به نام خدا، آفريدگار و آموزگار سخن


دوستان عزيز در جمهوري سكوت، سلام

شايد از اين بعد گاه‌ناگاهي در اين صفحه نامه‌هايي از كابل به آدرس شما بفرستم. اينجا جمهوري سكوت است. نامه نيز لحني ساكت دارد. مخاطب نامه، اگر دل خودش فضولي نخواسته باشد، نامه را بايد در سكوت بخواند. اين يعني صحه گذاشتن بر جمهوري سكوت و قانون سكوت در جمهوريتي كه آدم‌هاي آن به سكوت عادت دارند.
يادداشت‌هايي نزديك با همين عنوان در سايت بي‌بي‌سي به قلم استاد علي‌زاده‌ي طوسي نشر مي‌شود: نامه‌اي از لندن. اين نامه‌ها هم اقتباسي از آن نام را با خود يدك مي‌كشد، ولو هيچگاهي جرأت نكند پايش را جاي خط گام‌هاي طوسي بكشد.
معتقدم نامه‌نويسي شيوه‌ي خوبي براي ايجاد پيوند صميمانه ميان آدم‌هاست. كلامي را كه خداوند براي بندگان خود مي‌فرستاد نيز در يك عنوان صحيفه مي‌گويند. صحيفه نيز چيزي شبيه يا نزديك به نامه است. در نامه‌ فضا به گونه‌اي ساخته مي‌شود كه گويي مخاطبي زنده و حساس در برابرت نشسته است و تو داري با او آرام آرام و بي‌تكلف سخن مي‌گويي. و شايد از همين نظر بود كه در قديم مي‌گفتند نامه نصف ديدار است.
راستي يادم نرود كه من يكي اسمم نسيم است و از ديرگاهي اسم دومم را توفان گذاشته بودم. شايد در اين تركيب تناقضي باشد. اما براي من كه در شهري زندگي مي‌كنم كه هيچ چيز آن بي‌تناقض نيست، اين تناقض خيلي هم غيرعادي و ناپسند نبود. فكر مي‌كنم نسيم اگر غيرت كند توفان مي‌شود و توفان اگر از خشم بنشيند و حس غيرت را در خود خفه كند، نسيم مي‌شود. شهر ما شهري است كه گاهي آدم را به اجبار نسيم مي‌سازد و بر زلف و گيسوي خويش مي‌آويزد و گاهي توفان مي‌سازد و با آن شهر و ديار را به خاك و خاكش را به هوا مي‌سپارد.
بگذريم. امروز در كابل مراسم 22 حوت برگزار شد. البته در گوشه‌اي از شهر كه روزي پايگاه مقاومت بابه‌مزاري به حساب مي‌رفت. ساير نقاط شهر نه از او خبري دارد و نه هم زياد علاقمندي دارد تا از او چيزي بشنود. اينجا حرف وحدت ملي و غم‌شريكي و وطنداري و هم‌سرنوشتي را فقط دو سه تا سياستمداري كه با هم به توافق رسيده اند بر زبان مي‌رانند. عامه‌ي مردم هنوز خيلي نمي‌دانند كه وقتي چند انسان در يك كشور و تحت اداره‌ي يك نظام سياسي زندگي كرد يك مردم و يك شهروند حساب مي‌شوند.
دو سه روز پيش حتي در همين سوي شهر نيز به خاطر نام بابه‌مزاري جنجالي برپا شد. اتفاقاً جنجال جالبي بود. جمعي از بچه‌هاي غرب كابل كه مراسم بابه‌مزاري را برگزار مي‌كردند رفتند تا محوطه‌ي مربوط به مدرسه‌ي خاتم‌الانبيا را خط‌اندازي كنند و سنگ بيندازند و ديوار بكشند و اسمش را مصلاي شهيد مزاري بگذارند. پسر سيد فاضل كه گويا متولي محوطه خاتم‌الانبيا و زمين‌هاي آن است، رفت و مانع شد و جنجال كرد. كسي ريشش را گرفت و كسي هم دشنام داد و كسي هم چشم‌غره رفت تا اينكه كار به پوليس و حوزه كشيد و از آنجا هم به برخي رجال سياست و دين حواله شد و ظاهراً گفته شد كه سيد انوري نيز اعلام مخالفت كرده و گفته بود كه اين اسم را كسي نبايد روي مصلا بگذارد و چند تاي ديگر هم اين كار را كار يك دسته آدم‌هاي احساساتي و عقده‌اي خطاب كردند و توصيه كردند كه اين كار نشود. اما با آنهم، اسم مصلاي بابه‌مزاري را روي پارچه‌ها و عكس‌ها و تابلوها نوشتند و در اطلاعيه‌ها نيز گنجاندند.
اين جنجال به خاطر چه بود؟ خودم دقيق نمي‌دانم. بعضي واقع‌بينانه مي‌گويند كه پسر سيد فاضل براي آبروي پدر خود از اسم بابه‌مزاري در آن محوطه خوشش نمي‌آيد. بالاخره بابه‌مزاري كسي بود كه با الفاظ صريح و رُك از برخي حركت‌هاي سيد فاضل نام برد و افشا كرد كه او با وجود اينكه آيت‌الله است و شيعه است و مورد احترام و حرمت مردم بوده است، رفته و براي مسعود گفته است كه در بدل حقوق سيدها و قزلباش‌ها هر چه بخواهند انجام مي‌دهد.
بعضي‌هاي ديگر مي‌گويند كه پسر سيد فاضل در بند اين حرف‌ها نيست. او بيشتر از اين هراس دارد كه وقتي زمين به نام مصلاي بابه‌مزاري اسم‌گذاري شد امكان فروش و ديگر هرت و پرت‌ها از بين مي‌رود. او همين ماه گذشته بود كه از يك قسمت زمين خاتم‌الانبيا براي نصب علم امام حسين استفاده كرد و كاسبي خوب و پررونقي داشت. اگر اسم بابه‌مزاري آنجا كنار گوشش سبز شود، مردم از كنار علم او به مصلا و خاطره‌هاي بابه‌مزاري رجوع خواهند كرد. والله اعلم.
اما من امروز در ميان جمعيت به چيزي ديگري نيز توجهم جلب شد. آسمان خيلي شفاف و آفتابي بود و مردم زير شعاع آفتاب به عكس بزرگ بابه‌مزاري و چهره‌هاي ديگري كه كنار او نصب بودند خيره مي‌شدند. يادم آمد كه روزهايي كه بابه‌مزاري در كابل بود به خصوص آن روزهاي اخير كه با شهادت او و سقوط مقاومت كابل همراه شد، آسمان كابل هميشه ابري و دم‌گرفته بود. برخي‌ فلم‌هايي كه از آن روزها مانده است نيز شاهد اين حرف است. حتي دو سال قبل از آن وقتي فاجعه‌ي افشار اتفاق افتاد، آن وقت هم هوا خيلي دم‌گرفته بود. همه جا ابر بود و غبار بود و سردي بود. شايد هم نبوده باشد. اما در ذهن من آن روزها خيلي ابري و بي‌آفتاب و بي‌شعاع مانده است. دو سه تا فلمي كه خود شوراي نظار گرفته بود، نيز آسمان را ابري و غبارآلود نشان مي‌داد.
به هر حال، امروز هوا خيلي صاف و شفاف بود و مردم هم خيلي‌هاي شان از نشستن در زير نور آفتاب لذت مي‌بردند. از كسي كه پهلويم نشسته بود پرسيدم آيا در زماني كه بابه‌مزاري در كابل بود او هم در كابل بود، گفت: بلي، پسرش هم شهيد شده است. اسم پسرش را محمد گفت. سنش هفده سال بوده است. پيرمرد با گرفتن اسم پسرش، به ياد غم‌هاي گذشته افتاد و اشك در كاسه‌ي چشمش حلقه زد. پرسيدم: مي‌گويند وقتي بابه‌مزاري شهيد شد هوا خيلي ابري و غبارآلود بود، راست است؟ گفت: هيچ يادم نمانده است. اما به نظرم هوا خيلي سرد بود. وقتي پسرم شهيد شد، ما در دفت كردنش خيلي اذيت شديم. (اين حرف‌هاي او را با لحن و نوشته‌ي خود ويرايش كردم تا در خواندن دچار مشكل نشويم.)
اما مي‌خواستم بگويم كه هواي شفاف و بي‌ابر، براي من نشان از تغيير زمان مي‌داد. گويا زمان هم از وقتي كه بابه‌مزاري رفته است تب و تاب ديگري گرفته است. اما مي‌ديدم كه همين تغيير خيلي از مردم را به شك انداخته بود. چون وقتي آن بالا چشمم افتاد ديدم خيلي از كساني كه رو به روي مردم نشسته اند، از كساني اند كه در زمان حيات بابه‌مزاري در غرب كابل در مورد او اينگونه حرف نمي‌زدند و با او اينقدر خودماني و بي‌تكلف نبودند. مثلاً آقاي قانوني خيلي حرف‌هاي قشنگ مي‌گفت. منظورم امروز است. برادر مسعود، معاون اول رييس دولت هم حرف‌هاي خيلي قشنگي مي‌زد. البته من انتظار داشتم كه آقاي سيدانوري و اكبري و سيد هادي نيز سخنراني كنند. اما آنها نمي‌دانم چه به دل‌شان خطور كرده بود سخنراني نكردند. شايد هم براي شان اجازه داده نشده بود. والله اعلم.
امسال يك چيز ديگر هم جالب بود. عكس‌هايي كه از اين پيش كنار عكس بابه‌مزاري بخيه مي‌شد و محفل نيز به ميدان رقابت نمايش عكس‌ها تبديل مي‌شد امسال خيلي كم‌رنگ بود. مردم از اين حرف خيلي خوش بودند. شايد برخي‌ها اين عكس‌بازي را نوعي خودنمايي مي‌دانستند، اما بسياري‌ها آن را نشانه‌اي از بي‌اتفاقي در ميان رهبران مي‌ديدند. امروز فقط از زبان يكي شنيدم كه مي‌گفت: عكس هيچ كس در پهلوي عكس بابه نمود نمي‌دهد. شايد هم راست مي‌گفت.
راستي بگويم كه من از نشستن و قرار گرفتن در ميان جمعيت مردم خيلي خوشم مي‌آيد. نمي‌دانم چرا، ولي هميشه نوعي حس غريب در ذهنم پديد مي‌آيد وقتي خود را در ميان جمعيت گم مي‌كنم. مردم عجيب صداقتي دارند وقتي از فرديت خود بيرون مي‌شوند و در جمعيت استحاله مي‌شوند. آنجا همه صميمي‌تر از وقتي مي‌شوند كه در فرديت خود هستند. احساس شان نيز خيلي شفاف و خوشرنگ مي‌شود. غيرت‌مندي مردم نيز وقتي با هم يكجا مي‌شوند بيشتر مي‌شود. يادم هست كه بابه‌مزاري يكي از كارهايي كه كرده بود از بين بردن فرديت آدم‌ها و تبديل كردن شان به يك جمع بود. به همين دليل است كه خيلي‌ها مي‌گويند مردم غرب كابل در زمان بابه‌مزاري خيلي صادق و صميمي و فداكار و باغيرت بودند. خيلي‌ها تعجب مي‌كنند كه آن‌همه آدم‌هاي خوب كجا شدند و كجا رفتند. وقتي مردم از فرديت خود بيرون مي‌شوند و به جمع تبديل مي‌شوند قدرت تصفيه‌كاري شان نيز خيلي بالا مي‌رود. مثلاً آنقدر تصفيه‌كاري‌هاي شگفت‌انگيز كه در دوران مقاومت غرب كابل روي داد شايد در تاريخ مردم ما هيچ سابقه نداشته باشد. خيلي از كساني كه بعدها به جرأت راه بدكارگي و خدازدگي را در پيش گرفتند در دوران مقاومت غرب كابل خيلي دست‌گرفته و محتاط عمل مي‌كردند و دست‌گرفته و محتاط حرف مي‌زدند. مي‌گويند كه بعد از بابه‌مزاري يكي از تلاش‌هاي عامدانه كه صورت گرفت اين بود كه جمع مردم دوباره به فرد تبديل شود. اين كار شد و حالا ديگر هيچ يك از خصوصيت‌هاي مردم كه در دوران مقاومت غرب كابل داشتند باقي نمانده است. راستي در عقب اين تغيير تعمد و برنامه‌اي وجود داشته است؟ والله اعلم.
بااينهم‌، من از نشستن در ميان مردم و زل زدن به زل‌زدن‌هاي شان خيلي خوشم مي‌آيد. برخي‌ها را كه نگاه كني آنچنان با معصوميت و اعتماد به سوي سخنرانان نگاه مي‌كنند كه نگو. گويي كه براي اولين بار آنان را مي‌بينند و براي اولين بار حرف و سخن شان را مي‌شنوند. يادم است كه عزيز نسين نويسنده‌ي شوخ و طنزگوي تركي در يكي از نوشته‌هايش گفته بود: آدمي شير خام خورده است. اما من از همين خصلت شيرخام‌خوردگي مردم خيلي خوشم مي‌آيد. وقتي كسي شير خام خورده باشد هر چه باشد قابل دوست داشتن است. وقتي به چهره و چشمان چند تا از مستمعان نگاه كردم از خود پرسيدم اگر فلان شخص خود را به خدايي كانديد كند، آيا اينها از رأي دادن به او ابا خواهند داشت؟ وقتي دقيق‌تر فكر كردم كمي به شك افتادم. آدمي وقتي پاس شيرخام‌خوردگي خود را ادا كند، خيلي صادق و خوش‌قلب و بزرگوار و بخشنده و زودباور نيز مي‌شود.
يك نكته‌ي جالب ديگر اينكه وقتي مراسم پايان يافت، متوجه شدم كه با چه سرعتي عكس‌هاي بابه‌مزاري را جمع كردند. اين هم براي من جالب بود. كاري داشتم و رفتم تا شهر و برگشتم. زياد طول نكشيد. در برگشت ديدم كه عكس‌هاي بزرگي را كه در دهمزنگ نصب كرده بودند نيز كنده و با خود برده بودند. شايد خيلي كار خوبي بود كه شهر را از شلوغ و ازدحام حفظ كرده بودند. اما من، ذهنم چيزهاي ديگري را نيز جستجو مي‌كرد. وقتي به پل‌سوخته رسيدم و از مسير جاده‌ي شهيدمزاري به سوي غرب پيش آمدم، ديدم كه همه جا خلوت شده بود و گويي كه 22 حوت مانند روز عاشوراي حسيني تا همان نيمه‌ظهر بوده و بعد از آن تمام شده است.
راننده‌اي كه در موترش نشسته بودم، پي در پي آه مي‌كشيد و اُف مي‌كرد. نمي‌دانستم چرا، اما ديدم كه دستش را پيش برد و كستي را داخل تيپ ريكاردرش كرد. كست نوحه‌اي براي بابه مزاري بود: ... از شهر كابل آمد، بگرييد....