حرف بر سر اين نيست كه در سخن و يا عمل بابه مزاري - و يا در سخن و يا عمل پيشوايان دين - در اين خصوص چيزي وجود ندارد. حرف بر سر اين است كه  اينها موضوعاتي نيستند كه به طور مستقيم و مشخص در آن زمان مطرح بوده و يا موضوع اصلي سخن و كار آنها بوده باشد. به نظر من، در زمان بابه مزاري بحث وحدت ملي بحث اساسي نبود، ولو بابه مزاري با تأكيد مي‌گفت كه ما وحدت ملي را در افغانستان يك اصل مي‌دانيم. بحث اساسي رعايت و احترام حقوق افراد و مجموعه‌هاي انساني در تعيين سرنوشت شان بود و چون اين حقوق رعايت نمي شد جنگ  و نزاع پيش مي‌آمد و آدم كشته مي شد و صد تا بدبختي ديگر.

اساساً در زمان بابه مزاري بحث حقوق زن و مرد و حقوق مدني و حقوق شهروندي و اين چيزها مجال طرح نداشت. اين مفاهيم حد اقل براي ادبيات سياسي ما خيلي تازه است و اگر هم آن زمان طرح شده باشد حالت ابتدايي و جنبي داشته نه اينكه به عنوان يك گفتمان جدي مورد نظر بوده باشد. به طور مثال بحث فدراليسم به عنوان يك راه حل براي معضلات افغانستان خيلي جدي مطرح شد و روي آن به طور جدي موضعگيري مي‌شد. بحث چهار قوم بزرگ و تقسيم قدرت با تناسب حضور اقوام مطرح شد. بحث تقسيم قدرت بر اساس احزاب و جرياناتي كه در جهاد و يا در تحولات اواخر جهاد نقش داشتند مطرح شد. بحث حقوق مذهبي و به رسميت شناخته شدن مذهب تشيع مطرح شد. حتي بحث انتخابات مطرح شد، اما هيچ كسي به طور مشخص طرح نداشت كه انتخابات براساس چه ميكانيزم و بر مبناي چه ديدگاه و باور سياسي برگزار شود. آن زمان حرف دموكراسي و حكومت مردم و رأي مردم و سيستم رياستي يا پارلماني مطرح نبود و كساني هم كه مي گفتند برويم به سوي انتخابات، مشخص نمي كردند كه به سوي كدام انتخابات و چگونه انتخابات. شايد بيشتر منظور شان اين بود كه مسعود و مزاري و حكمتيار و سياف و امثال شان بايستند و مردم بگويند كه رييس جمهور فلاني باشد و وزير دفاع فلاني و وزير حج و اوقاف فلاني. حالاست كه خيلي ها متوجه مي‌شوند براي رفتن به سوي انتخابات خيلي مقدمات ديگر ضرورت است كه تا آن مقدمات فراهم نشود اصلاً طرح انتخابات بي مورد است. مثلا  قانون اساسي وجود نداشت و وقتي هم كه بحث قانون اساسي پيش آمد تازه متوجه شدند كه در همين سندي كه بايد زمينه ساز انتخابات و مشاركت سياسي مردم و تعيين زمامدار و نماينده باشد به هيچ صورت به توافق نمي رسند چه رسد به اينكه حرف هاي دوم و سوم را مطرح كنند

اين است كه من فكر مي كنم در مورد بابه مزاري بايد بيشتر حرف هايي گفته شود كه واقعا در همان زمان مطرح بود و وجود داشت. براي اين كار مي شود از سخنان و عملكردهاي مشخص و واضح او شروع كرد و به تبيين و تفسير آنها پرداخت (البته بايد توجه داشته باشيم كه اين حرف ها در زمان و مكاني كه ما داريم چه مقدار قابل طرح هستند يا نيستند و كدام يك از آنها از لحاظ اهميت خود در اولويت قرار مي‌گيرند و كدام يك در مرتبه‌هاي دوم و سوم قابل توجه اند).

من در اينجا برخي از سوالاتي را كه مي‌توانند موضوع فكر باشند، مطرح مي‌كنم. دوستان مي‌توانند در كنار آنها سوالات ديگري را نيز يادآور شوند. اين سوالات پاسخ واحد ندارند. اما اگر خواسته باشيم بابه‌مزاري را به عنوان يك واقعيت بشناسيم ناگزير هستيم از اينگونه سوالات داشته باشيم. حرف‌هاي كلي و شعاري در مورد بابه‌مزاري نمي‌توانند ذهن ما را در مورد بابه‌مزاري روشن سازند. به اعتقاد من، بابه‌مزاري را درست مانند يك انساني كه در زماني مشخص زندگي مي‌كرده و با واقعيت‌هاي مشخص سر و كار داشته و حرف‌هايي مشخص گفته و كارهايي مشخص كرده است، بايد مرور كنيم. در اين خصوص شايد ابهاماتي پيش بيايد و يا براي برخي‌ها در ابتداي امر ناخوشايند نيز باشد، اما براي اينكه بابه‌مزاري را به عنوان يك واقعيت در تاريخ مرور كنيم به نظر من شايد چاره‌اي نداشته باشيم كه برخي از اين حرف‌ها را به طور مشخص مورد بحث قرار دهيم.

يكي از سوالات اين است كه بابه مزاري در تاريخ سياسي جامعه هزاره كي بود و چه نقشي ايفا كرد؟ در قدم اول تفاوت كار و اثرگذاري او با كساني همچون ميريزدان  بخش و ابراهيم گاوسوار و سيداسماعيل بلخي و مبلغ و فرقه مشر فتح و ملا فيض محمد كاتب و برات علي تاج چه بود؟ حتي مي توان فرق او با اكرم ياري و سلطان علي كشتمند و كريم ميثاق را نيز يادآوري كرد؟ به همين ترتيب، حتي مي‌توان بررسي كرد كه فرق او با آقاي خليلي و محقق و اكبري و محسني چه بود؟ در اين بررسي قرار نيست ما جنگ شخصيتي و يا مقايسه‌ي شخصيتي به راه بيندازيم تا بعداً گفته شود كه اين يكي خوب بود و آن يكي بد، يا اينكه كم صداقت داشت و آن يكي زياد. در اينجا اثرگذاري افراد مشخص را كه در درون جامعه وجود داشته و هر كدام براي بهبود وضعيت و سرنوشت جامعه و تغيير دادن وضعيت و سرنوشت نامطلوبي كه جامعه با آن سر و كار داشته است، مورد بحث قرار مي‌گيرد. با اين مقايسه قادر خواهيم شد بفهميم كه بابه‌مزاري در زمينه و شرايطي كه قرار داشت چگونه عمل كرد و چه كاري را كرد كه ديگران به اندازه‌ي او نتوانستند. شايد در اينجا در كنار زمينه و شرايط برخي ويژگي‌هاي شخصيتي بابه‌مزاري هم مطرح شود كه مي‌تواند براي ما آموزنده باشد.‌

سوال دومي كه مي شود طرح كرد اين است كه چه باعث شد كه بابه مزاري از يك پيرو صديق ولايت فقيه و طرفدار ايران به يك فرد هزاره گرايي تبديل شود كه حد اقل براي ولايت فقيه و رژيم ايران قابل قبول و قابل تحمل نبود؟ چرا از مراسم هاي تجليل و بزرگداشت بابه مزاري در ايران ممانعت كردند؟ اينها صرفاً جنبه سياسي ندارند كه بياييم و مرگ بر ولايت فقيه و مرگ بر ايران بگوييم. بلكه جنبه‌ي فكري دارند و بايد پرسيده شوند تا شخصيت و ويژگي هاي بابه مزاري آشكارتر شود. اگر ايراني‌ها از حساسيت اجتماعي حمايت از بابه مزاري هراس داشتند باز هم بايد پرسيده شود كه اين حساسيت چرا و چگونه توسط بابه مزاري خلق شد كه اينهمه گستردگي اجتماعي پيدا كرد؟ بالاخره بابه مزاري كه نه پول و امكانات داشت كه به شكل گسترده يك توطيه‌ي عظيم اجتماعي و سياسي و اعتقادي را رهبري كند و نه هم دست امريكا و انگليس دخيل بود كه درون تمام ذهن ها و خانه ها را كاوش كند. پس اين تأثيرگذاري مال چه بود؟ با اين بررسي شايد بتوانيم يكي از ويژگي‌هاي ديگر بابه‌مزاري را بشناسيم كه آن عبارت از فكر و عمل مستقل او بر اساس معيار و ارزش‌هاي خاصي بود. وقتي او به ولايت فقيه اعتقاد داشت و يا با ايران دوستي داشت، بر اساس همين معيار و با اعتقاد به همين ارزش‌ها بود و وقتي هم در برابر ايران قرار گرفت و يا به تعبيري ديگر وقتي ايراني‌ها از حمايت و دوستي او دست برداشتند باز هم بر اساس تأكيد او بر همين معيارها و ارزش‌ها بود. به هر حال، مي‌شود اين حرف‌ها را هم با دقت و روشني مرور كرد و مورد كاوش قرار داد.

سوال سوم اين است كه چرا بابه مزاري از جنبش شمال به شكل باورنكردني پشتيباني كرد و دليل اين پشتيباني چه بود؟ حتي اين پشتيباني به قيمت آبروي جهادي او تمام شد و صد تا اتهام را بر او وارد كرد. بالاخره بايد به ياد داشت كه بابه مزاري به عنوان يك شخصيت جهادي و يك چهره‌ي مذهبي با جنرال دوستم و جنبش شمال ميانه‌ي خاصي نداشت. اما باز هم چه باعث شده بود  كه بابه مزاري آنهمه استوار و محكم از دوستم و جنبش شمال و داعيه ازبك ها حمايت كند؟ آيا صرف به خاطري كه خودش از شمال بود؟ آيا به خاطري كه تعلق خاطر خاصي با جنرال دوستم داشت؟ آيا به خاطري كه واقعاً به شعارهاي مذهبي و ديني و جهادي خود باور نداشت؟ اينها بايد كاويده شوند و هر گونه سطحي نگري ما را در شناخت بابه مزاري به غلط فهمي دچار مي كند. اين سوال هم شايد از جنجالي‌ترين سوال‌ها باشد و شايد نظريات متفاوتي را در برابر خود برانگيزد.

سوال چهارم اين است كه بابه مزاري با يك چهره صد در صد مذهبي و جهادي وارد كابل شد و با يك چهره صد در صد قومي و غير مذهبي از كابل بيرون رفت و شهيد شد و به دنبال خود نيز جنبش نيرومند و بزرگي را براي رستاخيز هزاره ها ايجاد كرد. دليل اين امر چه بود؟ بالاخره بابه مزاري چرا گفت در افغانستان شعارها مذهبي اما عملكردها نژادي اند؟ اين حرف حرف ساده اي نبود. به نظر من اين سخنراني بابه مزاري و مسايلي را كه در آن مطرح كرد آنهم در زماني كه خودش مي دانست نفسش به شماره افتيده است و آنهم با تأكيدات حيرت انگيزي خطاب به تاريخ و آموزش هاي تاريخي و عبرت هاي تاريخي و اينكه اينها را براي تاريخ مي گويم و براي اين مي گويم كه نسل هاي آينده ما بدانند و بخوانند و بفهمند و امثال آن. مگر چه راهي را بابه مزاري در دو سال و هشت ماه طي كرده بود كه بايد اين سخن به عنوان ماحصل تجربه و شناخت و مبارزه اش بيرون بيايد؟ به نظر مي‌رسد اين بخش از سخنان و موضع‌گيري بابه‌‌مزاري و تأثيراتي كه در اين خصوص به جا گذاشت به‌رغم آنكه برجسته‌ترين وجه شخصيت سياسي و اجتماعي او در جامعه‌ي ماست زياد جدي نكاويده ايم و به همين لحاظ است كه او به يك چهره‌ي متناقض‌نما تبديل شده كه هر كسي از او برداشتي مي‌كند. فكر مي‌كنم در اين مورد هم بايد خيلي دقيق و مشخص صحبت كنيم تا ببينيم كه واقعاً اين حرف‌ها و رفتارهاي بابه‌مزاري چه ويژگي ديگري را در نقش سياسي و اجتماعي او در جامعه‌ي هزاره برجسته مي‌سازد.

سوال پنجم اين است كه چه شد بابه مزاري حزب وحدت كاملاً شيعي و مذهبي را به حزب وحدت كاملا هزارگي و قومي تبديل كرد؟ دليل اين كار چه بود؟ آيا او واقعاً از شيعه ها احساس نفرت و يا بي نيازي مي كرد؟ آيا او از اهميت حضور و نقش سيدها و روحانيون غيرهزاره در ميان هزاره ها بي خبر بود؟ پس چرا دست به چنان تصفيه و جراحي خطرناك زد؟ بالاخره فراموش نكنيم كه مجموع شهداي غرب كابل در يك طرف و شهداي جنگ 23 سنبله و پس از آن در يك طرف. حتي تلفات و ضايعات و خسارات اين جنگ از مجموع آن جنگ ها بيشتر بود و شكست نهايي هم در ادامه همين جنگ پيش آمد. ميدان ذغال سنگ قلعه شاده در همين جنگ به گلزار شهدا تبديل شد. قسمت هاي عمده غرب كابل و برچي و حومه هاي آن در همين جنگ به خاك و خاكستر تبديل شدند. ايران در همين جنگ به دشمني علني برخاست. شوراي نظار و سياف در همين جنگ به طور مشترك تا آخر بر عليه غرب كابل جنگيدند. حرف هاي تند و زشت اكبري و جاويد و محسني در همين جنگ بر سر زبان ها آمد . فتواي آقاي خامنه اي در همين جنگ صادر شد. بابه مزاري در همين جنگ سخنراني 5 جدي خود را در تجليل از شهدا ايراد كرد و مرز مذهب و نژاد را در سياست افغانستان برجسته ساخت. دليل اين همه تحول چه بود؟

سوال ششم اين است كه چه باعث شد كه بابه مزاري از كادرها و گفتمان هاي هزارگي در دوران جنگ هاي كابل به شدت و به گونه باورنكردني حمايت كرد و خودش هم عملاً در همين خط ايستاد؟ مرزهاي آخوند و روشنفكر و شهري و دهاتي و داخل و خارج و زن و مرد و جوان و پير و سرمايه دار و فقير و جهادي و غير جهادي در رهبري دو سال و هشت ماهه بابه مزاري به كلي از ميان رفت و تعلق و پيوند دگرگونه اي به ميان آمد. بابه مزاري اينهمه تحول را چگونه خلق كرد؟ بالاخره او از چه منظري وارد شد و سخن گفت و عمل كرد كه در قلب و دل همه رخنه كرد و همه را به خود جلب نمود؟ شايد اين بحث يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي رهبري بابه‌مزاري را در درون جامعه‌ي هزاره روشن سازد. او كسي بود كه براي اولين بار فرديت‌ها را به جمع تبديل كرد. در كنار او و در سايه‌ي رهبري او بود كه همه به اعضاي يك تن واحد تبديل شدند و هر كسي مي‌توانست خيلي راحت و شفاف با او طرف باشد و در موضع‌گيري‌ها و تصاميمي كه براي سرنوشت مردم گرفته مي‌شود اشتراك داشته باشد. يك حاجي و آدم عادي به همان اندازه در كنار او احساس راحتي و آرامش مي‌كرد كه يك روشنفكر و يا عالم مذهبي. همه خود را عضوي يك بدن حس مي‌كردند و همه با همين يگانگي در كنار او نقش بازي مي‌كردند. من اين بخش شخصيت بابه‌مزاري را نيز قابل مطالعه مي‌دانم و معتقدم كه اگر اين بررسي هم به طور دقيق‌تر صورت گيرد شايد گره‌هايي را در ذهن و روابط ما باز كند و شايد براي عمل بعدي ما هم آموزندگي داشته باشد.

سوال هفتم اين است كه چه باعث شد بابه مزاري از همسويي با تاجيك ها به همسويي با پشتون ها حركت كند؟ اين نيز از نقطه هاي باورنكردني در تاريخ معاصر افغانستان است. چرا چنين شد؟ بابه مزاري به عنوان چهره صد در صد هزارگي و ضد پشتوني چگونه به متحد جدايي ناپذير پشتون تبديل شد؟ چرا از كنار تاجيك ها دوري گزيد؟ مگر توطيه آي اس آي يا امريكا و انگليس بود؟ خيلي ساده لوحانه خواهد بود اگر با ديدي تقليل گرايانه در اين حد اكتفا كنيم. مي خواهم اين موضع بابه مزاري و جبهه غرب كابل به كلي جداگانه تحليل شود و ريشه هاي آن پيدا شود. اينجا بحث بر سر تأييد و يا رد موضع‌گيري بابه‌مزاري نيست. بحث بر سر محكوميت يا عدم محكوميت اين و آن نيست. اما يك واقعيت در موضع بابه‌مزاري بود. بعد از فاجعه‌ي افشار بابه‌مزاري سخنراني كرد و با تأكيد گفت: فاجعه‌ي افشار سه باور تاريخي مردم را تغيير داد. بايد ديده شود كه اين سه باور تاريخي چه بود و بابه‌مزاري از اين تغيير باور چه توجيه و تفسيري دارد. به نظر مي‌رسد خيلي‌ها با وجود آنكه بر زبان نمي‌رانند هنوز هم نمي‌توانند به طور دقيق بگويند كه راز و دليل اين تغيير باور چه بود.

سوال هشتم اين است كه چرا بابه مزاري در آخر ترجيح داد به سوي چهارآسياب برود و در چنگال طالب اسير شود و كشته شود اما حاضر نشد به سوي شمال شهر برود و به شوراي نظار و مسعود پناه ببرد؟ مگر فاصله از كجا تا كجا رسيده بود؟ فراموش نكنيم كه بابه مزاري بعد از جنگي كه در غرب كابل پيش آمد و صدها طالب در مسير عقب نشيني خود در غرب كابل نيست و نابود شدند و خودش سخت بر عليه طالب و خيانت هاي آنان خشمگين بود مي دانست كه جان به سلامت برده نمي تواند. دراين خصوص هيچ شكي نبايد كرد. او هيچ اميدي به زندگي و سالم ماندن در چنگال طالب نداشت. قصد فرار براي نجات خود را هم نداشت. حتي چهره و قيافه اش را تغيير نداد. چپن و لنگيش را هم تبديل نكرد. نگوييد كه او هوش و حواس خود را از دست داده بود و يا عقده‌اي شده بود و يا خوش‌باورانه به دوستي طالب اعتماد داشت. خيلي ساده بگوييم كه هيچكدام اينها نبود و او هم خيلي ساده، همه چيز را مي دانست اما با وجود آن به سوي چهار آسياب رفت ولي به سوي شمال شهر نرفت. به يقين مي‌گويم كه اگر او به سوي شمال مي‌رفت كسي او را اذيت نمي كرد هيچ كه حتي استقبال و عزت هم مي كرد. اين را با اطمينان مي گويم. اين را خود بابه مزاري هم مي دانست. اما نرفت و به مسعود پناهنده نشد. حتي شام 24 دلو سفير ايران آمد و از او خواست كه به شمال كابل برود و بيرون شدن سالمش از كابل ضمانت مي‌شود اما قبول نكرد. چرا؟  اين سوال را هم بايد به دور از حب و بغض به طور دقيق پاسخ داد. شايد با اين بررسي بتوانيم خيلي از ويژگي‌هاي ديگر را در رهبري و اثرگذاري شخصيت و رفتار بابه‌مزاري پيدا كنيم و بشناسيم.

سوال نهم اين است كه بابه مزاري براي زمان كنوني ما چه پيام دارد؟ آيا ما تنها در گذشته بمانيم و از غرورهاي آن بباليم و از دردهاي آن بناليم يا اينكه فكر كنيم آن زمان با تمام خوب و بدها و شيريني‌ها و تلخي‌هاي خود گذشته است و ما در زمان ديگر و با شرايط و نيازهاي ديگر سر و كار داريم. از بابه مزاري چه چيزهايي را مي‌توانيم بگيريم كه ما را كمك كند تا در زمان خود نيز حركتي خلق كنيم كه بابه مزاري خلق كرد؟ اين قسمت از بحث مربوط مي‌شود به دريافت و ايفاي نقش موثر ما در زمان خود ما. بالاخره، ما به هيچ صورت نمي‌توانيم به گذشته برگشت كنيم و دوستان و دشمنان بابه‌مزاري را تغيير دهيم و يا وضعيتي را كه پيش آمد دگرگون كنيم. ما بايد بدانيم كه بابه‌مزاري به عنوان يك انسان در زماني خاص نقشي خاص بازي كرد. ما هم به عنوان يك انسان در زمان خاص خود چه نقش خاصي بازي مي‌توانيم؟ سخن گفتن از گذشته نبايد ما را در گذشته متوقف سازد و نبايد ما را به كساني تبديل كند كه همه چيز خود را در گذشته مي‌پاليم و در گذشته مي‌دانيم. گذشته با تمام خوب و بدهاي خود گذشته است و ما اكنون بايد از اين گذشته و مرور حوادث و واقعيت‌هاي آن عبرت بگيريم و بياموزيم و درك كنيم كه ما چه كاري را مي‌توانيم انجام دهيم كه مناسب و شايسته‌ي زمان خود ماست.

و در آخر، يك سوال مهم ديگر: چرا از بابه مزاري صد حرف مي زنند ولي نمي گذارند كه بابه مزاري خودش حرف بزند؟ چرا اين سوالاتي را كه بر ذهن همه سنگيني مي كند نمي گويند و حتي اجازه نمي دهند كه اين سوال ها طرح شود؟

بياييد سوالاتي از اينگونه را روشنگرانه كاوش كنيم. شايد در ختم به نتايج غيرمنتظره‌اي برسيم. به هر حال، طرح اينگونه سوال‌ها نه از روي توطيه و دسيسه است و نه هم به كس خاصي اشاره دارد. بابه مزاري به عنوان كسي كه در اينجا بود و خيلي‌ها هنوز هم از او و خاطره‌هاي او چيزهايي در ذهن دارند، بايد به طور جدي مورد بررسي قرار گيرد. مي‌شود با اعصابي آرام و سرد اين سوال‌ها را در برابر خود قرار داد و چند سوال ديگر را هم در جريان بحث و مباحثات خود بيرون كشيد و روي همرفته راه را براي شناخت بابه مزاري و شناخت وضعيتي كه اكنون ما در آن قرار داريم باز كرد.