اشکهای مان رها شده
قنبرعلی تابش
۱۳۹۰ چهارشنبه ۱۸ جوزا
29
نسخه مناسب چاپ
زنده یاد "جواد ضحاک" را نمی شناختم اما تصاویر مراسم تشیع جنازه اش با آنهمه اشک وخشم مرا چنان گداخت که گویا نعش سیاوش را بر شانه می کشم. بخصوص اینکه با یورش مسلحانه کوچی ها در ناهور؛ بهسود وترکمن و مسئولیت ناپذیری سران سیاسی ما؛ باز هم گویاٰ، باید شاهد اینگونه هردم شهیدی ها باشیم! تا کی ؟ نمیدانم.آیا تا هستیم؟ ...
زنده یاد "جواد ضحاک" را نمی شناختم اما تصاویر مراسم تشیع جنازه اش با آنهمه اشک و خشم مرا چنان گداخت که گویا نعش سیاوش را بر شانه می کشم. قرار شنیده هایم از ارزگانی صاحب و پیام دوست عزیزم جناب واعظی، ضحاک همان کسی بود که با کاهگل کردن جاده ابریشم، آویختن چراغ الیکین بر چهار راه شهر بامیان و بخشیدن مدال به الاغان، مدنی ترین چهره را از مردم ما به جهان ارائه می کرد. " و باید باور کرد که دشمنان برای از میان برداشتن او برنامه داشته است. چنانچه برای از پا در اوردن "بودا".

اگرچنین بوده پس باید "به جستجوی او بر درگاه کوه گریست. در آستانه دریا وعلف" بخصوص اینکه با یورش مسلحانه کوچی ها در ناهور؛ بهسود وترکمن و مسئولیت ناپذیری سران سیاسی ما؛ باز هم گویاٰ، باید شاهد اینگونه هردم شهیدی ها باشیم! تا کی ؟ نمیدانم.آیا تا هستیم؟
«اشکهای مان رها شده» سالها است
روی شانه می کشیم نعش تازه ای برادران خویش را
کار و بار مان شده عزا
شعرهای مان شده رثاء
در میان حجله نوعروس مخته خوان
کودکان مان
خون به کاسه می خورند جای آب ونان
مادری به دست خویش کنده گیسوان
کنده گیسوان و ایستاده روبروی مان
داد می زند:
خاک برسرم کجا است
غیرت وغرورتان؟
غلغله! چرا سکوت؟
بچه های من که هندو کش بود!
بچه های من که پامیر وسفید کوه!
بچه های من چه شد؟!
غم به روی غم !
غم به روی غم !
خم شداست پشت مان
پشت مان شده است خم
اشکهای مان رها شده
بغضهای مان رهاشده
بچه های من!
کاشکی رها شوند اراده های تان
مثل اشکهای من
کاشکی گره شوند مشت های تان
مثل بغضهای من
کاش کنده می شدید و دسته می شدید
مثل گیسوان من
کاشکی اراد ه می شدید
کاشکی دوباره زاده می شدید
کاشکی...!
18/ 3/ 1389 قم
قنبرعلی تابش