامی که از تقسیم عادلانه ثروت و فرصت ملی، برای شهروندانش عاجز باشد، ناکارامد است.
سوم، یک ساختار و نظام سیاسی به خودی خود، منجر به تامین عدالت در جامعه ای نمی شود همانگونه که منجر به ظلمی نمی شود بلکه این احاد ملت و شهروندان یک کشور است که یک نظام را کارامد یا ناکارامد می کند.
مثلا عربستان سعودی و بریتانیا هردو سلطنتی است. آلمان و پاکستان هردو فدرال است. آیا نتیجه این نظامها برای شهروندانش یکی بوده است؟ اکر جواب منفی است علت آن را باید در برخورد و توانایی شهروندانش جستجو کرد چون از لحاظ ساختاری همانگونه که می بینید یکی هستند.
با این مقدمه ای که خیلی طولانی هم شد می خواهم وارد این بحث شوم که برخورد هزاره با پدیده ای به نام "قدرت" دست کم در سه دهه اخیر چگونه بوده است؟
از تبعیض مضاعف تا آهنگ خودمختاری
از گذشته های دور که بگذریم، بعد از عبدالرحمن خان تا کودتای کمونیستی 1357، هزاره ها در افغانستان حتی رعیت مساوی با دیگر رعایا نبودند. بلکه رعیتی بود که مانند رعیت کوچی، مسلح نبود، مثل رعیت مشرقی، از خدمت کردن زیر بیرق افغانستان مستثنا نبود، سنگین ترین مالیات را می پرداخت، در مناطق دور افتاده و محروم از امکانات اولیه زندگی می کرد و شاه را ضل الله، یعنی سایه خدا می خواند.
وقتی یک افسرکودتاچی وابسته به حزب دموکراتیک خلق افغانستان، با شلیک گلوله ای به مغز داوود خان چیزی به نام دولت مرکزی و اتوریته مشروع در سراسر افغانستان را نیز از هم پاشید، وضعیت هزاره ها نیز اندک اندک تغییر کرد.
پس از سالها انجماد یخ هزاره جات کم کم آب شد و هزاره ها اولین بار با قدرت سیاسی، در افتادند. دره صوف و مالستان نخستین ولسوالی های شد که مردم در آن علیه دولت جنگیدند و آن را از تسلط دولت کمونیستی ازاد کردند و خود را نیز، هزاره با شلیک نخستین گلوله های سربی از تفنگ های دودی شان، ترس و یاس تاریخی حاکم شده بر جان و روان خود را نیز برای همیشه از خویشتن خویش راندند و با قدرت حاکمه ستیز کردند.
این نخستین برخورد هزاره با " فزیک قدرت" یا قدرت عینی و ملموس در تارخی معاصر است، مرور گذرا و کوتاه از برخورد هزاره ها با قدرت در این سه دهه، نشان می دهد که هزاره ها هنوز با " فیزیک قدرت" خیلی نا آشنایند و خلق و خوی این چموش سرکش را، کمتر می شناسند.
هرچند درحال حاضر هزاره جامعه ای حساسی است که افراد متعلق به این جامعه، بیش از هر جامعه دیگری در افغانستان با هم دیگر بحث و جدال سیاسی دارند و در واقع با "تئوری" قدرت هر روز خود را بیشتر از روز قبل آشنا می کنند. به عبارت دیگر می توان گفت هزاره ها حالا "قدرت" را به لحاظ تئوریک می شناسند و خود را به شدت با آن درگیر کرده اند. اما با "قدرت عملی" هنوز فاصله دارند.
مثالهایش فراوان است، سی سال پیش هزاره ها در هیات "شورای اتفاق اسلامی" آهنگ تشکیل منطقه خود مختار کردند و در پی چاپ پاسپورت برآمدند. دلیلش هرچه بود اما به زودی معلوم شد که این داعیه چنان سست بود که بالکل فراموش شد و در سالهای بعد وقتی دولت به رهبری نجیب الله و سلطانعلی کشتمند در مذاکرات سری به هزاره ها پیام دادند که می خواهند هزاره جات را به عنوان یک منطقه خود مختار زیر نام " منطقه امن" یا "زون صلح" اعلام کنند، هیچ گوش شنوایی در میان هزاره ها نیافت و حمایت نشد.
من نمی گویم این طرح خوب بود یا بد، منظورم این است که عدم قبول طرح منطقه خود مختار از سوی هزاره ها در زمان نجیب الله، نشان می دهد که طرح منطقه خود مختار در زمان شورای ائتلاف به رهبری بهشتی به پایتختی ورس شریف، یک طرح استراتژیک نبوده است که اگر چنانچه می بود، دنبال می شد و در زمان نجیب که امکان تحقق اش پیدا شده بود، عملی می شد.
آهنگ چاپ پاسپورت در زمان شورای ائتلاف نشان می دهد که فهم هزاره ها از پدیده های چون، دولت داری، حکومت و در کل پدیده ای به نام قدرت در یک ساختار مدرن، چقدر جدید و نا آشنا بوده است.
استثنایی به نام مزاری
در دهه شصت خورشیدی، هزاره ها بد ترین دوران و سیاهترین دوران را گذراندند، احزاب مختلف در گیر جنگ و منازعات داخلی بودند و هزاران جوان هزاره در این سالها برای هیچ به خاک رفتند.
گاهی که به آن سالها می اندیشم و با خود می گویم اگر مزاری نبود و با عملی کردن طرح " حزب وحدت" این خونریزی در جامعه هزاره را متوقف نمی کرد و بعد از سقوط نجیب الله هزاره ها با 8 یا 9 حزب وارد کابل می شدند چی می شد؟ و امروز ما چه سر نوشتی داشتیم؟ برای همین است که من بشخصه معتقدم که در سالهای گذشته بر این بخش از دست آورد بابه مزاری درنگ چندانی نشده است تا ببینیم او قبل از وارد شدن به عرصه سیاسی غرب کابل، بزرگترین کار را برای هزاره ها کرده بود. توقف جنگ داخلی و اینکه همه هزاره ها در عرصه ملی از یک تریبیون حرف بزننند، مهم ترین اتقاق سیاسی تاریخ معاصر هزاره ها است که به دست بابه مزاری رقم خورد.
غرب کابل و رهبری بابه مزاری، جدی ترین برخورد هزاره ها با "قدرت" است. لازم به یاد آوری است که در طول دهه شصت خورشییدی به جز چند جنگی که باعث آزادی مرکز ولایت بامیان شد، هزاره ها نبرد مسلحانه دیگری با دولت وقت کابل نداشتند و فقط از مناطقی که آزاد شده بود دفاع می کردند و هیچ داعیه ای بیشتر از آن نداشتند.
می خواهم بگویم که رهبران هزاره قبل از مزاری، فهم، درک و خواست شان از قدرت، چیزی در حد خان قریه بود نه بیشتر، تلاش بر این بود که در کل هزارجات خان کلانتر کی باشد.
اما مزاری بامیان و در کل هزاره جات را ترک کرد، به کابل آمد. او در صحبت هایش با حقانیی به نکته جالبی اشاره می کند می گوید، کابل پایتخت است، کابل بامیان و بدخشان و هرات و جلال آباد نیست. کابل مال همه است، اینجا سرنوشت ملی تعین می شود ( نقل به مضمون)
در غرب کابل، به نظر من هزاره ها به یک چیز دست یافتند و آن اینکه می توانند شهروند مساوی با همه شهروندان افغانستان باشند و در تمامی نفع و ضرر این ملک شریک اند. همه چیز ملک باید شریکی باشد. سهم هرکس هم باید مشخص باشد، یعنی مشارکت باید عادلانه باشد.
کلمات و جملاتی که از مزاری در غرب کابل به جا مانده به وضوح نشان می دهد که او در پی " عدالت " بود، می خواست "ثروت ملی و فرصت هایی موجود در عرصه ملی" میان همه، بصورت عادلانه تقسیم شود.
برای همین بود که مزاری در برخورد با قدرت و قدرتمندان خواست های روشن داشت، گاهی طرح چهار جانبه را به میان می کشید گاهی سهم 25 درصدی هزاره ها را مطرح می کرد که باز می شود همان طرح چهار جانبه، و گاهی هم از نظام فدرال سخن می گفت نگاهش به این مسائل استراتژیک بود و همه خواست هایش اگرچه به ظاهر متفاوت می نمودند اما در راستای رسیدن به هدف واحدی مطرح شده بودند. و همین بود که او هیچگاه از اهدافش کوتاه نمی آمد. چون او یک رهبر سیاسی بود نه یک دلال سیاسی که از امتیازهای بالا شروع کند و آهسته آهسته پائین باید و سرانجام هرچه گیرش آمد به آن قانع شود.
برای همین بود که برای یک پست کلیدی سه سال جنگید. اما اصل بحث و نیت مزاری خود اون پست کلیدی نبود. مزاری می خواست اصل نگرش غیرعادلانه و تبعیض آلود در افغانستان تغییر کند. همه باید اصل مشارکت سیاسی را نپذیرند.
او می گفت سهم کمتر از 5 کرسی کلیدی، برای هزاره ها غیر عادلانه است، ظالمانه است و ظلم در هرپیمانه ای که باشد و از طرف هرکسی که باشد، غیر قابل قبول است.
اما به دلیل اینکه حتی شخص رهبر شهید، تجربه برخورد ملموس با "فیزیک قدرت" را نداشتند، می پنداشتند هزاره ها با سهیم شدن در مدیریت کلان دولتی مانند وزارت، بخش اعظم از مشکلات شان حل خواهد شد. شاید واقعا هم می شد چون اگر مزاری کسی را وزیر معرفی می کرد، خودش با حزب و مردمی که پشت آن وزیر بود از یک طرف وزیر را وزیر با صلاحیتی می ساخت از سوی دیگر اگر وزیر آدمی چون آقایان سرور دانش و سهراب علی صفری و دیگر حضرات بی خاصیت می شدند آنها را از طریق حزب و مردمش اگر به دار نمی کشید حد اقل از کرسی وارت به زیر می کشید.
رهبری که مامور شد
بعد از سقوط طالبان برخورد هزاره ها با "قزیک قدرت" عینی تر و ملموس تر شد، هزاره معاون رئیس جمهور شد، چندین هزاره دیگر وزیر شدند دهها هزاره وکیل شدند، ولسوال شدند والی شدند در رده های مختلف ارتش و پلیس قرار گرفتند. اما هزاره جات چیزی نشد. هزاره جات که بماند، دشت برچی چیزی نشد. کارته سخی همان است که بود.
از این میان "دایکندی" ولایت شد، اما در عمل زندگی عینی "سخی زوار" که در مرکز "ولایت دایکندی" زندکی می کند، تغییری نکرد. و مهم ترین نکته اینکه ما بار دیگر به این نا برابری سیستماتیک، عادت کردیم، خوی گرفتیم و آن را پذیرفتیم.
این ده سال به نظر من فهم فرد فرد جامعه هزاره از "قدرت" را تغییر داد. برای همین بود که وقتی همه وزرای هزاره ازسوی پارلمان رد شدند، هیچ کس افسوس نخورد، هیچکس معترض نشد و هیچکس صدایش را نکشید؟ چرا؟ چون مردم دیدند که "در قدرت بودن" با وزیر بودن فرق می کند. مردم دیدند که "قدرت" چیزی است و "چوکی" چیزی دیگر و انچه مهم است " قدرت" است، نه چوکی. مردم دیدند که در سالهای گذشته، آقایان دانش و سهراب و صفری و داوود نجفی و دیگران با آنکه در چوکی وزارت بوده اند، اما در "قدرت نبوده اند".
قبل از دوره کرزی، مردم هزاره به دلیل اینکه تجربه ملموسی از قدرت عینی نداشتند، فکر می کردند اگر وزیر فواید عامه هزاره باشد، سرک های شان جور می شود، اما در یک دهه گذشته دیدند که سهراب علی خان صفری وزیر فواید عامه بود ولی سرک در خوست و پنجشیر و خوگیانی و ننگرهار و اطراف و اکناف هرات ساخته شد، نه در بامیان و غور و غزنی.
ما، در دوران مزاری و غرب کابل به این باور رسیدیم که "قدرت سیاسی باید مشارکتی باشد" به این نتیجه رسیدم که " ثروت ملی و همه فرصت های ملی" باید عادلانه تقسیم شود. اما راه رسیدن به این باور و هدف را یاد نگرفتیم.
تا وقتی خود آن مرد زنده بود، "قدرت" با سرنیزه تقسیم می شد. مزاری هم رفت در خط مقدم نبرد ایستاد شد و گفت، سهم مردمم را می خواهم این هم سر نیزه ام. کسی که سهمم را ندهد با خشم من طرف خواهد شد.
اما وقتی او نبود و دهه دموکراسی آمد و به اصطلاح "قدرت" با بازی های سیاسی تقسیم شد، ما تازه فهمیدیم که از " فزیک قدرت و از قدرت عینی و ملموس" چیزی نمی فهمیم.
این نا آشنایی ما در برخورد با قدرت چنان بود، که شیخ محمد محقق ما را که به قول خود و طرفدارانش، یل گردن فراز سالهای مقاومت بود، کودک شیرخوار میدان سیاست کرد.
نا آشنایی ما با " فیزیک قدرت " خلیلی رهبر هزاره ها را، محمد کریم مامور دولت کرد. عدم شناخت درست ما از "فیزیک قدرت" به آقای خلیلی مجال نداد که احساس کند، " قدرت" خود اوست، قدرت "مسند مزاری" و خانه کارته چهار او است. قدرت آدرسی است به نام "رهبری هزاره ها" نه دفتر صدارت.
اگر ما در تجربه جمعی خود برخورد آشنا تر با " فیزیک قدرت" می داشتیم، بدون شک، خلیلی "رهبری" را به "ماموریت" نمی فروخت. و "مسند رهبری به میراث مانده از مزاری را" به چوکی کار دفتر صدارت بدل نمی کرد. "رهبر" ما "مامور" نمی شد آنهم ماموری که بعدا شکایت کند فاروق وردک به عنوان فرد زیر دستش فرمان اورا اطاعت نمی کند.
خط ناچل پادشاه در دست سرد شیخ

وقتی محقق در مصاحبه اش با طلوع گفت، قبل از انتخابات از آقای کرزی در قبال تعهداتش "خط" گرفته است، مانده بودم گریه کنم یا بخندم. شیخ ما حالا می خواهد این "خط" را به رسانه ها نشان دهد. که چه شود؟ که مردم به بی وفایی کرزی خشمگین شوند یا به ساده لوحی شیخ ما بخندند؟
از سوی دیگر دوسال از وعده خلافی کرزی گذشته است، هنوز که شیخ ما " خط" را هم نشان نداده است. دوسال دیگر گیرم نشان دهد هزاره ها صاحب چیزی خواهند شد؟
آقای محقق می گوید جاغوری و بهسود ولایت نشد، من می پرسم دایکندی که ولاییت شد مردمش چه خیری دیدند که بهسود و جاغوری از آن محروم اند؟
این است بی تجربگی در برخورد با "قدرت عینی" . شیخ اول به قول خودش دروازه به دروازه می رود، برای کرزی رای گدایی می کند در قبال "خط" ی که گرفته. اگر از آقای محقق بپرسیم ضمانت اجرایی این خط چیست؟ خواهد گفت قول داده بود و "مرد ها را قول است".
آقای محقق نمی داند که در میدان سیاست کنونی اگر ابزاری برای تحت فشارگذاشتن طرف نداشته باشی، " خط" می شود پاره کاغذی بی فایده ای در جیب شیخ ساده لوحی که حیران مانده است آن را به روی خود بزند یا به روی کرزی.
سخن به درازا کشید، داعیه نظام غیر متمرکز شیخ محقق را هم مروری می کنم و این سیاهه را می بندم.
داعیه نظام پارلمانی برای احمد ضیا مسعود و همچنین عبدالله عبدالله، معنی خاصی دارد. تاجیک ها در تجربه نسبتا غنی تر از ما که در برخورد با "قدرت عملی" داشته اند، به این نتیجه رسیده اند که اگر برفرض چنین طرحی عملی شود آنگاه راس قدرت میان پشتون و تاجیک تقسیم می شود.
رئیس جمهور اگر پشتون بود، صدراعظم تاجیک می شود، رئیس جمهور اگر تاجیک بود، صدر اعظم پشتون می شود. آنگاه شیخ ما خود و مردمش را در کجای این نظام غیر متمرکز می نشاند؟ آیا هزارها با سهمیه حد اکثر 48 تا 50 نماینده در پارلمان، چقدر می توانند در نطام پارلمانی که شیخ از آن دفاع می کند، موثر باشند؟
من می ترسم شیخ ما " خطی" دیگری از احمد ضیا مسعود گرفته باشد و درآن نوشته شده باشد که من، رئیس جمهور می شوم شما صدر اعظم شوید ولی وقتی فردا ضیا جان رئیس جمهور شد و صدارات را پارلمان به یک پشتون داد، آقای محقق بیاید و مصاحبه دیگری کند و بگوید "خطی" از احمد ضیا دارد و او به " خط" خود عمل نکرده است.
در قدییم روی بعضی از پرده های کلکین و پوش بالشت ها در هزاره جات این نظم نوشته بود.
خط نوشتم ثبت کردم روزگار
من نمانم خط بماند یادگار
حالا باید به شیخ مان بگوئیم، شیخ عزیز، خط کرزی را یادگار نگهدار این خط ها برای ثبت روزگار خوب است اما برای مردمت آب و نان نمی شود.
به یاد داشته باش که بازی با سیاستمداران در میدان سیاست پیچیده تر از این حرفها است و ضمنات های متفاوت تری می خواهد. این بار اگر می خواستی از احمدضیا مسعود "خط" بگیری، به فکر دو چیز باش: جایگاه خودت و ضمانت اجرایی آن. یادت باشد که قبلا یکبار از برادر احمد ضیا در جبل السراج "خط" گرفته بودیم. سر قولش نماند.